تبليغاتX
عاشق بی گناه
دل نوشته
 خوش آمدی...

 

به کلبه حقیرانه من خوش آمدی

   شیشه عمرم   

 

خوش آمدی عزیزم 

خوش آمدی

دوستت دارم

 

|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و ششم دی 1390  |
 آهنگ وبلاگ


|+| نوشته شده توسط امید در جمعه دوم دی 1390  |
 اثری زیبا از حمید مصدق...

قصيده آبي خاكستري سياه

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي توام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام

گيسوان تو پريشانتر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطرآلود

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسوي مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه ي عمر سفر مي كردم

من هنوز از اثر عطر نفسهاي تو سرشار سرور

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

چشم من چشمه ي زاينده ي اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود

شب تهي از مهتاب

شب تهي از اختر

ابر خاكستري بي باران پوشانده

آسمان را يكسر

ابر خاكستري بي باران دلگير است

و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است

شوق بازآمدن سوي توام هست

اما

تلخي سرد كدورت در تو

پاي پوينده ي راهم بسته

ابر خاكستري بي باران

راه بر مرغ نگاهم بسته

واي ، باران

باران ؛

شيشه ي پنجره را باران شست

از دل من اما

چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربي رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

مي پرد مرغ نگاهم تا دور

واي ، باران

باران ؛

پر مرغان نگاهم را شست

اب رؤياي فراموشيهاست

خواب را دريابم

كه در آن دولت خاموشيهاست

ن شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم

و ندايي كه به من مي گويد :

گر چه شب تاريك است

دل قوي دار ، سحر نزديك است

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن مي بيند

مهر صبحدمان داس به دست

خرمن خواب مرا مي چيند

آسمانها آبي

پر مرغان صداقت آبي ست

ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند

از گريبان تو صبح صادق

مي گشايد پر و بال

تو گل سرخ مني

تو گل ياسمني

تو چنان شبنم پاك سحري ؟

نه

از آن پاكتري

تو بهاري ؟

نه

بهاران از توست

از تو مي گيرد وام

هر بهار اينهمه زيبايي را

هوس باغ و بهارانم نيست

اي بهين باغ و بهارانم تو

سبزي چشم تو

درياي خيال

پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز

مزرع سبز تمنايم را

اي تو چشمانت سبز

در من اين سبزي هذيان از توست

زندگي از تو و

مرگم از توست

سيل سيال نگاه سبزت

همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود

من به چشمان خيال انگيزت معتادم

و دراين راه تباه

عاقبت هستي خود را دادم

آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا

در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟

مرغ آبي اينجاست

در خود آن گمشده را دريابم

ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار

كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن

باز كن پنجره را

تو اگر بازكني پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زيبايي را

بگذاز از زيور و آراستگي

من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد

كه در آن شكوت پيراستگي

چه صفايي دارد

آري از سادگيش

چون تراويدن مهتاب به شب

مهر از آن مي بارد

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به عروسي عروسكهاي

كودك خواهر خويش

كه در آن مجلس جشن

صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس

صحبت از سادگي و كودكي است

چهره اي نيست عبوس

كودك خواهر من

در شب جشن عروسي عروسكهايش مي رقصد

كودك خواهر من

امپراتوري پر وسعت خودذ را هر روز

شوكتي مي بخشد

كودك خواهر من نام تو را مي داند

نام تو را مي خواند

گل قاصد آيا

با تو اين قصه ي خوش خواهد گفت ؟

باز كن پنجره را

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حيات

آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز

بهتر آنست كه غفلت نكنيم از آغاز

باز كن پنجره را

صبح دميد

چه شبي بود و چه فرخنده شبي

آن شب دور كه چون خواب خوش از ديده پريد

كودك قلب من اين قصه ي شاد

از لبان تو شنيد :

زندگي رويا نيست

زندگي زيبايي ست

مي توان

بر درختي تهي از بار ، زدن پيوندي

مي توان در دل اين مزرعه ي خشك و تهي بذري ريخت

مي توان

از ميان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو

هر دو بيزار از اين فاصله هاست

قصه ي شيريني ست

كودك چشم من از قصه ي تو مي خوابد

قصه ي نغز تو از غصه تهي ست

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ اين دشت

يادگاران تو اند

رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوكواران تو اند

در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد

رفته اي اينك ، اما آيا

باز برمي گردي ؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد

چه شبي بود و چه روزي افسوس

با شبان رازي بود

روزها شوري داشت

ما پرستوها را

از سر شاخه به بانگ هي ، هي

مي پرانديم در آغوش فضا

ما قناريها را

از درون قفس سرد رها مي كرديم

آرزو مي كردم

دشت سرشار ز سبرسبزي رويا ها را

من گمان مي كردم

دوستي همچون سروي سرسبز

چارفصلش همه آراستگي ست

من چه مي دانستم

هيبت باد زمستاني هست

من چه مي دانستم

سبزه مي پژمرد از بي آبي

سبزه يخ مي زند از سردي دي

من چه مي دانستم

دل هر كس دل نيست

قلبها ز آهن و سنگ

قلبها بي خبر از عاطفه اند

از دلم رست گياهي سرسبز

سر برآورد درختي شد نيرو بگرفت

برگ بر گردون سود

اين گياه سرسبز

اين بر آورده درخت اندوه

حاصل مهر تو بود

و چه روياهايي

كه تبه گشت و گذشت

و چه پيوند صميميتها

كه به آساني يك رشته گسست

چه اميدي ، چه اميد ؟

چه نهالي كه نشاندم من و بي بر گرديد

دل من مي سوزد

كه قناريها را پر بستند

و كبوترها را

آه كبوترها را

و چه اميد عظيمي به عبث انجاميد

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دستهاي تو توانايي آن را دارد

كه مرا

زندگاني بخشد

چشمهاي تو به من مي بخشد

شور عشق و مستي

و تو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا

با وجود تو شكوهي ديگر

رونقي ديگر هست

مي تواني تو به من

زندگاني بخشي

يا بگيري از من

آنچه را مي بخشي

من به بي ساماني

باد را مي مانم

من به سرگرداني

ابر را مي مانم

من به آراستگي خنديدم

من ژوليده به آراستگي خنديدم

سنگ طفلي ، اما

خواب نوشين كبوترها را در لانه مي آشفت

قصه ي بي سر و ساماني من

باد با برگ درختان مي گفت

باد با من مي گفت :

چه تهيدستي مرد

ابر باور مي كرد

من در آيينه رخ خود ديدم

و به تو حق دادم

آه مي بينم ، مي بينم

تو به اندازه ي تنهايي من خوشبختي

من به اندازه ي زيبايي تو غمگينم

چه اميد عبثي

من چه دارم كه تو را در خور ؟

هيچ

من چه دارم كه سزاوار تو ؟

هيچ

تو همه هستي من ، هستي من

تو همه زندگي من هستي

تو چه داري ؟

همه چيز

تو چه كم داري ؟ هيچ

بي تو در مي ابم

چون چناران كهن

از درون تلخي واريزم را

كاهش جان من اين شعر من است

آرزو مي كردم

كه تو خواننده ي شعرم باشي

راستي شعر مرا مي خواني ؟

نه ، دريغا ، هرگز

باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

كاشكي شعر مرا مي خواندي

بي تو من چيستم ؟ ابر اندوه

بي تو سرگردانتر ، از پژواكم

در كوه

گرد بادم در دشت

برگ پاييزم ، در پنجه ي باد

بي تو سرگردانتر

از نسيم سحرم

از نسيم سحر سرگردان

بي سرو سامان

بي تو - اشكم

دردم

آهم

آشيان برده ز ياد

مرغ درمانده به شب گمراهم

بي تو خاكستر سردم ، خاموش

نتپد ديگر در سينه ي من ، دل با شوق

نه مرا بر لب ، بانگ شادي

نه خروش

بي تو ديو وحشت

هر زمان مي دردم

بي تو احساس من از زندگي بي بنياد

و اندر اين دوره بيدادگريها هر دم

كاستن

كاهيدن

كاهش جانم

كم

كم

چه كسي خواهد ديد

مردنم را بي تو ؟

بي تو مردم ، مردم

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي ، روي تو را

كاشكي مي ديدم

شانه بالازدنت را

بي قيد

و تكان دادن دستت كه

مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه

عجيب !عاقبت مرد ؟

افسوس

كاكش مي ديدم

من به خود مي گويم:

چه كسي باور كرد

جنگل جان مرا

آتش عشق تو خاكستر كرد ؟

باد كولي ، اي باد

تو چه بيرحمانه

شاخ پر برگ درختان را عريان كردي

و جهان را به سموم نفست ويران كردي

باد كولي تو چرا زوزه كشان

همچنان اسبي بگسسته عنان

سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟

آن غباري كه برانگيزاندي

سخت افزون مي كرد

تيرگي را در دشت

و شفق ، اين شفق شنگرفي

بوي خون داشت ، افق خونين بود

كولي باد پريشاندل آشفته صفت

تو مرا بدرقه مي كردي هنگام غروب

تو به من مي گفتي :

صبح پاييز تو ، ناميومن بود !

من سفر مي كردم

و در آن تنگ غروب

ياد مي كردم از آن تلخي گفتارش در صادق صبح

دل من پر خون بود

در من اينك كوهي

سر برافراشته از ايمان است

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برمي گردم

و صدا مي زنم :

آي

باز كن پنجره را

باز كن پنجره را

در بگشا

كه بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ

به گلستان آمد

باز كنپنجره را

كه پرستو مي شويد در چشمه ي نور

كه قناري مي خواند

مي خواند آواز سرور

كه : بهاران آمد

كه شكفته گل سرخ به گلستان آمد

سبز برگان درختان همه دنيا را

نشمرديم هنوز

من صدا مي زنم :

باز كن پنجره ، باز آمده ام

من پس از رفتنها ، رفتنها ؛

با چه شور و چه شتاب

در دلم شوق تو ، اكنون به نياز آمده ام داستانها دارم

از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو

از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو

بي تو مي رفتم ، مي رفتن ، تنها ، تنها

وصبوري مرا

كوه تحسين مي كرد

من اگر سوي تو برمي گردم

دست من خالي نيست

كاروانهاي محبت با خويش

ارمغان آوردم

من به هنگام شكوفايي گلها در دشت

باز برخواهم گشت

تو به من مي خندي

من صدا مي زنم :

آي با باز كن پنجره را

پنجره را مي بندي

با من اكنون چه نشتنها ، خاموشيها

با تو اكنون چه فراموشيهاست

چه كسي مي خواهد

من و تو ما نشويم

خانه اش ويران باد

من اگر ما نشويم ، تنهايم

تو اگر ما نشوي

خويشتني

از كجا كه من و تو

شور يكپارچگي را در شرق

باز برپا نكنيم

از كجا كه من و تو

مشت رسوايان را وا نكنيم

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند

من اگر بنشينم

تو اگر بنشيني

چه كسي برخيزد ؟

چه كسي با دشمن بستيزد ؟

چه كسي

پنجه در پنجه هر دشمن دون

آويزد

دشتها نام تو را مي گويند

كوهها شعر مرا مي خوانند

كوه بايد شد و ماند

رود بايد شد و رفت

دشت بايد شد و خواند

در من اين جلوه ي اندوه ز چيست ؟

در تو اين قصه ي پرهيز كه چه ؟

در من اين شعله ي عصيان نياز

در تو دمسردي پاييز كه چه ؟

حرف را بايد زد

درد را بايد گفت

سخن از مهر من و جور تو نيست

سخن از تو

متلاشي شدن دوستي است

و عبث بودن پندار سرورآور مهر

آشنايي با شور ؟

و جدايي با درد ؟

و نشستن در بهت فراموشي

يا غرق غرور ؟

سينه ام آينه اي ست

با غباري از غم

تو به لبخندي از اين آينه بزداي غبار

آشيان تهي دست مرا

مرغ دستان تو پر مي سازند

آه مگذار ، كه دستان من آن

اعتمادي كه به دستان تو دارد به فراموشيها بسپارد

آه مگذار كه مرغان سپيد دستت

دست پر مهر مرا سرد و تهي بگذارد

من چه مي گويم ، آه

با تو اكنون چه فراموشيها

با من اكنون چه نشستها ، خاموشيهاست

تو مپندار كه خاموشي من

هست برهان فرانموشي من

من اگر برخيزم

تو اگر برخيزي

همه برمي خيزند


در آمد

تو به من خنديدي

و نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان غرق اين پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه سوم اسفند 1390  |
 دوستی....!!!!
وسه ام را می گذارم پشت در
قهرکردی , قهرکردم , سر به سر
تو بيا , در را تماما باز کن
 هر چه ميخواهي برايم ناز كن
من غرورم را شکستم , داشتی ؟
آمدم , حالا تو با من آشتی ؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
چي ميشد تو  هم منو دوستم ميداشتي نا زنين
جاي گريه رو لبام خنده مي كاشتي نازنين
حالا كه قهري باهام ولي بدون دوستت دارم
طاقت قهر ندارم پس آشتي آشتي نا زنين

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

به خاطر يافتن مقصر,       

زندگي ات را تلخ و سياه نكن.

 بگذار آن چه در پايان يك عشق به جاي ميماند

خاطرات خوش باشد با من آشتي كن تا دنيا با من آشتي كند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

قهر مكن اي فرشته روي دلارا
ناز مكن اي بنفشه موي فريبا
طعنه و دشنام تلخ اينهمه شيرين
چهره پر از خشم و قهر اينهمه زيبا
ناز تورا ميكشم به ديده منت
سر به رهت مينهم به عجز و تمنا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هميشه رفتن بهترین  نیست
 گاهي ميان رفتن وماندن هيچ فرقي نيست
   چه قهر باشيم چه آشتي
اصل درست اين است که عزيزان ما در خانه ي دل ما جاي دارند

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بهانه ميتراشي و مرا عذاب ميدهي
به روح بي قرار من تو اضطراب ميدهي
دلم پر از گلايه ها تنم اسير درد و خون
 ولي تو قهر با دلم براي لحظه اي مكن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

بیا با پاک ترین سلام عشق آشتی کنیم *بیا با بنفشه های لب جوب آشتی کنیم * بیا ازحسرت و غم دیگه باهم حرف نزنیم * بیا برخنده ی این صبح بهار خنده کنیم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
ا
چنین گفت زرتشت:...عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار. از تنفر متنفر باش، به مهربانی مهر بورز، با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

از تو به يك حرف ناروا نكشم دست
وز سر راه تو دلربا نكشم پا
عاشق زيباييم اسير محبت
هر دو به چشمان دلفريب تو پيدا

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
يه روزي گله كردم من از عالم مستي
تو هم به دل گرفتي دل ما رو شكستي
من از مستي نوشتم ولي قلب تو رنجيد
تو قهر كردي قهرت مصيبت شدو باريد
پشيمون و خستم اگه عهدي شكستم
آخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

مهم نيست كي مقصر است
 باور کن مهم اين است که يادمان باشد عمرمان کوتاه است
 در پايان زندگي خواهيم گفت: کاش فقط چند لحظه بيشتر فرصت داشتيم تا خوب بهم نگاه کنيم و همه ناگفته هاي مهر آميز يک عمر را در چند ثانيه بگوييم پس نازنين بيا آشتي كنيم با مهر

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوستي را دوست، معني مي دهد

قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست

قهري او هم نشان دوستي است ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
جنس من از آهن و از سنگ نيست
من دلم تنگ است و يار دلتنگ نيست
حال دل از من نميپرسي چرا
حال پرسيدن كه ديگر ننگ نيست

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

منو ببخش تنهام نزار ، برای آخرین بار

تنهام نزار ، بی من نرو ، نگو خدانگهدار

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اینقدر نگو : اگه ببخشم کوچک می شوم ، اگه با گذشت کردن کسی کوچک می شد ، خدا اینقدر بزرگ نبود .

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
برام بمون ، بهونه باش برای دل سپرد/نزار که آرزوم بشه یه روزی بی تو مردن

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
منو ببخش که درخشیدی و من چشمامو بستم

منو بخشیدی و من چشمامو بستم

تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم

که نیاوردی به روم هر جا دلت رو می شکستم

منو ببخش ، منو ببخش .....

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم
می سوزم و خاموشم تو خودم اشک می ریزم....
منو ببخش اگه خیلی بهت بدی کردم ...

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

گر تو را از ابلهی کردم رها ، برمن ببخش/بر سر پیمان نه بر مهر و وفا ، بر من ببخش

راه ورسم عاشقی را نا بلد چون کودکان/اشتباه و ناروا کردم خطا ، بر من ببخش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

من رو ببخش نه به خاطر اینکه من لایق بخشش هستم بلکه تو لایق ارامش هستی من ارامش تو رو حتی به ارامش خودم نیز ترجیح میدم

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

منو ببخش که نادیده گرفتم التماس اون نگاه نگرون رو

منو ببخش که گرفتم به جای دست عاشق تو دست عشق دیگرون رو

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش
توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *
اون منم که عاشقونه شعر چشماتو می گفتم
هنوزم خیس می شه چشمام وقتی یاد تو می افتم
هنوزم میای تو خوابم تو شبای پر ستاره
هنوزم می گم خدایا کاشکی برگرده دوباره
|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390  |
 کور بشه چشم حسود...

 

اللهم صلی علی محمد و آل محمد کور بشه چشم حسود.... الهی آمین یا رب العالمین

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه یازدهم خرداد 1390  |
 نا گفته ها...


گاهی عجیب دل تنگ در آغوش کشیدنت میشوم ..


دوستت دارم .

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه سوم خرداد 1390  |
 عکس های خانوادگی و شخصی

به ادامه مطلب برو...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390  |
 دانلود رمز دار

 

 

سلام

لطفا به ادامه مطلب برو


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390  |
 عکس استاد سنتور



اینم عکس استاد سنتورم


برو ادامه مطلب...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390  |
 فقط برای تو عزیزم...
سلام شیشه عمرم

این مطلب رو فقط برای تو گذاشتم مطمئن هستم که از این یکی خیلی خیلی خوشت میاد

مثل همیشه

تنها دلیل بودنم با یه غمی دوست دارم

لطفا به ادامه مطلب برو  این پست رمز داره ((( رمز رو هم که خودت میدونی ))) 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389  |
 باز هم دلتنگی من برای تو...

دانلود یه کلیپ فلش خیلی قشنگ برای تو


دلم تنگ است

دوباره دلم برایت تنگ شده است ، دوباره دلم هوای تو را کرده است...
دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی و من نیز برایت از عشق بگویم...
بگویم که خیلی برایم عزیزی ، برایم بهترینی!
دلم تنگ است و تو نیستی ، باید با این دلتنگی بسازم و بسوزم...
دلم تنگ است برای راه رفتن در کنارت ، دست گذاشتن در دستانت ، نگاه به آن چشمهای زیبایت!
فاصله بین من و تو غوغا می کند و این قلب را دلتنگتر می کند...
کاش در کنارم بودی ، خیلی دلم گرفته است !
وقتی دلم تنگ می شود در گوشه ای مینشینم و به یاد آن لحظه که در کنارمی اشک میریزم!
کاش همیشه در کنارم بودی و حتی یک لحظه نیز از من دور نمیشدی!
این دل بدجور بهانه تو را میگیرد ، نمی دانم چگونه با این دل بهانه گیرم بسازم؟
دلم هوایت را کرده است ، تک تک ثانیه ها را میشمارد تا لحظه دیدار فرا رسد!
لحظه ای که همیشه برایم زیباترین لحظه زندگی ام بوده است....
چه زیباست وقتی در کنارمی و چه رویاییست وقتی که در کنارت نشسته ام و با تو راز این قلب عاشقم را می گویم!
چه زیباست وقتی نگاه به آن چشمان پر مهرت میکنم و قطره های اشک  آن زمان که از من دور بودی را از روی گونه های مهربانت پاک میکنم ، دستانت را میگیرم و تو را نوازش میکنم ، تو نیز این قلب بهانه گیر را سرزنش میکنی!
کاش همه لحظه های زندگی ام با بودنت اینچنین رویایی بود!
باید بسوزیم ، بسازیم ، تا بهم برسیم! می ترسم از سرنوشت و میترسم از این راه دور!
دلم برایت تنگ است ای عزیز راه دورم!هر چه دارم از تو دارم ، هر چه میگویم از تو میگویم !
گهگاهی که حرفهای عاشقانه مینویسم ، برای تو مینویسم...
می نویسم از دلتنگی هایم ، از این فاصله!
با همه سختی هایش با این دوری می سازم ، عزیزم تو نیز آرام باش ، به آن لحظه بیندیش که به هم میرسیم و همدیگر را در کنار هم میبینم ، بیندیش به آن لحظه که همین دوری خیلی زیباست!
این دلتنگی ها شیرین است زیرا روزی به پایان می رسد و ما برای همیشه در کنار هم خواهیم بود..... دلم تنگ است برایت عزیزم

دلم هوایت را کرده! کاش بودی...

تو میدانی دلم بهانه چه چیز را می گیرد

ذره ذره وجودم پرازبهانه است. "بهانه نبودنت"

وقتی تو نیستی

چقدر دل تنگ می شوم گاهی خیلی زیاد...

و این دلتنگی می بردم تا ترس.

یک ترس دائمی که نکند این دلتنگی ها همیشگی بشود


         باغبانی پیرم 

 

              که بغیر از گلها، از همه دلگیرم 

 

         کوله ام غرق غم است... آدم خوب کم است  

 

                     عده ای بی خبرند 

                                    عده ای کور و کرند 

                                                     عده ای هم پکرند 

                                                               دلم از این همه بد می گیرد 

                                                                             و چه خوب! آدمی می میرد

......................................

 شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد 

 
    باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد  


   

                                                 غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر


                                                    باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد   
 
 
 
   خاک کم آب شده، مثل کویری تشنه


   شایداز جای دگر مزرعه شیبی دارد  


 
                                                     سیب هر سال این فصل شکوفا میشد


                                                      باغبان کرده فراموش که سیبی دارد
 

......................................

از این دله تنگ هر چه بگی بازم کمه

 

توی دفتر ثبت دلتنگی ها

 

میخوام جملتو تموم کنم اما نمیشه

 

میخام دیگه بس کنم اما انگار

 

خود دل میگه بگو


بیشتر از غم من بگو


بگو برای همگان تا بدانند

 

 دل تنهاترین است


و این تنهاترین بهترین است

و روزی که دفتر ثبت دلتنگی ها را دیگران ببینند

 

روزیست که من دیگه نیستم

 

و شاید این نوش دارویی باشد پس از مرگ دل

......................................

براي كوه دلتگيهاي قلبم                 كمك كن تيشه ء مرحم بسازيم

 

براي كوچهء تنهايي من                     كمك كن با قدمهاي گرمت

  

كمك كن سايبوني   از عشق                      براي قلب غمگينم بسازيم

 

كمك كن با نگاهي گرم و سوزان                       چراغي در دل تيره و تارم

 

بزار قسمت كنيم تنهاي مون رو                       ميون سفرهء شب و تو با من

 

بزار بين من و تو دستاي ما                          پلي باشه واسه از خود گذستن

 

كسي به فكر اي دلهاي پر پر                     كسي به فكر كوچهء خلوت ما نيست

 

به فكر عاشقاي در به در باش                       كه غير از ما كسي به فكر ما نيس

 

تو رو ميشناسم اي شبگرد تنها                             تو با قلب و دل من آشنايي

 

از اندوه تو چشم تو پيداست                              كه از ايل  و تبار و آشنايي

 

تو رو مي شناسم از دلبستگيهات                             غريبگي نكن با بوسهء من

 

تن شكستت رو بسپار به دست                                نوازش هاي گرم و عاشقان

 

بزار قسمت كنيم تنهاي مون رو                                ميون سفرهء شب و تو با من

 

بزار بين من و تو دستاي ما                                 پلي باشه واسه از خود گذستن

              
 

              

......................................

تنهایی ام تو را با خودم خواهد برد تا انتها

 

تا بی کران

 

باید ببینم چه کسی می تواند رد پای تو را بیابد

 

آیا کسی واقعا هست

 که تو را آنگونه که هستی شناخته باشد

 

با من باش

من که اینگونه اسیر توام

 

......................................

ازآن زمان که قسمت این آسمان شدم      

                                                            

                                                          تنهاترین کبــــوتر بی آشیان شدم 
                        

  روحم در این زمینه آبی حرام شد
                                                              

                                                   آواره چون برودت بادخزان شدم 
                                

 بر من نخند این همه، سلاخ سینه چاک!                                                                               

                                                  از دست تو روانهء این لامکان شدم 
                                        

  دل در خیال خام رسیدن به نور بود
                                                                      

                                 ای شب! مجاب سفسطه ات ناگهان شدم 
                                        

 من همچنان کبودی بالم بالم نرفته است                                                                          

                                                        مردم! دوباره هم هدف سنگتان شدم

.........................................

 

خداحافظ ! خداحافظ! سلام ،خوب دیروزم
                                                                          بدون من تا ته دنیا ، به اتیش تو می سوزم


خداحافظ ! خداحافظ! همیشه همدم و همراه
                                                                         دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه

 

خداحافظ ! خداحافظ! عزیز خسته از تکرار
                                                                         مگو تقدیر ما این بود ، محاله بعد از این دیدار



خداحافظ ! خداحافظ! سیه پوش سراپا نور
                                                                         شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورا دور


خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رویا
                                                                        صدای ناب روئیدن ، غریق عاشق دریا


خداحافظ ! خداحافظ! گل اردیبهشت من
                                                                       پر از نام زلال توست ، کتاب سرنوشت من
 


خداحافظ ! خداحافظ! دلیل تازه بودنها
                                                                        خداحافظ ! خداحافظ! تمنای سرودنها


خداحافظ ! خداحافظ! سفر خوش راه رویا باز
                                                                       پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز
  

 
 
................................

دویدیم و دویدیم هیچ جا رامون ندادن
گفتن که توی جاده دونده ها زیادن 


دویدیم و دویدیم فایده نداشت دویدن
به همه چی رسیدیم به جز به خود رسیدن 


دویدیم و دویدیم توکوچه های بن بست
می رفتیم و می گفتن خسته نشید بازم هست 


دویدیم و دویدیم جاده ها بسته بودن
پلای تو راهمون همه شکسته بودن 


دویدیم و دویدیم رفتیم تو خط عادت
کم کم به هم می کردن دونده ها حسادت 


دویدیم و دویدیم راها خاکستری شد
حرفای عاشقونه کم رنگ و سرسری شد 


دویدیم و دویدیم اسفندی دود نکردن
گفتن فقط زیر لب، کاش دیگه بر نگردن 


دویدیم و دویدیم خوردیم به سنگ و صخره
طاقتمون تموم شد تا دریا قطره قطره 


دویدیم و دویدیم سیبا رسیده بودن
سه فصل آزگار بود همه دویده بودن 


دویدیم و دویدیم تا رسیدیم به دیوار
اون ور دیوارم باز، خوردیم به فصل تکرار 


دویدیم و دویدیم ، قصه زندگی بود
که واسه اون دویدن ، فقط دیونگی بود

......................................

                      چرا غمها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم
بیا ای دوست با من باش که من تنها ترین تنهای دنیایم 
                         

                       نمی گیرد کسی جز غم سراغ خانه ی ما را
به زحمت دوست پیدا می کند کاشانه ی ما را
                      

                     از آن شادم که می آید غمش هر شب به بالینم
چه سازم گر که غم هم گم کند کاشانه ی ما را

 

......................................

 به رسم  شهر دلتنگم ، نگاهم را زیارت کن  

               نگاه پر نیازم رابه چشمانت ، تو دعوت کن 

                          تو می گفتی اگر رفتم حلالم کن غمی دارم 

                                       برو باشد  ولی من هم خدا و عالمی دارم

 

......................................

میان قلب من اندوه جاریست

دلم تنها و بی کس چون قناریست

چو گل در خاک گلدانی غریبه

درون پوسیده و ظاهر بهاریست

شکستم سوختم طاقت سر آمد

بگو با من:دوایت بردباریست

که را گویم در این قربت خدایا

مرا در سینه زخمی سخت کاریست

درون قاب کوچک زنده ماندن

نشان از لحظه های بی قراریست

نمی دانم چرا غم آشنایم

همیشه شادی از قلبم فراریست


|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه چهارم آذر 1389  |
 عشق...

 

 

اره درست فکر می کرد من برای همیشه می خواستمش اما این یه ارزوی محال بود نه به این خاطر که هیچ وقت به زبون نیاورد به این خاطر که هیچ وقت اون جنسی نبودکه منو، ارزوهامو، زندگیمو ،حتی نوع نفس کشیدنمودرک کنه همیشه به خودش فکر می کردهیچ وقت نخواست بدونه چرا ؟ همیشه خودم گفتم هیچ سوالی مطرح نبودمن تنها بودم با وجود کسی که فقط دوستش نداشتم بلکه عاشقش بودم هیچ وقت نتونستم برای گفتن خیلی چیزا بهش اعتماد کنم هیچ وقت این فرصتو بهم نداد که در مورد چیزایی که دوست دارم باهاش حرف بزنم.من که نمی تونستم قلبمو عوض فقط ارزومو عوض کردم اینبار می خواستمش اما نه برای همیشه تا وقتی که اون بخوادتا وقتی که....

وحالا با تک تک سلول های بدنم اعتراف می کنم که هنوز دوستش دارم خیلی سعی کردم با ارزو هایی که خودش ازم گرفتشون مدفونش کنم اما... فقط تونستم ازش مخفی کنم که هنوز دوستش دارم دوست دارم فکر کنه تا اخره دنیا ازش بدم میاد.

******************************

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت ماندم که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای!؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم ازگفتن جملات هراسیده است.

و دستهایم بیش از هر زمان دیگرنام تو را قلم می زنند.

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم،

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی.

می خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند،

اما بازهم درآخرین لحظه تکرارمی کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه

بنگرد،

می خواهمت هنوز،حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد ام به همینبود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

 

دلتنگت شده ام به همین  سادگی...

 درد دوری

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

مثل یک بیت ته قافیه ها خواهم مرد

تو که رفتی همه ی ثانیه ها سایه شدند

سایه در سایه ی آن ثانیه ها خواهم مرد

شعله ها بی تو زبی رنگی دریا گفتند

موج در موج در این خاطره ها خواهم مرد

گم شدم در قدم دوری چشمان بهار

بی تو یک روز در این فاصله ها خواهم مرد

**************************

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

 نمی دانی هر روز که مي گذرد چشم انتظاري من بيشتر مي شود...

آيا دلت همچون دل من که در پيش توست ، در گروي من است ؟

آيا در انتظار ديداري آغازين با من هستي؟

فرصتهاي من گذشتند ، اما براي آن ها دلم تنگ نشد

اما هر لحظه دلم براي تو و آمدنت تنگ مي شود

آيا دل تو هم براي اين دلتنگ عاشق تنگ مي شود ؟

نمي دانم چه زماني مي آيي ...

و مرا از اين غربت سردي که وجودم را فرا گرفته رها مي سازي

باز هم نمي دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را مي خواهد و بس!!!

 ***********************************************

کوچه های بی کسی...

در سکوت آواز خواندم نیمه شب

اشک ها از دیده راند م نیمه شب

آمدم در کوچه ببینم روی تو

دیدمت ازپای ماندم  نیمه شب

دیده از طاقت به دیدارت نبودم

کس جز من آن شب گرفتارت نبود

مرغ دل در سینه آرامش نداشت

چون دگر مقبول درگاهت نبود

رفتی و...

من ماندم و دلواپسی

گم شدم در بوته های اطلسی

رفتی و...

دیدم فقط ماه است و من

نیمه شب در کوچه های بی کسی

**********************************

 
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه میدهد...

 دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق میکند...

 دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که لبم  لبانش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد...

دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد...

دلم برای کسی تنگ است که  چشمانم ، چشمانش را می طلبد...

دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست...

دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده...

دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است...

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده...

دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است...

دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است...

دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است...

دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است...

دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست...

دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند...

دلم برای کسی تنگ است که دلتنگ دل تنگی هایم است...

دوست دارم چون تو هم دلتنگی هایت مثل دلتنگی هایم است.
 
*****************************************

نگاه

نگاهت رانگیر ازمن ...

من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم

نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم

 

دوستت دارم

مرا صد بار از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن  چه حاصل ازوفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی دوستت دارم

 

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم


اما جاده عشق همراهي نمي كند


قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم


اما درياي عشق سرابي بيش نبود


قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد


اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي


قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد


اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني


قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم


اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري


قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم


اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي


قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم


اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !


شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري


اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست


پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم


و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم

می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است

 

اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم  

 

**************************

و من هنوز عاشقم ، آنقدر که می توانم

هر شب  بدون آنکه خوابم بگیرد

از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

عکس سوژه

غنچه

بار خدایا دل شکسته ام. برس به فریاد این دل شکسته ام. نمی دونم تقصیر من بود یا اون. نمی دونم که من لیاقت عشق اون رو نداشتم یا اون لیاقت عشق من رو. نمی دونم. بخدا دیگه نمی دونم. از خودم بدم میاد از خودم بیزار شدم و از اطرافیانم فراری ام. خدایا چقدر تنهام , نه محرم رازی, نه سنگ صبوری, ای خدا با کی درد دل کنم , با کی از دل شکستم حرف بزنم. کاش حداقل طعم وصال رو چشیده بودم . در فراق به فراق رسیدم و حتی رنگ وصال رو هم ندیدم. از وجودم تنها جسمی خاکی به جا مونده . قلب و روانم به یغما برده شد. در تهی بودنم به دنبال قلب شکسته ام. سراغش را از کی بگیرم ؟ از کی...

 

ای دل بی یارم
تنها کس وکارم
دیدی ازم دل کند
اون که دوسش دارم

اون که یه عمری بود
غصشو می خوردم
دیدی چه راحت گفت
من تو دلش مردم

ای دل غم دیدم
دیدی چه بی رحمه

معنی احساس و
دیدی نمی فهمه

ای دل غم دیدیم
دیدی چه بی رحمه

معنی احساس و
دیدی نمی فهمه

رفت و شدم تنها اما
خوب می دونم نیست اون تنها
من دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غم هاااااااااااااااااااااااااااا

آخ که چقدر تنهام
سرده چقدر دستام
سر شده صبر من
دست اونو می خوام

ای دل غم دیدم
دیدی چه بی رحمه

معنی احساس و
دیدی نمی فهمه

رفت و شدم تنها اما
خوب می دونم نیست اون تنها
من دیگه از امشب هر شب
مهمونی دارم با غم هاااااااااااااااااااااااااااا
.

مرا دید ونشناخت.... این بود درد...
 
***********************************

نــذار بـــــــاور کنم

تنهای تنهام

نمی خوام

با کسی غير از تو باشم

مي خوام

از خوابی که لحظش يه ساله

برای ديدن روی تو پاشم

اگــه تو باشی و

دنيا نباشه

ميشه بــا تو

همه دنيا رو حس کرد

همه دنيا بياد و

تو نباشی

دلم دق مي کنه

با اين همـــــه درد

تموم زندگيمو زير و رو کن

که بی تو

دلخوشيهامم گناهه

خودت باش

و من

و ديوانگيهام

فقط با تو دل من

روبراهه

بذار بـــــــــاور کنم

اينو که با عشق

حقيقت ميشه تو افسانه باشه

ميشه افســـــانه ها رو زندگي کرد

اگه حق با منه

ديوانه باشه

******************************

 چشمانت بهانه می گرفت..

از تنهایی بیزار بودی یا شاید دلت مرا می خواست

هرچه هست باشد

منِ ِ هیچکس

به خاطر هیچ!

وقتی تو با بلندترین حجم صوتی،آهنگ نوش جان می کردی

تمام حرفهایم را زده ام...

و پشت دیوار حاشا

جایی که چشم تماشا به آن نمی رسد

لا به لای عطر پیاز داغ؛ پیر می شوم

تو سیر می شدی از من و من فراموش می شدم در تو !!

می پزم تا گرم شوم؛

شاید تا بسوزم و انگشت سوخته ام را با لبان خودم ببوسم

گرم شوم تا درد از حفره های عمیق وجودم به لایه های آخر بیاید...

دیگرلا به لای لباسهای تا شده ام ،دنبال دلم نگرد

من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

که دلگرم هنوز بودنش باشم

من از ابتدای بودنم،برای تو به صورت نماندنی، ذخیره شدم

فقط ماندم

و می روم

و فاصله این دو را به احترام چشمهای شکاک تو؛به عاشقانه ترین شکل زندگی کردم...

 

*****************************

بمون ای فصل خوب قصه های عاشقونه

بمون ای با تو بودن فصلی از گل با ترانه

بمون ای هم صدای لحظه های خواب و رؤیا

صدای پای بودن، توی رگهام تو نفسهام

 

چه سخته بی تو رفتن، چه سخته بی تو موندن

نمیشه این جدایی باور من

 

وداع آخرینه، جدایی در کمینه

غروب لحظه های واپسینه

همیشه قصه های آشنایی ناتمومه

تموم لحظه های باتو بودن پیش رومه

 

چه سخته بی تو رفتن، چه سخته بی تو موندن

نمیشه این جدایی باور من

 

وداع آخرینه، جدایی در کمینه

غروب لحظه های واپسینه

غروب لحظه های واپسینه

غروب لحظه های واپسینه

 

*************************************

من چه ساده ام ! و از صداقت سرشار ...!

اما...

دنیا پر از ریا و دروغ !و مرا نیز اینگونه می خواهد ...

امروز بر سادگی خود گریستم ... ویا نه ... خندیدم !

وقتی دیدم چه راحت به اتحام ساده دلی ٬ دل دیگری را رنجاندم ...

آیا گناه از من بود که بی ریا یودم ؟ یا نه ... !

یا گناه از دیگران است که مرا گناه کار می خواهند...

چگونه تاب آورم این نگاه های سنگین را ...

می گریزم و خود را تنها می یابم . در تنهایی غرق سکوت می شوم ...

سکوتی سنگین که راه  فریاد را بر من می بندد

و چه زجر آور است فریادی که درون سینه ام حبس شده است ...

***************************************

میاد پیشت میگه دوستت دارم تو هم اونو دوست داری

میگه عاشقتم. و همیشه برات مسیجای عاشقانه میفرسته و ....توهم عاشقش میشی

میگه خدانکنه یه روز از پیشم بری بخدا دیوونه میشم. توهم بخاطرش از خیلی چیزها میگذری

یهو میبینی ازت فاصله گرفت . میری طرفش ولی اون دورتر میشه.

میگی چرا؟؟؟ میگه تا بوده اینجوری بوده .

میگی من دوستت دارم . میگه میخواستی نداشته باشی

میگی من عاشقتم . میگه میخواستی نباشی.

میگی چیش از من بهتر بود ؟ میگه رنگ لباسش.مدل کفشهاش. به همین راحتی

************************************

من از مردن نمیترسم که تو صدبار سوزاندی

تمام تارهایم را تنیده خسته و بی کس

به پود اشکهای سرد مهجورم

من از مردن نمیترسم...

که من آن لحظه ای مردم که چشم بی حیایم در نگاهت دوختم

تا نگاهم را بفهمی...

من هزاران بار دیگر سوختم.

من از مردن نمیترسم... اگر مردن همان باشد که من صدبار فهمیدم

چه شبهایی که با یادت دعای توبه میخواندم

من از مردن نمیترسم... که شاید رفتنم بهتر از این فولادی

به آنجایی که مرهم هست برای زخم تنهایی

ولی اقرار میدارم اگر حتی نمک باشد

نگاهت را برای زخم قلبم بیشتر دوست میدارم

من از مردن نمیترسم...

کنار مرده ام ای کاش که نقشی ازچشمان عشقم بود

که شاید باورم می کرد ویک بار از دلش میگفت:

تورا من دوست میدارم

برای لحظه ای جانا ومن هم تا ابد زنده میماندم...

**************************************

شعر ...

چرا من مانده ام تنها،چنین تنها

خدایا من تو را می خواهم و بس،در این روز پر از غمها

همین تنهایی تنها

مرا کرده چه دیوانه

که دارم می شوم

پروانه از لانه

تن و روحم

سر و جسمم

پر کشید زین آشیانه

*************************


داستان عشق و دیوانگی




در زمانهای بسیار دور زمانی که هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،

 همه فضیلت ها در همه جا شناور بودند. روزی همه آنها دور هم جمع

 شده بودند ناگهان یکی از آنها ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلاً

قایم باشک.


همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد من چشم

میگذارم... من چشم میگذارم... و از آنجا که هیچ کس نمیخواست به دنبال

 دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و

چشمهایش را بست و شروع به شمردن کرد یک، دو، سه...


همه رفتند و در جایی پنهان شدند...

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد.


خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.


اصالت در میان ابرها مخفی گشت.


هوس به مرکز زمین رفت.


طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت


و دیوانگی مشغول شمردن بود هفتادونه، هشتاد...


همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره سردرگم بود و نمیتوانست

 تصمیم بگُیرد و جای تعجب هم نیست زیرا همه میدانیم که پنهان کردن

عشق مشکل است.


در همین حال دیوانگی به پایان شمارش میرسید نود و پنج، نود و شش،

 نود و.....


هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید بربالین یک بوته ی گل سرخ

 وپنهان شد.


دیوانگی فریاد زد "دارم میام" و او اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا

 تنبلیش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان

 بود. هوس در مرکز زمین بود. یکی یکی همه پیدا شدند به جزعشق، او

 از یافتن عشق ناامید شده بود.


حسادت درگوشش زمزمه می کرد تو باید فقط عشق را پیدا کنی او پشت

 بوته گل رز پنهان شده است.


دیوانگی شاخه ای خشک از تنه ی درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن

 را در بوته ی گل سرخ فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله متوقف

 شد.


عشق از پشت بوته بیرون آمد، با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و

 ازمیان انگشتانش قطرات خون بیرون میزد.


دیوانگی گفت: من چه کردم ؟ چگونه میتوانم تو را درمان کنم ؟


عشق پاسخ داد تو نمیتوانی مرا درمان کنی اما اگر میخواهی کاری بکنی

 راهنمای من باش.


«این گونه است که از آن روز به بعدعشق کور است ودیوانگی همواره در

 کنار اوست.»

 

********************************************

مدت هاست سکوت پيشه کردم،تا لحظه

 هاي دور دلم درد بي تابي را نشناسد

مدت هاست از همه چيز گريخته ام

به اميد يک راه نجات،يک نفس براي رهايي،

يک فرياد براي تمام لحظه ها،چقدر سخت است

زماني که دلت را تنها به يک لحظه ،  به يک اتفاق دلخوش کني وتمام ثانيه ها راتمام سختي ها را

به اميد رسيدن به آن لحظه به اميد دلگرمي خداي دل مدارا کني

چقدر سخت است زماني که چشم هايت تمام تلخي ها را مي بيند

وپنهان اشک مي ريزد.به اميد آن لحظه،چقدر سخت است تمام آمال و آرزوهايت تنها يک تپش شودولي زمان

 رسيدن آن لحظه آسمان بي مهر شود،دريا طوفاني و ناآرام،چشم ها فرياد شود،دل ها حسرت دوران لحظه هايي

 که ثانيه ها همه برايش منتظر بودند...

 

*****************************************

عجب خاموشی دلگیر و سردی                     

چه بی تابی، چه تنهایی ، چه دردی!

 

نمی پیچد صدایی در فضایی                       

صدای پای حتّی دوره گردی

 

چه رقصی می کند همراه با باد                    

کنار پایم امشب برگ زردی

 

در این خاموشی و غوغای پنهان                  

زبانم با دلم دارد  نبردی

 

خدایا خانه ای تنگ آفریدی                          

 خدایا با دل تنگم چه کردی ؟

********************************************

قلب شکسته ودل تنگم وباز در یک سکوت تلخ ویک عالمه دلتنگی اسیرم...باز دلم از دنیا واز این زندگی گرفته است...سهم من در این لحظات تلخ دو چشم خیس است ویک قلب شکسته...

قلبی شکسته که دیگر هیچ امیدی به زندگی دوباره ندارد!

احساس تنهایی میکنم،احساس میکنم تنهایی دوباره جای خالی عشق را با حضور سردش پر کرده است ،تمام نگاهم به قاب عکس تواست،تو را میبینم وحسرت ان روزهای شیرین با هم بودنمان را میخورم ودوباره چشمهایم مثل همیشه بهانه ی تو را میگیرند!!

چه یادگاریهای تلخی رااز عشقمان بر جای گذاشتی ...دو چشم خیس،یک قلب شکسته وناامید،چند خاطره ی تلخ یادگاری از عشق تو بودای بی وفا!دلم خیلی گرفته.

اینبار دیگر کسی نیست که دلم را با حرفهایش ارام کند،با من درد دل کند و به من امیدو دلگرمی بدهد،دیگر کسی نیست که با دستان مهربانش اشکهای من را ازگونه هایم پاک کند وهم پایه ام گریه کند،تنها خودم هستم، دل من پر از درد است ویک بغض کهنه در گلویم...

***************************************

بدون شرح

***************************************

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه


عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی  شرم خورشید است  در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهی  هق هق آرام  اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است  در پیش خدا

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی طعم  وصلت می دهد
مزه ی شیرین  وحدت می دهد

عشق گاهی  شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست

عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب

عشق گاهی  مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی  کیمیای زندگیست
عشق در گل  راز ناپژمردگیست

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی  هجرت از من  تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای  در گوش شب
عادتی شیرین  به نجوای دو لب

عشق گاهی  می نشیند روی بام
گاه با صد میل  می افتد به دام

عشق گاهی  سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر  افسانه ای

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی  یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز  شب بو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری  گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو  گاهی کوه درد

عشق گاهی  دست لرزان تو می گیرد  درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است  پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی  بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی  بن بست یاد مادری

عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

عشق گاهی  ناقه ی اندیشه ها را  پی کند
هفت منزل را  تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش  گلستان می شود

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاه  رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

عشق گاهی خارج از  ادراک هاست
طعنه ی لولاک  بر افلاک هاست

عشق گاهی  استخوانی در گلوست
زخم مسماریست  در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است  بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی  اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش  با جام مجنون می کند

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی  چاه را منزل کند
یوسفین دل را  مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و  هم نشین لاله شد


عشق گاهی  در فنا معنا شود
واژگان دفتر  کشف و تمناها شود
عشق را گو  هرچه  می خواهد شود
با تو اما  عشق  پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود؟

www.kocholo.org * سايت عاشقانه كوچولو

 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشکهای گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعده دنیای دو روزه

اگه نقش قصه هاشی مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خسته ام

این تویی که می پرستم سرسپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشنند

میگذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

میرسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ای کمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روزه آخر

اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم را ببرم تا چوبه دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی رفتی و از من گسستی

مهربون یا خودپرستی هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم مرحمی رو قلب خسته ام

این تویی که می پرستم تو بتی من  بت پرستم

 ***********************************

بي تو بودن کار من نيست

تا دلت نرفته بـــــــرگرد

مــــا که راهمون يکي بود

چرا جــــاده مارو گم کرد

بغض تــــو با گريه ي من

بــــــا شکستن وا نميشه

تا تو دستام و نگيــــــري

گم شــــــدم پيدا نميشه

جاده ها رو بـــــــا خيالم

رج بـــــــــزن پاي پياده

فکر تنها بـــودن مـــــن

واسه هردمـــــــون زياده

خودمو پشت سر تـــــــو

تــــوي اين جاده کشيدم

ردتـــــو نمي گرفتــــم

به خودم نمي رسيــــدم

تـــــو کنار من يه کوهي

مـــــن کنار تو يه دريام

مـــــا رو با هم آرزو کن

با تو من تمام دنيــــام...

*******************

باز باران  نگویید با ترانه میسرایم ترانه جور دیگر


 

باز باران بی ترانه دانه دانه می خورد بر بام خانه


 

یادم آید روز باران...

 

پا به پای بغض سنگین  تلخ و غمگین دل شکسته


 

اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم میدریدم قلب خود را


 

دور میگشتی تو از من با دوچشم خیس و گریان

 


 

میشنیدم از دل خود این نوای کودکانه


 

پر بهانه


 

زود برگردی به خانه یادت آید ؟


 

هستی من آن دل تو جا میزد این ترنه باز باران...

 

 

 

بخواب گل نازم آرو م و آهسته

لالالا دونه های سرخ گیلاس

چه چشمایی داری تو رنگ الماس

لالالا عاشقونه زیر بارون

به یاد زلفای بی تاب مجنون

لالالا عاشقای خیس گریه

دروغی خنده و راستی گلایه

لالالا عاشقی از بی حواسی

جای مهر و محبت و ناسپاسی

لالالا رفتنای تا همیشه

تموم شد قصه ی فرهاد و تیشه

لالالا قصه ی درد آلاغه

آه عمرش رو گذاشت پای علاقه

لالالا قایق و دریا و پارو

یه تخت راحت از چوبای گردو

لالالا فال قهوه توی فنجون

همش می پرسم از برگشتن اون

لالالا خوابای آروم و رنگی

آنار بوته های توت فرنگی

لالالا رؤیاهای پرتقالی

هزار تا آرزو اما خیالی

لالالا با تو بودن تا قیامت

نگو نه خوندم از چشمات ندامت

لالالا خواب من آشفته تر شد

تو رفتی و دل من در به در شد

لالالا خواب بدون تو حرومه

دیگه آار من و قلبم تمومه

دم آخر نوشتم به لالایی

شاید پیغام بدی این بار آجایی

لالالا بی وفا چشماتو تر آرد

یه بار موند و هزار بارم سفر آرد

لالالا موقع رفتن به من گفت

واسه برگشتنش آلی خبر آرد

لالالا خوش باشی رؤیای نازم

دیگه نیستم واست شعری بسازم

فدای اون چشمای بی وفات شم

دیگه رفتم آه راس راسی فدات شم

لالالا شمع و شمعدون و شكایت

می میرم واست تا بی نهایت

************************

 

سرنوشت بدیه اول جاتو ازم گرفت

صبح فردا شد دیدم رد پاتو ازم گرفت

تا می خواستم به چشمای روشنت نگا آنم

مال دیگری شدی و چشاتو ازم گرفت

تو رو جادو آرد یكی با یه چیزی مثل طلسم

اثرش زیاد بود و خنده هاتو ازم گرفت

تو با من حرف می زدی نگات یه جای دیگه بود

خدا لعنتش آنه ، اون ، نگاتو ازم گرفت

لحظه هات یه وقتایی مال دوتامون می شدن

اون حسود ، اون دو سه تا لحظه ها تو ازم گرفت

خیلی وقته سختمه دیگه تنفس بكنم

یه جور عجیبی انگار هواتو ازم گرفت

خدا دوس نداشت بیام پیشت آنار تو باشم

باورت نمی شه حس دعاتو ازم گرفت

دست روزگار چه قدر با من و آرزوم بده

لحن فیروزه ای مریماتو ازم گرفت

سلامت ، خداحافظیت عزیزمای نقره ایت

حرف آخر ، به امون خداتو ازم گرفت

تو حواس واسم نذاشتی چه آنم از دست تو

اشتباهم بهترین جمله هاتو ازم گرفت

نمی خواد بپرسی چی ، خودم دارم بهت می گم

تو یه خط خوردگی دنیا ، صداتو ازم گرفت

یه آم از برگشتن قشنگتو وقتی گذشت

یكی اومد و یه ذره وفاتو ازم گرفت

هفتم اردی بهشت نزدیكای تولدت

جمعه آه قد تموم زندگیم دلم گرفت


*******************************

 ز چشمت اگر چه آه دورم هنوز

پر از اوج و عشق و غرورم هنوز

ااگر غصه بارید از ماه و سال

به یاد گذشته صبورم هنوز

شكستند اگر قاب یاد مرا

دل شیشه دارم بلورم هنوز

سفر چاره ی دردهایم نشد

پر از فكر راه عبورم هنوز

ستاره شدن آار سختی نبود

گرشتم ولی غرق نورم هنوز

پر از خاطرات قشنگ توام

پر از یاد و شوق و مرورم هنوز

ترا گم نكردم خودت گم شدی

من شیفته با تو جورم هنوز

اگر جنگ با زندگی ساده نیست

در این عرصه مردی جسورم هنوز

اگر آوك ماهور با ما نساخت

پر از نغمه ی پاك و شورم هنوز

قبول است عمر خوشی ها آم است

ولی با توام پس صبورم هنوز

*************************

دوست دارم اندازه ستاره های آسمون
بیا همین جا پیش من بشین و کنارم بمون

دست بنداز دور گردنم حرفام و از چشمام بخون
بغلم کن بغلم کن بغلم کن بغلم کن

تو تنها عشق منی تو یکی یه دونه ی من
بیا و بزار پر عطر تو بشه خونه ی من

با تو آروم می گیره این دله پر بهونه ی من
بغلم کن بغلم کن بغلم کن بغلم کن

بیا با من می خوام رسوا بشم تو این زمونه
می خوام عشق من و دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم
می خوام دیوونه باشم من دیوونه

بیا با من می خوام رسوا بشم تو این زمونه
می خوام عشق من و دنیا بدونه

می خوام واسه همیشه با تو باشم
می خوام دیوونه باشم من دیوونه

با من باش عشقت تو دل منه
دلم واسه تو پرپر می زنه

با من باش و بزار با تو باشم
دلم می خواد تو دلت و جا شم

آرزوم اینه وقتی می خوابم
فقط تو رو ببینم تو خوابم

می خوام هر وقت از خواب بیدار می شم
تو رو ببینم نشستی پیشم

دوست دارم اندازه ستاره های آسمون
بیا همین جا پیش من بشین و کنارم بمون

دست بنداز دور گردنم حرفام و از چشمام بخون
بغلم کن بغلم کن بغلم کن بغلم کن

تو تنها عشق منی تو یکی یه دونه ی من
بیا و بزار پر عطر تو بشه خونه ی من

با تو آروم می گیره این دله پر بهونه ی من
بغلم کن بغلم کن بغلم کن بغلم کن

******************************


 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه ششم مرداد 1389  |
 بدون شرح...

 

دانلود آهنگ عروس خانوم

 

بدون شرح

لطفا یرای دیدن متن به ادامه مطلب مراجعه کنید

مظمئن هستم پشیمون نمیشید

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و نهم تیر 1389  |
 دل نوشته...

 

من را ببخشید

من را ببخش ای احساس قشنگ زندگی

 
من را ببخش ای گرمی نفس های حیا ت


من را ببخش ای رویای زیبای زیستن


من را ببخش ای دنیای بی کران خداوند


من را ببخشید که غم را در گوشه ایی از قلب خود پناه داده ام


من خود نیز بی تقصیرم


من را ببخشید اما نمی شود ..


او را چطور از خود دور کنم در حالیکه او به من پناه اورده است


من را ببخشید


اما غم همچون سلسله های زنجیر از قلبی به قلبی رخنه می کند


من را ببخشید که با اندوه دیگران من  نیز ماتم زده ام


من را ببخشید

 

 

اگه خدا بخواد تو رو امتحان کنه بهت یه دوست می ده
که می تونی اونو نگهش داری ؟؟

اگه یه دوست بخواد تو رو امتحان کنه بهت یه حرف میگه
که می تونی اونو تو قلبت نگه داری ؟؟

اگه قلب بخواد تو رو امتحان کنه سنگ میشه
که می تونی اونو تحملش کنی ؟؟

اگه تحمل یه سنگ تو سینه واست سخت بود
مطمعن باش تو امتحان قبول شدی !!!

اما اگه سنگ به جای قلب واست عزیز شد
مطمعن باش خودتم سنگ می شی!!!!

 

روزی می اید که ستاره های اسمان به خاطر من بدرخشند

روزی می اید که ابر های اسمان برای من بگریند

روزی  می اید که خورشیدبه عشق من نور افشانی کند

روزی می اید که ماه به خاطر من شب را  بتابد

روزی می اید که شب در گریه های من سیاه بپوشد

روزی می اید که اشکهای دریا به خاطر من طغیان کند

روزی می اید کوه های زمین در برابرمن بایستند

روزی می اید که چشمه ها  از برای من جاری شوند

روزی می اید خدا فقط به خاطر من بگویید :

(( انی خالق بشرا من طین ))

روزی می اید زندگی به عشق من زنده بماند

 

 وقتی دریا به ساحل رسید ، ساحل خودشو کنار کشید انگاری با دریا جور نبود  در عوض از صدفا و مرجانا
به گرمی استقبال کرد .دریا دلش خیلی گرفت خواست که گریه کنه . اما این کارو نکرد چون با این
کارش اب تموم ساحلو می گرفت  و همه دل خوشی های ساحلو که همون صدفا بودن با خودش می برد
دریا یه عاشق واقعی بود ، حاضر بود به خاطر ساحل ته بکشه ، کم بشه ، یه دریاچه شه اصلا خشک بشه
اما ساحل اینو نمی فهمید

 

 

 نیستی دارم دق می کنم

نیستی دارم می پوسم

 عکساتو من دونه دونه بر میدارم می بوسم

 پیرهن یادگارتو هر شب دارم بو می کنم

یه عالمه گل میارم همه رو پر پر می کنم

 هر شب دارم همینجوری تو تنهایی سر می کنم

 برای برگشتن تو به اسمون رو می کنم

 نیستی دارم دق می کنم نیستی دارم می پوسم

 از خدا می خوام دوباره ، تو رو ببینم یه روز

قسم به اشک حسرتم فقط همینه ارزوم

تموم اشکام هدیه ی نبودنت کنار من

 نمی دونی چی می گذره به دل بی قرار من

 وای که چقدر سخت برام ثانیه ها م بدون تو

چی میشه باز ببینم چشمای مهربونتو

 

 

چشمانت بهانه می گرفت..

از تنهایی بیزار بودی یا شاید دلت مرا می خواست

هرچه هست باشد

منِ ِ هیچکس

به خاطر هیچ!

وقتی تو با بلندترین حجم صوتی،آهنگ نوش جان می کردی

تمام حرفهایم را زده ام...

و پشت دیوار حاشا

جایی که چشم تماشا به آن نمی رسد

لا به لای عطر پیاز داغ؛ پیر می شوم

تو سیر می شدی از من و من فراموش می شدم در تو !!

می پزم تا گرم شوم؛

شاید تا بسوزم و انگشت سوخته ام را با لبان خودم ببوسم

گرم شوم تا درد از حفره های عمیق وجودم به لایه های آخر بیاید...

دیگرلا به لای لباسهای تا شده ام ،دنبال دلم نگرد

من دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم

که دلگرم هنوز بودنش باشم

من از ابتدای بودنم،برای تو به صورت نماندنی، ذخیره شدم

فقط ماندم

و می روم

و فاصله این دو را به احترام چشمهای شکاک تو؛به عاشقانه ترین شکل زندگی کردم...

 

 

دلم تنگه 

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری،

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت ماندم که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای!؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم ازگفتن جملات هراسیده است.

و دستهایم بیش از هر زمان دیگرنام تو را قلم می زنند.

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم،

نگاهت را جادویی می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی.

می خواهمت هنوز ؟؟؟

گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند،

اما بازهم درآخرین لحظه تکرارمی کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه

بنگرد،

می خواهمت هنوز،حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد ام به همینبود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر سر خوش بودن و شیدایی کردن کافی است.

به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :

 

دلتنگت شده ام به همین  سادگی...

 

تنهای تنهام

نمی خوام

با کسی غير از تو باشم

مي خوام

از خوابی که لحظش يه ساله

برای ديدن روی تو پاشم

اگــه تو باشی و

دنيا نباشه

ميشه بــا تو

همه دنيا رو حس کرد

همه دنيا بياد و

تو نباشی

دلم دق مي کنه

با اين همـــــه درد

تموم زندگيمو زير و رو کن

که بی تو

دلخوشيهامم گناهه

خودت باش

و من

و ديوانگيهام

فقط با تو دل من

روبراهه

بذار بـــــــــاور کنم

اينو که با عشق

حقيقت ميشه تو افسانه باشه

ميشه افســـــانه ها رو زندگي کرد

اگه حق با منه

ديوانه باشه

هر روز عمرم از دیروز بد تره

عمری که هر نفس بی غم نمی گذره

دلگیر و خسته ام... بی روح و ساکتم...

نبضم نمی زنه... پلکم نمی پره...

می دونم امشبم از خواب می پرم

از گریه تا سحر خوابم نمی بره

این زنده موندنه!؟

هههههههه.......

بازنده بودنه!

 . . .  زندگی.

"مرگ"

 از تو بهتره . . . ؟

 

 

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه سیزدهم تیر 1389  |
 دانلود آلبوم جدید فرید کریمیان با نام کنارم باش

( آهنگ کنارم باش + دموی تمامی تراک های آلبوم را میتوانید دانلود کنید. l چندی پیش صدای فرید کریمیان
 در آلبوم برزو ارجمند شنیده شده بود. l برای حمایت از این خواننده جوان آلبوم را خریداری نمایید.  )




MP3 128


 Fasle Akhar.mp3 346.1 KB Jun-24-10
 Gofte Basham.mp3 324.1 KB Jun-24-10
 Kenaram Bash.mp3 3.1 MB Jun-24-10

 Kheily Vaghte.mp3 249.5 KB Jun-24-10
 Lahzehaye Akhar.mp3 324.1 KB Jun-24-10
 Ma'bood.mp3 278.1 KB Jun-24-10
 Man Ba Toam.mp3 286.1 KB Jun-24-10
 Mehman Nakhande.mp3 372.1 KB Jun-24-10
 Negahe Montazer.mp3 338.1 KB Jun-24-10
 Tamame Zendegim.mp3 298.1 KB Jun-24-10
 Yadegari.mp3 304.1 KB Jun-24-10


 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه نهم تیر 1389  |
 چه مرگمه...

 

 

نام : مسافر                                       شهرت: آواره  


شغل: عاشق                                        نام پدر:  پریشان


نام مادر: گریان                                   نام خواهر: نگران


نام برادر: انتظار 


                             نام  دوست: بی خیال 

               

محله : از دیار فراموش شدگان                   درد:سکوت     

   

غزل :آه                                          دانشگاه: عاشقان


جرم: به دنیا آمدن                               محکوم: به عشق   

            

پلاک : بیکران


نشانی :شهر صفا ، میدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خیابان

آشنایی ، چهارراه سرگردانی ، کوچه عشق ، پلاک بیکران

، منزل چشم انتظار

 

 

دوستم بدار شاید فردایی نباشد...

 خیلی دلم گرفته از خیلی ها...

آروم آروم دارم از یادت میرم عشق من کاری کن دارم از دست میرم

من هنوز حاضرم واسه تو بمیرم آخه به عشقت اسیرم

کاش میشد یکدفعه فقط یکدفعه بگی دوستم داری

ازت چی کم میشه سرتو رو شونه ام حس کنم یکدفعه....

 

عزیزم دلخوری هام زیاد شده انگاری فصل خزون برگمه

میخام سفره دلم رو وا کنم بخدا این بار میگم چه مرگمه

اگه هی بی خودی دعوا میکنم میخام بهم محبت بکنی

بخدا بعضی روزا فکر میکنم که داری منو تحمل میکنی

جلوی غریبه ها خیلی بده دست تو از توی دستام میکشی

خودمو گاهی به مردن میزنم تا شاید منت من رو بکشی

آرزومه یه دفعه جایی میری بپرسی میشه برم یا که نرم

مطمعن باش که بهت میگم برو اما زود برگردی دردت به سرم

وقتی میبینم باهام غریبه ای فکر رفتن هی میفته تو سرم

اما چون طاقت رفتن ندارم میزنم به بیخیالی میگذرم

بیمحلیات داره زجرم میده دیگه از این وضعیت خسته شدم

چرا هی دروغ میگم نمیدونم انگاری زیادی وابسته شدم

وقتی بیخودی میگم مریض شدم دوست دارم یکمی دلواپس بشی

بخدا چیز زیادی نمیخام چی میشه اگه یکم عوض بشی وقتی که

سراغتو نمیگیرم چی میشه یه بار سراغم بگیری واسه اینکه بهت

محبت بکنم دوراز جونت تو هم یکبار بمیری ....

دیگه هیچکی رو ندارم که بفهمه دردمو

توی دستاش بگیره این دو تا دست سردمو

دیگه هیچکی رو ندارم که نوازشم کنه

با گلای سرخ بوسه غصه هامو کم کنه

دیگه هیچکی رو ندارم که بگم دوسش دارم

سرمو تو وقت دلتنگی رو شونش بزارم

دیگه هیچکی رو ندارم که مهم باشم براش

اسمم و صدا کنه با لحن آبیه صداش

دیگه رفتی و من مثل یک خاک کردی فراموش

اونی که اون روزا دیوونه من بود حالا پس کوش

دیگه هیچکی رو ندارم ....

    من همان عاشق ديرینم           
                  و عصر هاي ديدار همانگونه دلپذير و خاكسترين     
                       اگر هواي دوباره آمدنت هست           
                     دامن بلند بپوش و سندل به پاي كن               
              كه در گذرگه متروك
                          تمشك هاي وحشي گسترانيده اند.... ... 
                 از بانگ سگ ها آشفته مشو     
                   ديريست كه بوي تو را مي جويند       
                          اين وفاداران         
                    حضور دوست را بر من مژده مي دهند ...

عاشقانه

 

قسم به آن تبسم کوچک که در آخرين لحظات به روي بام لبانت نشاندي که

 

 ديگر گريه نخواهم کرد و غصه نخواهم خورد.

 

آري به شرافت شقايق ها سوگند،به سلوک نسترن عاشق،به يک رنگي جويباران

 

و به باراني که از آسمان چشمانم فرود مي آيد و چون سيلابي مي جوشد و

 

 گرد غم را از وجودم مي زدايد سوگند، که دسته گل ياد تو را همواره

 

 روي طاقچه ي عاطفه و رو به خورشيد وفا

 

خواهم گذاشت.

دوست دارم شمع باشم تا که خود تنها بسوزم                     بر سر بالينت امشب از غم فردا بسوزم
دوست دارم هاله باشم تا ببوسم روي ماهت                      يا شوم پروانه از شوق تو بي پروا بسوزم
دوست دارم ماه باشم تا سحر بيدار باشم                          تا چو مشعل بر سر راهت در اين صحرا بسوزم
دوست دارم سايه باشم تا در آغوشم بخوابي                     چشم دوزم بر جمالت زان رخ گيرا بسوزم
دوست دارم لاله باشم بر سر راحت نشينم                        تا نهي پا بر سرم وز شوق سر تا پا بسوزم
دوست دارم خال باشم بر رخ مهر آفرينت                          از لبت آتش بگيرم تا جهاني را بسوزم
دوست دارم ژاله باشم من به خاک پايت افتم                     تا چو گل شاداب باشي و من از گرما بسوزم
دوست د ارم اشک ريزم تا مگر از اشک چشمم                  تو شوي سيراب و من خود جاي آن لبها بسوزم
دوست دارم کام عطشان تورا سيراب سازم                      گر چه خود از تشنه کامي بر لب دريا بسوزم
دوست دارم دستم افتد تا مگر دستم بگيري                      لحظه اي پيشم نشيني تا سپند آسا بسوزم

منه همخونتو ول کن با وجود من وداع کن دارم از این خونه میرم

تو فقط منو دعا کن یا بمون منم بمونم یا بزار نیستی نباشم

لااقل اشکامو پاک کن زشته اینجوری جدا شم بعده رفتنم از اینجا

زندگی از هم میپاشه درو همسایه به تنه میگن جاش خالی نباشه

راستی عکسم رو دیواره اونم از خودت جدا کن اگه دلتنگ شدی روزی

درو دیوارو نگاه کن .یادگاری ندارم که مبادا جا بزارم جلومو بگیر بمونم

آخه من جایی ندارم کاش میشد فقط یه هفته دیگه با من سر میکردی

بقول خودت روزاتو پیش من هدر میکردی مگه میشه وقتی نیستم

چشماشو رو هم بزاره واسه من خبر میارن که فلانی بی قراره

یعنی الان تو خیابون داره دنبالم میگرده باز خیالاتی شدم من

این خیابونا چه سرده من بدون تو یه فقیر کوچه گردم با اینکه

رفتم ولی باز بگی برگرد برمیگردم بخدا قسم که بی تو یه فقیر

کوچه گردم گرچه مغرورم ولی تو بگی برگرد بر میگردم ....

ترس ترسم از دست تو بوده برای خواستن عشقم

نیاد اون روزی که دیره واسه داشتن عشقم نیاد

ترس ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم برم و با تو نباشم

ترسم اینه که روزی روی دلم پا بزارم واسه بد بینی و حرفات

تو رو تنها بزارم ترسم از خنده های تلخ و بی روح لب توست

کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب تو

ترس ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک تو نگاهم

دیگه آه دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم

ترس ترسم از این که روز ی من به یاد تو نباشم دیگه دل

دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم...

به خداحافظي تلخ تو سوگند، نشد

كه تو رفتي و دلم ثانيه اي بند نشد

لب تو ميوه ي ممنوع ولي لب هايم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل كند، نشد

با چراغي همه جا گشتم و گشتم در شهر

هيچ كس، هيچ كس اينجا به تو مانند نشد

هر كسي در دل من جاي خودش را دارد

جانشين تو در اين سينه خداوند نشد

خواستند از تو بگويند شبي شاعرها

 عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

آسمون پر ستاره

فکرشو کن یه شب با هم یه گوشه ای تنها باشیم

با چهار تا دیوار و یه سقف جدا از این دنیا باشیم

من باشم و تو باشی و یه جفت دلهای بیقرار

فرصت خوب انتقام از لحظه های انتظار

فکرشو کن عروسکم به اون شب پر التهاب

چشمهاتو روی هم بذار ، امشب به یاد من بخواب

فکرشو کن دستهای من رو قلب تو جون بگیره

دل بیقرارتو، توی  سینه آروم بگیره

نه ساعتی باشه که شب سر بره و تموم بشه

نه هیچ کسی سر برسه ، ثانیه ای حروم بشه

 اما زهی فکر مهال....

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو

از حرارتت بمیرم بگیرم عطر تنتو

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنیاست

ساز آشنای قلبت خوشترین آهنگ دنیاست

منو که بغل بگیری گم میشم تو شهر رویا

بند میاد نفس تو سینم مثل مجنون پیش لیلا

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا

بغلم کن تا نمیرم بی تو، تو دستای سرما

مثل دامن فرشته شب ما قدیس و پاکه

حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگیرم

سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگیرم

جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی ندیده

دست بكش رو گونه ی من ، منو خواب كن تا سپیده

اگه یه شب خوابت نرفت

خستگی ها یادت نرفت

بیدار نشستی تا سحر

خیره شدی به قفل در

اگه دیدی که ساعتم خوابیده و راه نمی ره

پنجره های غم زده فقط شبا نشون می دن

بدون که نفرین منه آتیش به جونت می زنه

خنجرالتماس من به استخونت می زنه

می گیره از چشای نازه تو لذت خواب راحتا

تا صبح باید نگاه کنی عقربه های ساعتا

اگه روزای بی کسی تنها نشستی با دلت

گشتی پی خیال من با اون خیال باطلت

دیدی که دست روزگار گرفته دستما

نمی تونی گریه کنی مرگ نگاه خستما

بدون که نفرین منه

 

2rzxq86.jpg

مگه قسم نخورده بودی دلمو تنها نزاری

 روبروم نشستی اما از غریبه کم نداری

روبروی من نشستی توی چشم تو ستاره

 از صدای تو شنیدم که دلت دوسم نداره

 تو مگه قسم نخوردی دلمو تنها نزاری

 هرگز از روز جدایی سخنی به لب نیاری

 حالا روبروم نشستی حرف تو فقط جدایی

تو قسم نخورده بودي که يه دنيا بي وفايي

 تو قسم نخورده بودي روزي عشق تو ميميره

 نور يک ستاره يک شب جاي مهتاب و ميگيره

 

 تو مگه قسم نخوردي ...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد , یک نفر هست که اینجا

بین آدمهایی , که همه سرد و غریبند باتو

تک و تنها به تو می اندیشد

و کمی

دلش از دوری تو دلگیر است...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد,یک نفر هست که چشمش

به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعایش این است 

زیر این سقف بلند, هر کجایی هستی , به سلامت باشی

و دلت همواره ,محو شادی و تبسم باشد...

مهربانم ای خوب!

یاد قلبت باشد

یک نفر هست که دنیایش را

همه ی هستی و رویایش را, به شکوفایی احساس تو پیوند زده

و دلش می خواهد, لحظه ها را با تو , به خدا بسپارد ...

مهربانم ای خوب!

یک نفر هست که با تو

تک و تنها , با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم !این بار , یاد قلبت باشد

یک نفر هست که با تو

به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت هر صبح , گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش , راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد

http://daryadel.persiangig.com/image/810-138682w.jpg

  

باز باران  نگویید با ترانه میسرایم ترانه جور دیگر


 

باز باران بی ترانه دانه دانه می خورد بر بام خانه


 

یادم آید روز باران...

 

پا به پای بغض سنگین  تلخ و غمگین دل شکسته


 

اشک ریزان عاشقی سر خورده بودم میدریدم قلب خود را


 

دور میگشتی تو از من با دوچشم خیس و گریان

 


 

میشنیدم از دل خود این نوای کودکانه


 

پر بهانه


 

زود برگردی به خانه یادت آید ؟


 

هستی من آن دل تو جا میزد این ترنه باز باران...

 

با دلي خسته
كنج نشين غمكده ي قلبم شدم
كه تمامي خاطرات عاشقانه ام را با دست خودم لمس كنم
دل آسمان هم مثل دل من گرفته
به باران پناه ميبرم
ميخواهم در آغوشش گيرم
ببوسم و ببويمش
نم نم غصه هاي آسمان را روي گونه هايم حس مي كنم
و همراه با آسمان مي بارم
كاش دل آسمان هميشه گرفته باشد
گل هاي پژمرده ي دلم با نگاه تو جان ميگيرد
با باران مهرباني ات
با عشق بي دريغت
بيا اي عشق نازنينم
سخت دلتنگم ....

چطور دلت اومد بری بعد هزار تا خاطره ؟

تاوان چی رو من می دم اینجا کنار پنجره ؟

چطور دلت اومد بری ؟ چطور تونستی بد بشی ؟

تو اوج بی کسیم چطور تونستی ساده رد بشی ؟

چطور دلت اومد که من این جوری تنها بمونم ؟

رفتی سراغ زندگیت نگفتی شاید نتونم ... ؟؟؟

 

 

آسمان اشک تو زیباست نخند

آسمان شعر تو اینجاست نخند

آسمان غرش تو چون رعد است

نام تو همسفر ماست نخند

آسمان من چه کنم باز آیی

آسمان قهقه بیجاست نخند

آسمان شعر مرا تر کند امشب اشکت

پس بیا شعر مهیاست نخند

آسمان تک شدم و باز شدی همدم من

دل من مثل تو تنهاست نخند

دل من شاد نشد تا نشدی بارانی

دل من جام تمناست نخند

آسمان منتظر اشک توام

خنده ات دشمن دلهاست نخند

آسمان، مونس من، همدم من

گور هم منتظر ماست نخند

 

|+| نوشته شده توسط امید در پنجشنبه ششم خرداد 1389  |
 دلتنگی هایی برای نبودنت کنار من...

 

 

قصر آرزو ها...

 

نشد یه قصری بسازم، پنجرهاش آبی باشه

 
من باشم و اون باشه و ، یک شب مهتابی باشه


نشد یه بار برسم، به آرزوهای محال


یه خاطره مونده برام، با یه سبد میوه ی کال

 

 اگه شکسته پای من گریه نکن عصای من

هرچی شکسته بنویس به پای گریه های من

اگه تموم طاقتت نمونده روز راحتت

نگاه پر صداقتت غنیمت برای من

آینه و شمدون نمیخوام من لب خندون نمیخوام

هر چی که خندس واسه تو هرچی غمه برای من

بخند و از خنده بگو از غم بازنده بگو

عمر بزرگوارتو تلف نکن به پای من

عشق من و میخوای چیکار عذر و بهونه کم بیار

((دوس ندارم که عاقبت تو بشکنی به جای من))

 

 

 

گاه دلتنگ می شوم

دلتنگتر از همه دلتنگی ها

گوشه ای می نشینم

و حسرت ها را می شمارم

و باختن ها را،

و صدای شکستن ها را...

نمی دانم من کدام امید را ناامید کرده ام

و کدام خواهش را نشنیدم

و به کدام دلتنگی خندیدم

که این چنین دلتنگم. 

دلتنگ...!

دلم گرفته از خیلی ها...

خاطرت در خاطرم خاطره انگیز ترین خاطره هاست...

 

  

من امیدم به همینه

ای که مثل تورو حتی
توی رویا نمی بینم
سر کوچه های ذهنم
به خیال تو میشینم
ببین این زمستون سرد
به منو تو چه جفا کرد
بین ما یه سد محکم
یه کوه یخی بنا کرد
نکنه دلت دوباره
منو اینجا جا بذاره
نکنه چشمای نازت
اشکمو بیاد نیاره
نکنه غریب بمونم
توی شهر آرزوهات
نکنه دیگه نباشم
توی رویا توی فردات
بگو بر می گردی اینبار
هنوزم هستی وفادار
اون روزای خوب رفته
بگو بازم میشه تکرار
انتظار سخته ولی من
طاقتم خیلی زیاده
تا ابد میشینم اینجا
خیره می مونم به جاده
دل من میگه ازعمرم
یه روزم باقی بمونه
میاد اون عشق و امیدم
اون که تنها آرزومه
من امیدم به همینه

من امیدم به همینه

 

 منو حالا نوازش کن ... که اين فرصت نره از دست

شايد اين اخرين باره ... که اين احساسه زيبا هست

منو حالا نوازش کن ... همين حالا که تب کردم

 اگه لمسم کني شايد ... به دنياي تو برگردم

 هنوزم ميشه عاشق بود ... تو باشي کاره سختي نيست

 بدون مزر با من باش ... اگرچه ديگه وقتي نيست

 نبينم اين دمه رفتن ... تو چشمات غصه ميشينه

 همه اشکاتو ميبوسم ... ميدونم قسمتم اينه

  

نازنینم ،روزهاست انتظارچنين لحظه باشكوهي را ميكشم كه يكي از عاشقانه ترين لحظات زندگي من است، روزي كه تو را در كنارم ميبينم.
تو آنقدر روشن و مهرباني كه هر قلب تاريك را پر نور ميكني.
عزيزم قلبم به عشق تو ميتپد و نفس هايم را فقط به اميد بودن تو ميكشم.
حال با اين همه وابستگي چطور انتظار داري كه دوري از تو را حتي براي ثانيه اي تحمل كنم.
مهربانم ،ميخواهم بداني با نبودن تو اشك ميريزم و باديدن تو لبهايم ميخندد.
تمام هستي من ، وقتي با چشمان پر مهرت نگاهم مي كني انگار دارم مثل پرنده هاي خدايي در آسمان زيبا پرواز ميكنم ،وقتي عاشقانه اسمم را صدا ميزني گويا دارد قلبم از سينه ام جدا مي شود.
دليل بودنم دوست دارم باور كن بدون چشمانت مي ميرم ،بدون شنيدن خنده هايت اشك مي ريزم و بدون شنيدن صداي دلنشينت مي شكنم.
هيچ زمان فراموش نكن تنها به تو مي انديشم و به خاطر تو زنده ام.
عشقم ،اي همه وجود من ،بدان نبود تو برابر است با نبود من ،چرا كه فقط تو هواي من براي نفس كشيدني ،اي كه معناي واقعي عشق را به من آموختي
عاشقانه تا آخر عمر دوستت دارم.

 

 

بوسه يعني وصله ي شيرين دو لب...

 بوسه يعني مستي از مشروب عشق...

بوسه يعني لذت دل دادگي...

لذت از شب . لذت از ديوانگي...

بوسه يعني حس خوبه طعم عشق...

طعم شيريني به رنگ سادگي...

بوسه يعني آغازي براي ما شدن...

لحظه اي با دلبري تنها شدن...

بوسه سرفصله کتاب عاشقي...

بوسه رمز وارد دلها شدن...

بوسه آتش مي زند بر جسم و جان

بوسه يعني عشق من با من بمان...
 
 
  
 اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير!  
  
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!  
  
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...  
  
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن!  
  
مي خواهم از عشق تو بميرم ...  
  
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن ...  
  
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن!  
  
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم..  
  
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن!  
  
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد ...  
  
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير  
  
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز!  
  
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن....  
  
به خدا خيلي دوستت دارم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن!  
  
 مجنون اين ليلاي خسته و دلشکسته باش ، اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن
 
 

این چنین دوستت دارم

شاید روزی تصور می کردم که عشق یعنی آن که صبح با یاد تو برخیزم و شبانگاهان با نام تو به خواب روم.

شاید روزی فکر می کردم عمق عشق یعنی آن که زبان خاموش باشد و قلب زبان عشق باشد.

و شاید زمانی می اندیشیدم که عشق آن است که شب و روز فقط به تو بیاندیشم.

اما حالا می بینم که عشق این ها که گفتم هست ولی نیست.  

عشق یعنی آن که همه جان و وجود و هستی ام تو را عاشقانه دوست بدارد و هر لحظه ی زندگی و هر جزئی از هستی ام زبانی برای ابراز عشق تو باشد.

 این چنین دوستت دارم عشق من!

 
 
 

تکيه به شــونه هام نکن من از تو افتاده ترم

ما که به هم نمي رسيــم بســـه ديگه بزار برم

کي گفته بود به جرم عشـق يه عمري پرپرت کنم

حيف تو نيســـت کنج قفس چادر غم سرت کنم

مـــن نه قلــندرشبـم نه قهـرمان قصـه ها

نه بـرده اي حـلقه به گوش نه ناجي فرشته ها

من عاشـــــــقم همين و بس غصه نداره بي کسيم

قشنگيه قسمت ما ست که ما به هم نمي رســـيم!!

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comچشــم هايم را به آسـماني که خدايت در آن استتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com دوخته ام ودستهای خسته ام راسوی او‏درازکرده ام تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comو از تـــو می خواهــم کــــــه بیــایــیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comو مــرا از عـطر نفســـ ــ ـــهایت لــبریـز کنیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com بیایـی و مرا به ‏سرزمين آب هاي نقـــره اي ،تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com بــه ســـــرزميــن آرزوها بــبــریتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com و امشــب باز به گذشتـــه میـــــــــنگرمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com آنجا ‏که در اوج نا امـیدی سر راهـــم قرار گرفتیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com و با نگاهت قلب یـــــخ بسته ام را گرما بخشیدیتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com و ‏امــشــب چــون گذشــــتهتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com تمـــام حرفهــایم بــرای توســت آه...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.comپـــــــس کـــي مـي آيـــيتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com چشمهای خستـه ام ‏انتظار آمدنت را می کشند؟تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

 

بهاربيست                   www.bahar22.comچه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن بهاربيست                   www.bahar22.com

بهاربيست                   www.bahar22.comوبه پاي تو سوختن بهاربيست                   www.bahar22.com

بهاربيست                   www.bahar22.comوچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودنبهاربيست                   www.bahar22.com

بهاربيست                   www.bahar22.comبراي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدنبهاربيست                   www.bahar22.com

بهاربيست                   www.bahar22.comای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانتبهاربيست                   www.bahar22.com

بهاربيست                   www.bahar22.comزندگي چه ناشكيباستبهاربيست                   www.bahar22.com

 

 یکی را دوست می دارم و در قلبم او را احساس می کنم

او همان ستاره درخشان آسمان شب های دلتنگی ,تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان آسمان روزهای زندگی من است
آری او همان مهتاب روشنی بخش شب های من است
قلبم او را دوست می دارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بال های سفیدش مرا به اوج آسمان آبی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت آشنا کرد
یکی را دوست می دارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه می کرد
مرا به خواب عاشقی می برد  کسی که مرا آرام می کرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من آموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,
او برایم مثل آسمان میماند که همیشه بالای سرم است
آسمان وقتی ابری می شود من هم از دلگیری او بارانی می شوم
آری من همان آسمان ابری هستم
یکی را دوست می دارم....
او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است
پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید آسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شب ای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای آسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش با من باش
چون تورا و فقط تورا دوست می دارم
آری تو را دوست می دارم..فقط تو را

 

  وقتی که نگات میشینه روی دیوار اتاقم

عکس تو تو قاب چوبی دوباره میاد سراغم

 یاد اون روزا می افتم با تو بودن زیر باروون

 وقتی که شرمنده بودن پیشمون لیلی و مجنون

  یاد اون شبا می افتم لب اون چشمه ی جاری

که گرفت از ما یه عکاس دو تا عکس یادگاری

 یکیشون سهم تو بود و یکیشونم مال من بود

 کجا فکرشو میکردیم اخرش جدا شدن بود

 زیر رعد و برق تقدیر من و تو با هم شکستیم

توی رویاهامون اما هنوزم صاف و یه رنگیم

  گل سرخی که تو دادی بعد پرواز تو پژمرد

 خشکش این جا روی طاقچس خاطرش هست و خودش مرد

 تو میدون زمونه من و تو بازی رو باختیم

تقصیر طالع ما بود سرنوشتو خوب شناختیم

  مثه اون کلاغ قصه که نمیرسید به خونه

 دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه

  اسمش اینه که تو رفتی یادگاریت رو به رومه

تو رو داشتن تا همیشه منتهای ارزومه

  بی گناهی اما کوچت چه اتیشی زد به ریشه م

 همیشه بهت میگفتم نباشی دیوونه میشم

  میدونی: ما بی گناهیم جرممون فقط وفا بود

 هیچ دلی راضی نمیشه که بگه تقصیر ما بود

 مخمل خاطره ی تو توی صندوقچه ی چوبی

 خوابیده مثه یه قصه پر راز و پر خوبی

  تو رو میسپرم به دست صاحب پونه و خورشید

 اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید

  

 

شب سردی ست و من افسرده

راه دوری ست و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدم ها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزوده مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر! سحر نزدیک است!

هر دم این بانگ بر ارم از دل

وای این شب چقدر تاریک است!

 

دريا مرا به خود مي خواند

شوق ماهي شدن

حركت همراه موجها

صيد صيادي چون تو شدن

حتي در دستهاي تو جان دادن

شده آخرين آرزوي اين دل ديوونه

دلم تنگه براي فرهاد كه عشق شيرين افسانه اش كرد

دلم تنگه براي مجنون كه درد ليلي ديوانه اش كرد

من سرگشته  حيرون

من سرگردان بي سامان

دنبال دل توام كه آرام شوم

باز كن دروازه دلت

شايد سامان يابد اين بي سامان

پاك نشه نقش خنده از صورت همچو ماهت

گريون نشه چشمهاي قشنگ و نازت

پريشون نشه حال خوبت

نشكنه دل كوچيك عاشق

مونده نشي

خسته نشي

پشيمون نشي

نشي غافل از حال دل من

نكني پريشون احوال دل من

تو به من قول دادي

نزاري منو تنها توي اين دنيا

من قسم خوردم

نشم  غاافل لحظه اي از ياد تو

كمكم كن مثل هميشه

بگير دستام مثل گذشته

من هرچي دارم فقط از توست

نقش اين شادي

رنگ اين لبخند

دل كوچك عاشق

همه رو دارم از تو

من دلخوشم به همين زندگي

به تقديري كه باورش كردم

به تكرار اسم تو در كلامم

به ياد تو در قلبم

چه اهميت دارد گاه اگر دوري از من

گاه گرفتار و فارغ از ياد من

 

من دلخوشم به همين زندگي

دوست دارم

روزهاي كه از پي هم مي آيند

همه روزهاي كه دلتنگ مني

همه روزهاي كه بي ياد مني

روزهاي كه براي ديدنم بي تابي

حتي روزهاي كه خبري از من نمي گيري

جا گذاشتم يه جاي اين شهر يه تكه از وجودمو

هر چند خيلي وقته مال من نيست

دلي كه صبح تا شب مي تپه به ياد تو

يه جاي اين شهر پره از خاطرات من و تو

دست نوشته ها   يادگاريها   شعرها   حرفهاي در گوشي

من موندم اينجا تا پا بذارم هر روز جاي پاهات

من موندم اينجا تا مرور كنم هر روز خاطراتمونو

من موندم اينجا تا زندگي كنم ترا لحظه به لحظه

خيالي نيست اگه تو نيستي اينجا

 خاليه جات لحظه به لحظه

مهم اينه كه

من نيستم لحظه اي بدون تو

هنوزم كه هنوزه پرم از ياد تو عزيز

هنوزم كه هنوزه

اسمت رو زبونم

حرفات توي ذهنم

چشات روبروي چشام

جات توي قلبم

ديگه ترسي ندارم از نداشتنت نبودت

آخه هست همیشه با من یاد تو عزیز

لحظه اي كم نمي شه از زندگيم خیال قشنگت 

گفتي

رفتي از چشم من ؟

گفتم

 مانده ام در دل تو؟

گفتي

تاب دوري ندارم ؟

گفتم

طاقت عاشقي چطور ؟

گفتي

كور شده آخرين روزنه اميد

نمانده اميدي براي طي اين راه

گفتم

بد نيست گاهي

كمي دور باشيم از هم

ببينيم با چشم دل

رها شويم از چشم سر

 

بد نيست گاهي

تجربه لحظه هاي دلتنگي

 

شايد راهي باشد

بين دلتنگي و درك لذت ديدار

هر چند بين دل من تا دل تو

راهي نبوده و نيست تا ابد

دوستت دارم مثل هميشه

از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق
نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این
دایره ی کبود ، اگر عشق
نبود
از آینه ها
غبار خاموشی
را
عکس چه کسی زدود اگر
عشق
نبود ؟
در سینه ی هر
سنگدلی
در تپش است
از این همه
دل چه سود اگر عشق
نبود ؟
بی
عشق
دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق
نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف
دلم چه بود اگر عشق نبود ؟

 يك شب مجنون نمازش را شكست                      با وضو در كوچه ي ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش كرده بود               فارغ از جام الستش كرده بود

بوسه اي زد بر لب درگاه او                                 پرز ليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم كرده اي                         بر صليب عشق دارم كرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي                               واندر اين بازيشكستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني                         دردم از ليلاست آنم ميزني

خسته ام زين عشق دل خونم نكن                     من كه مجنونم تو مجنونم نكن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم                                 اين تو و ليلاي تو من نيستم

گفت اي ديوانه ليلايت منم                                  در رگ پيدا و پنهانت منم

سالها با جور ليلا ساختي                                   من كنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم                                 صد قمار عشق يكجا باختم

كردمت آواره ي صحرا نشد                                گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يك يا ربت                             غير ليلابر نيامد از لبت

سالها او را صدا كردي ولي                                ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سر مي زني                       به حريم خانه ام سر مي زني

حال اين ليلا كه خوارت كرده بود                        درس عشقش بي قرارت كرده بود

مرد راهش باش تا شاهت كنم                          صد چو ليلا كشته در راهت كنم

 

گاه ساده ترین کلمات نیز از ذهنم می گریزند

و جز سلام یارایه گفتن هیچ حرفی را ندارم

 و سکوت بیانگر حرفهایی می شود که سالیانیست گفتنش برایم آرزوست .

 می گویند سکوت یعنی هیچ حرفی .

اما من می گویم سکوت یعنی فریاد . فریادی پر از احساس !

 

 

نمیدانم که بودی یا چه بــودی

ولی بی حرف قلبم را ربــودی

نمیدانم که هستم یا چه هستم

ولی هر لحظه در فکر تو هستم

 

 

برای یگانه عشقم :

 دیوانه كرد آرزوی وصل او مرا


از سر برون نمی‌رود این آرزو مرا

 

در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم

می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم

در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو

نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست

می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی

بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم

بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم

زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان

تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم

دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد

بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم

تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی

و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید

و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند

ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم

بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم

بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند

تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد

بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم

بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم

بگذارتا صدف دریای دل من باشی

كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد

می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم

ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید

که من او را چگونه دوست داشتم

ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم

اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم

عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید

پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش...

به که گويم که تو منزلگه چشمان مني

به که گويم که تو نوازشگر دستان مني

به چه سازي بسرايم دل تنهاي تو را

به که گويم که تو آهنگ دل و جان مني

گر چه پاييز نشد همدم و همسايه من

به که گويم که تو باران زمستان مني

همه رفتند از اين شهر و دلم تنها ماند

به که گويم که تو عمريست که مهمان مني

گر چه خورشيد سفر کرده ز کاشانه ي من

به که گويم که تو عمري مه تابان مني

 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه پنجم خرداد 1389  |
 جنون شبانه...

 

1717171717

 

چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:

چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟

چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟

اما افسوس که هیچ کس نبود ...

همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...

آری با تو هستم ...!

با تویی که از کنارم گذشتی...

و حتی یک بار هم نپرسیدی،

چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!

 

می نویسم تا بدانی :

هر چه داغ ها کهنه تر شوند دیرتر از یاد خواهند رفت

می نویسم تا بدانی :

باران ابرها زود گذرند وباران چشم عاشق ماندگارتر

می نویسم تا بدانی :

 رد پا فانی و رد عشق سوزنده تر از هر آتش

می نویسم تا بدانی :

اسم ها تکراری و یادشان همواره قشنگ

می نویسم تا بدانی :

دوستت دارم

و یادت ماندگار تر از هرچه در یادم خواهد ماند

می نویسم :

به امید د ی د ا ر

تو اگه دلتنگ منی یک به یک فاصله ها را بردار

fxauex.jpg

 از این فاصله ها که میان منو توست 

و هر آنگه که دلت تنگ من است 

بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار 

تا که تنهاییت از دیدن من جا نخورد 

و بداند که دل من با توست 

 و همین نزدیکی ست

2rzxq86.jpg

 در حضور خارها هم ميشود يك ياس بود

 در هياهوي مترسكها پر از احساس بود

 ميشود حتي براي ديدن پروانه ها

شيشه هاي يك متروكه را الماس بود

 دست در دست پرنده بال در بال نسيم

 شيشه هاي هرز اين بيشه را در داس بود

 كاش ميشد حرفي از كاش ميشد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود

14abq75.jpg

ای آیه ی مکرر آرامش میخواهمت هنوز

 

آری... هنوز هم...

 

دریای آرزو در این دل شکسته ی من موج میزند

 

راهی به دل بجو !

eima0i.jpg

 

  از خود نمي پرسي :

چرا اين خسته را آزردمش ؟

با خود نمي گويي :

چرا اين مرغك پر بسته را

در دام غم ، افسردمش ؟

اما چرا،

عشق تورا، من سالها در سينه پنهان داشتم

وين راز درد آلود را

در دل نهفتم تا جان داشتم

اين آتش سوزنده را آخر كجا ميبردمش ؟

يافتم! يافتم!  آن نكته كه مي خواستمش 

با شكوفايي خورشيد و  

گل افشاني لبخند تو، آراستمش 

تار و پودش را از خوبي و مهر 

خوش تر از تافته ي ياس و سحر بافته ام 

(( دوستت دارم )) را  

من دلاويزترين شعر جهان يافته ام! 

 

اين گل سرخ من است! 

دامني پر كن از اين گل كه دهي هديه به خلق 

كه بري خانه ي دشمن، 

كه فشاني بر دوست، 

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست! 

 

تو هم اي خوب من! اين نكته به تكرار بگو! 

اين دلاويزترين شعر جهان را، همه وقت، 

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو! 

(( دوستم داري )) را از من بسيار بپرس،

(( دوستت دارم )) را با من بسيار بگو!

 

فردا را دوست دارم

 چرا كه اميد آمدنش، نويد وصال توست

و امروز را كه ديروز فرداست

 با بغضي در گلو و اشكي جاري  بر گونه

 بدرقه ميكنم

كه با يكايك لحظات عمرش

 تصوير تورا بر لوح دلم

 نقش ميزد ...

شاید شبی ازشبها

     بتوانم بگشایم ره خوابت را

  آنقدرسنگ زنم برسرکابوس شباهنگامت

    که همه دورشوند و

من هویدا گردم

       ودمی پلک نهی صبرکنی

            تاکه به خوابت آیم

    وچنان بی تب وتابت بکنم چو ن تودر بیداری

         همچنان می آیم

       وتوراتشنه دیدار بهاری به جمال گل سرخ

          آرام کنم

           وتو درخوابی ومن در خوابت

         چه شبی می شود آن شب..........

 

 

خداحافظ گل لادن .تموم عاشقا باختن

ببين هم گريه هام از عشق .چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه .گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي به چشمونم نمي شونه

يکي با چشماي نازش دل کوچيکمو لرزوند

يکي با دست ناپاکش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شب هاي تو در تو . خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم .گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو که بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سر دم گم .خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي . تو دست سرد اين مردم

خداحافظ گل پونه . که باروني نمي توني

...طلسم بغضو برداره .از اين پاييز ديوونه خداحافظ .....!


خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطي که بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ کمي غمگين، به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني که منو از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس

نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس

خداحافظ واسه اينکه نبندي دل به رؤيا ها

بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا

خداحافظ

 

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچک » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net کليک کنيد

اگه چشمات نبودن ، دنيا اين رنگي نبود 

رو لب پرنده ها ، ديگه آهنگي نبود 

اگه چشمات نبودن ، آسمون آبي نبود
ُگلاي ياس ِ سفيد ، توي ِ هيچ خوابي نبود

اگه چشمات نبودن ، شب ِ مهتابي نبود
پشت ِِ اَبراي ِ دلم ديگه آفتابي نبود

اگه چشمات نبودن ، کي واسم گريه مي کرد
دل ِ من وقتي شکست ، به کجا تکيه مي کرد

اگه چشمات نبودن ، کي با من سفر مي کرد
واسه جشن ِ ماهيا کي ماهُ خبر مي کرد

اگه چشمات نبودن ، کي ُگلا رو آب مي داد
واسه گنجشک دلم کي يه جاي خواب مي داد

حالا چشمات با َمَنن که هنوز نفس دارم
جُرأت پر کشيدن از توي قفس دارم

ديگه چشماتُ نگير ، که من آزرده بشم
مثل گل تو فصل يخ ، زردُ پژمرده بشم

تا که چشماتُ دارم شعراي تازه ميگم
همش از پنجره اي ، که به روم بازه مي گم

 

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچک » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net کليک کنيد

اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد،
اگر به حجله آشنايي،
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي
و عده اي به تو گفتند،
كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نكن!
تمام اين سالها كنار ِ من بودي!
كنار دلتنگي ِ دفاترم!
در گلدان چيني ِ اتاقم!
در دلم...
تو با من نبودي و من با تو بودم!
مگر نه كه با هم بودن،
همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهاي نو سروده باران و بسه را
براي تو خواندم!
هر شب، شب بخيري به تو گفتم
و جواب ِ تو را،
از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم!
تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو،
همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود!
فرقي نداشت كه فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد،
پس دلواپس ِ‌انزواي اين روزهاي من نشو،
اگر به حجله اي خيس
در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!?


تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچک » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net کليک کنيد

حالا که از تو دورم
بذار که حرف دلمو بيارم به زبونم
بذار بگم که اگه من اون سر دنيا باشم
اگه من شاد باشم يا که غمگين باشم
اگه خنده رو لبام موج بزنه
يا که اشک از گونه هام چکه کنه
اگه در خواب باشم يا که بيدار باشم
اگه تو جمع باشم يا که تنها باشم
من فقط لحظه ها رو به ياد تو ميگذرونم
اگه من شاد باشم دليل شاديم تويي
اگه غمگين باشم دليل اين غمم تويي
اگه خنده رو لبام موج بزنه درياي موج تويي
اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاري تويي
اگه تو خواب باشم بدون تو رو خواب ميبينم
اگه بيدار باشم ميخوام کنار تو باشم
اگه تو جمع باشم حرف تو رو پيش ميکشم
اگه تنها باشم ميخوام به ياد تو باشم
اگه تمام زندگيمو من به ياد تو ميگذرونم
در عوض از تو فقط يه چيز ميخوام

ميخوام که حس خوبتو راهي قلب من کني
ميخوام که توي شاديات يه لحظه ياد من کني 

 

تصاوير جديد زيباسازي وبلاگ , سايت پيچک » بخش تصاوير زيباسازي » سري ششم www.pichak.net کليک کنيد

گفتم كه دوستت دارم ، گفتی كه باور نداری
گفتم اين كلمه را از حفظ نمی گويم از ته دلم می گويم ، گفتی دلم را نيز باور نداری
سكوت تلخی كردم و از ته دلم آه كشيدم. مدتی سكوت با چشمانی خيس
گونه ام خيس شد و قلبم شكسته
گفتی كه تو قلبم را شكستی ، گفتم كه قلبت شكسته نشد ، احساست در هم شكست
گفتی سكوت كن ميخواهم گريه كنم ، من نيز سكوت كردم و با گريه تو نا آرام شدم و اشك ريختم

گفتی بی خيالی از اشكهايم ،چيزی نگفتم ، و باز سكوت و يك آه تلخ
گفتی كاش كه عاشق نمی شدم ، گفتم عاشقی همه اين دردها را دارد
گفتی خسته شدی از همه كس ، گفتم من با تو می مانم
گفتی خيلی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است تنهايی را نمی شناسد
و باز گفتی تنهايی ، گفتم كسی كه عاشق است قلب يارش بايد همان تنهايی او باشد
گفتی كه اين حرفايت تكراری است ، گفتم به جز تكرارش راهی نيست

گفتی كه آغوشت را ميخواهم ، گفتم كه منتظر بمان عزيزم
گفتی كه شانه هايت را ميخواهم ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم
گفتی كه تو از حرفهايم پريشانی ، گفتم حرفی نيست و حرفهايت شكنجه ای بيش نيست
گفتی كه لبخندی بزن ، گفتم كه حس لبخند نيست
گفتم با اينكه اين كلمه تكراری است و با اينكه باور نداری باز ميگويم كه دوستت دارم
چيزی نگفتی و سكوت كردی


گفتم كه دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد
و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی

 

بیا پیشم بمان تا من بمانم....

 


17                17                17               17

 

ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست


چشمهاي مهربانت را نديدن   ساده  نيست

 

از زمان رفتنت خورشيد را گم کرده ‏ام


ناله هاي ابرراهرشب شنيدن ساده نيست

 

قلب تو پر بود از ماه و هزاران پنجره


ماه راازپشت يک ديوارديدن ساده ‏نيست

 

بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب


طعم تلخ اين جدايي راچشيدن ساده نيست

 

سحر ديدم درخت ارغواني

كشيده سر به بام خسته جاني

به گوش ارغوان آهسته گفتم‌:

بهارت خوش كه فكر ديگراني

 

سري از بوي گلها مست داري

كتاب و ساغري در دست داري

دلي را هم اگر خشنود كردي

به گيتي هر چه شادي هست داري

 

چمن دلكش،زمين خرم،هوا تر

نشستن پاي گندم زار خوش تر

اميد تازه را درياب و درياب

غم ديرينه را بگذار و بگذر

من كه در پيله ي بي شيله ي خويش

شوق پروانگي از يادم رفت

لااقل موقع رفتن بسپار

ابر جاي تو ببارد به سرم

ماه جاي تو بتابد به شبم

سر انگشت محبت بزند گاهگاهي به درم

شاد اين تلخي ايام غم انگيز را

باز با ياد تو از ياد برم ...

 

چه زيباست به ياد تو با چشمهاي خسته گريستن

 چه زيباست هميشه در تنهايي تو را حس کردن

 چه زيباست در خيال با تو زندگي کردن

عزيزم نام تو بر قلبم خالکوبي شده تا فراموشت نکنم .

 نازنين من همچون نفس کشيدن تو را بخاطر مي سپارم.

 يک روزه ديگه هم بدون تو گذشت

 

می دونم می خوای بری
منو تنها بذاری
می دونم چشات می گن
دیگه طاقت نداری
می دونم خسته شدی
مرغ پر بسته شدی
دیگه تو بال و پری
واسه پرواز نداری


 

می دونم دست تو نیست
رفتن و پر زدنت
آخه اگه با تو بود
من بودم همسفرت 

 

می دونی رفتن تو
توی تقدیر منه
گریه های بی صدا
سهم فردای منه

می دونی مال منه
همه ی جدایی ها
همه ی غم های دنیا
همه ی تنهایی ها

 

 

می دونی اشکای من
مث بارون می بارن
آخه تو که نباشی
دیگه مانع ندارن


 

دوست دارم تنهام نذار....

 

می گویند تدبیر آن است که به تقدیر تن دهی، اما اگر تو تقدیرم نباشی چه؟

آری! آن گاه تدبیر آن است که تقدیرم را از نو بسازم.

و نگاه تو، لبخندت و سکوتت دلگرمم می سازد تا با دلی سرشار از ایمان و یقین سرنوشتم را

به سرنوشت تو پیوند بزنم.

 

 

به تو تقديم ميكنم تمام احساسات دورنم را كه مشتاقانه تو را طلب ميكنند.

 

به تو تقديم ميكنم لحظه لحظه هاي دلتنگي ام را كه به وسعت تمام روزهايي

 

است كه بي تو سركردم.

 

وبه تو تقديم ميكنم عشق را كه در تپشهاي قلبم و دراشتياق چشمان هميشه

 

منتظرم يافتم.

 

اين ارزشمندترين هديه من به توست   گوشه اي از قلبت پناهش ده وبا

 

خورشيد مهرباني ات نگهبانش باش. هميشه در خاطرم خواهي ماند.

 

http://alidavari.persiangig.com/d3r/card/d3rcard1.jpg
 
 
 

حرف های ما هنوز نا تمام

                  تا نگاه می کنی:

                                 وقت رفتن است

                                 باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آن که با خبر شوی

     لحظه عزیمت تو نا گزیر می شود

آی ..

   ای دریغ و حسرت همیشگی

                           ناگهان

                                    چقدر زود

                                               دیر می شود..

 
 
 

امشب از اون شبهاست که من دوباره دیونه بشم

تو مستی و بی خبری اسیر می خونه بشم

امشب از اون شبهاست که من دلم میخواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها دردم فریاد بزنم

از این همه دربدری تو قلب من قیامت
 
جنون
نمی دانم چرا رسوا شد این دل

 غریب و بی کس تنها شد این دل

نمی دانم چرا از ابر گریان

نصیب ما نشد یک قطره باران

نمیدانم چرا با من چنین کرد

دل دیوانه را عاشق ترین کرد

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه....

 

 

 

عاشقانه نفس بکش

قدری یاد من باش

و به یاد تمام اشکهایی که برایت ریختم

تنهایم مگذار

عاشقانه دوستت دارم

و به انداره تمام ستاره ها منتظرت می مانم

تا شاید روزی ستاره من هم چشمک بزند

باورت دارم چون واسه من عزیز ترینی

I LOVE YOU

 

شيريني ديدار بعداز فراق تو را انتظار ميكشم  دوري از تو برايم سخت بود و

 

 ملال اور اما شيريني  خنده هايت  تحمل فاصله ها را برايم اسانتر ميكرد 

   

حالا ديگرنزديك به توام  وجود نازنينت را حس ميكنم  خاطرات تلخ تنهايي و

 

 روزهاي  تكراري و بي كسي ام را دراين شهر از ياد برده ام   

 

   اينجا هوايش بوي تو رادارد  هر سو كه مينگرم توراميبينم كه لبخند به لب

 

 ايستاده اي و با چشمانت مرا فراميخواني همان چشماني كه شب وروز

 

هجرانشان رادر اشك نگاهم بر قلبم ميريختم 

 

چه شبها كه روياي دستان پرمهرت  خواب از چشمانم مي روبود و در دل

 

ظلمت شب تو را فرياد ميزدم

 

اري نازنينم   قلبم را به توباخته ام  قلبي كه زخم خورده  دشنه داغ بي وفايي

 

است  و ابراز علاقه تو مرحمي است  بر دردهاي ان.

 

حلقه عشقت بوسه گاه  لبهاي داغ من است         چه ساده عاشقت شدم .

 

صبورانه ميگذرانم اين چندروز را تا دوباره  جان بگيرم از ديدار تو....

 انتقام...

دوستت دارم لبالب

 

باز كن از سر گيسويم بند

پند بس كن، كه نمی گيرم پند

در اميد عبثی دل بستن

تو بگو تا به كی آخر، تا چند

 

از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده لب هايم را

تا به كی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هايم را

 

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

من هم از دل بكنم بنيادش

باده ای، ای كه ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از يادش

 

شايد از روزنه چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زيبا بودم

او زمن تازه تری يافته است

 

شايد از كام مردی نوشيده است

گرمی و عطر نفس های مرا

دل به او داده و برده است ز ياد

عشق عصيانی و زيبای مرا

 

گر تو دانی و جز اينست، بگو

پس چه شد نامه، چه شد پيغامش

خوب دانم كه مرا برده ز ياد

زآنكه شيرين شده از من كامش

 

منشين غافل و سنگين و خموش

مردی امشب ز تو می جويد كام

در تمنای تن و آغوشی است

تا نهد پای هوس بر سر نام

 

عشق توفانی بگذشته او

در دلش ناله كنان می ميرد

چون غريقی است كه با دست نياز

دامن عشق ترا می گيرد

 

دست پيش آر و در آغوشش گير

اين لبش، اين لب گرمش ای مرد

اين سر و سينه سوزنده او

اين تنش، اين تن نرمش، ای مرد

 

 

عادت...

منو تو آغوشت بگیر...

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشیها آرامشم جدا نکن

من برای با تو بودن پر عشق و خواهشم

واسه بودن کنارت تو بگو به هر کجا پر میکشم

 

منو تو آغوشت بگیر آغوش تو مقدسه

بوسیدنت برای من تولد یک نفسه

چشمای مهربون تو منو به آتیش میکشه

نوازشه دستای تو عادت ترکم نمیشه

 

فقط تو آغوش خودم دغدغه ها تو جا بذار

به پای عشق من بمون هیچکسو جای من نیار

مهر لباتو رو تن و روی لب کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روح و جسم وتن من

 

 

 I LOVE YOU

 

قول میدم وقتی که نیستی عکستو بغل نگیرم 

قول میدم روزی هزار بار واسه ی اشکات نمیرم

قول میدم وقتی که نیستی پای عشق تو نسوزم

قول میدم در انتظارت چشمامو بدر ندوزم    

 

 

عابر شهر چشاتم دل من اهل ریا نیست

 اونی که مثل تو باشه حتی توی قصه ها نیست!

قناری در قفس بال و پرش نیست

 به جز اندوه و غم کس در برش نیست

 بدون تو مرا دنیا صفا نیست

دل من با تو جانا بی وفا نیست.

ای نگاهت رونق فردای من

"در تو معنی میشود دنیای من"

 ای کلامت بهترین اثبات عشق

"باتو ماندن ارزوی رویای من!

 

 

دل بی روح جنس آهنت را دوست دارم

خطوط درهم  پیراهنت را دوست دارم

نگاه با همه بیگانه ات رادوست دارم

غرور سرکش دیوانه ات را دوست دارم

دوست دارم...   .     .. . . .  .  . . ..... دوست دارم

تن سوزان مثل آتشت را دوست دارم

بهاری و من آن عطر خوشت را دوست دارم

به هر لحظه کنارم بودنت را دوست دارم

تماشایی تو هستی دیدنت را دوست دارم

 

 

تنهايى را دوست دارم زیرا بى وفا نيست

تنهايى را دوست دارم زيرا عشق دروغین در آن نيست

تنهايى را دوست دارم زيرا تجربه كردم

تنهايى را دوست دارم زيرا هميشه تنها بوده ام

تنهايى را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

 

 

کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده

کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي سرد بي تو بودن گرفته

کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت

گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده

کاش مي دانستي چقدر دلواپس تو‌ام

کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام

و چقدر به حضور سبزت محتاجم

و همیشه از خودم می پرسم

این همه که من به تو فکر کنم

تو هم به من فکر می کنی؟

 

 

همیشه کسانی ما را تنها می گذارند که بیشتر از همه دوستشان داریم

همیشه غمگین ترین ورنجورترین لحظات انسان توسط کسی ساخته

می شود که شیرین ترین و شاد ترین لحظات را او ساخته است

***دلم برات تنگ شده***

 

كسي را  نمي  يابم  تا برايش از غمها ودردهايم بگوييم ودلتنگي هايم  را برايش زمزمه كنم .

كسي را نمي يابم تا لحظه اي هر چند كوتاه سر بر روي شانه هايبش بگذارم و تمام بي كسي هايم را به دست فراموشي بسپارم .

دلي را نمي يابم كه يكرنگ باشد ومرا دلداري دهد و هيچ گوش شنوايي رو نمي يابم كه حديث تنهايي هايم را برايبش نجوا كنم.

يه دنيا دلم گرفته....

 

 *******************************

هرگز نشد بیای پیشم بگیری دستای منو

بدونی من عاشقتم گوش کنی حرفهای منو

تو بی وفابودی ولی اون که برات میمرد منم

تازنده ام دوست دارم اینه کلام آخرم

من که نتونستم تورو یه لحظه تنها بزارم

تو سرمیه خاطره هات بگم که دوست ندارم

دلم میخواد همین یه بار اشکامو پنهون نکنم

باور کنی تورو میخوام حرمتُ زندونی کنم

بیا به شهر خاطرات غرق بشم توی نگات

دیونه و فدات بشم بمیرم من واسه چشات

اما هنوز فاصله مون زیرو دست من جداست

ترانه ی سکوت من تو بغض آخرم رهاست

کاشکی می شد فقط یه بار بیای بگی دوست دارم

تو چشم من نگاه کنی بگی که عاشقت منم .

********************************

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن

وسط قصه میشه سر به سره من میزارن

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یه نیش زبون بترکه خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس و دل ودلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

میتونم پشت دلها قایم بشم کمین کنم

ولی با همه ی این حرفا منم مثل اونا

یه دروغگو میشم همیشه ورد زبونا

یک نفر پیدا شه به من بگه چکار کنم

با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

 ***************************************************

 

بعد مردنم نمی خوام سر خاک من بشینی

نمی خوام گذشته هامو جلوی چشات ببینی

بعد مردنم نمی خوام یاد خوبی هام بیفتی

یاد حرف هایی که قبل از مردنم بهم می گفتی

نمی خوام اشکای چشمات بریزه به روی گونه ات

تونفهمیدی دل من شده عاشق ودیونه ات

*******************************

 

 1717171717

|+| نوشته شده توسط امید در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389  |
 داستان شماره 2 ( بازنده )

 

این داستان در مورد یک نفر هستش که تو دبی زندگی میکنه و درسته یه کم داستانش از نظر شرعی مشکل داره که اونم شما بذارین پای حساب داستان بودنش و جدی نگیرین....

 

 

شب خیابون الرقته روی صندلی های بیرونی KFC نشسته بودم با ولع خاصی سیگارم رو میکشیدم و طبق معمول به جمعیت بی پایان خیره بودم. همیشه با دیدن این همه جمعیت که توی هم میلولیدن اولین سوالی که از خودم میپرسم اینه که هدف ما از زندگی چیه؟ (و هرگز هم به جواب نرسیدم) اخمام توی هم بود با هر کامی که از سیگارم میگرفتم لذت عجیبی میبردم سیگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصیلات عالیه که در پرتاب ته سیگار دارم زدم تهش یه قوس قشنگ و چرخش خوشگلی گرفت افتاد دقیقا جایی که میخواستم بعد یه لبخند زدم آروم گفتم یه سیگار دیگه تموم شد پس یه قدم به مرگ نزدیک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن میز بغلی جلوی دید من بودن صداشون رو هم واضح میشنیدم شاید حواسشون به من نبود شایدم فکر میکردن من اروپایی ام عربی حالیم نمیشه!.تو دلم گفتم FUCK پسر تو توی قبرم بری بازم آرامش نداری! همینطور که صحبت میکردن یکی از پسرا زد روی شونه بغلی به پشت سر من خیره شدن چند ثانیه بعد اون یکی هم همین کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اینا نگاه میکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بجز این 3 تا خیلی از پسرایی که اونجا بودن هم دارن نگاه میکنن سریع چشمم چرخید اونور تر دیدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از یه مرسدس بنز S کلاس پیاده شدن داشتن میرفتن داخل رستوران با هر قدمی هم که میرفتن همه چشمها میچرخید البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو دیدم یه جوری شدم یکی شون موهای براق و بلندی داشت تا نزدیک باسنش میرسید یه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خیلی برنزه شده با یه کفش پاشنه بلند مشکی که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط یکمی باسنش نسبت به بدنش فیت نبود یعنی شاید 1سایز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره! واقعا جذاب و بی نظیر بود اما اون یکی که توی اون چند ثانیه نگاهم بیشتر روی اون چرخیده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود یه دونه از این سیخ های سفید که زنا توی موهاشون میزنن و نمیدونم اسمش چیه توی موهاش بود یه لباس یکسره مشکی حریر تنش بود که روش گلهای مشکی مخمل داشت لباسش که تا یه وجب زیر زانوهاش بود یه چکمه مشکی هم پاش بود پوستش خیلی سفید بود (برای همینم ست مشکی زده بود) بدنش کاملا فیت بود انگار همین الان از بازار مانکنها اومده! سفیدی بدنش از زیر لباس حریرش معلوم بود و واقعا یه چیز عجیب و فوق العاده ای شده بود چهرش خیلی گیرا تر خوشگل تر از کناریش بود ولی چون توی اون چند ثانیه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ریزش رو ببینم. رفتن داخل رستوران ولی کله بیشتر پسرا همچنان به در بود! یه نیشخندی زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! یکیشون گفت آی قلبم! یکم گذشت یهو یکیشون گفت بیاین شرط بندی اون 2 تا گفتن چه شرطی؟ پسره خندید گفت هرکی تونست با یکی از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صمیمی شه شرط رو برده جایزه اش هم بازنده ها باید نفری 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا یکمی فکر کردن خندیدن گفتن همه نفری 1000 درهم بزارین وسط شرط بندی شروع شد! خودم واسم قضیه جالب شده بود یه سیگار دیگه روشن کردم با دقت نگاه میکردم ببینم چیکار میکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بیرون (شبا که گرمای هوا فروکش میکنه هوای بیرون هوا خیلی خوب میشه) رو یه میز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلی رو چرخوندم سعی کردم جوری بشینم که توی دید اونا نباشم یه کام سینگین از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه میکردم یکی از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچین یکم میخندید ولی دخترا اخم کرده بودن! 5 دقیقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهی کرد اومد نشست سر جاش! یه پوزخند زدم به خودم گفتم اینا چه دل خوشی دارن! همین مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکیلات به همین سادگی جلوی 1000 نفر ملت به تو خیکی راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اینا عرب نبودن عربی هم صحبت نمیکردن! (تو دلم خندیدم گفتم این چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگلیسی صحبت کردم فکر کنم ایرانی بودن هر جوری هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشید شما شبیه یکی از دوست دخترهای قبلیم بودین اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهی کردم اومدم.یه کام دیگه از سیگارم گرفتم بهش خیره شدم یه دشتاشه (همون لباس سفید و گشاد که عربها تن میکنن) تنش بود 2 تا موبایل از گردنش آویزون بود یکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پایین به زمین خیره شدم.یکم گذشت نفر دوم هم رفت همین اتفاق افتاد برگشت زدم زیر خنده به خودم گفتم بابا من اگه این اعتماد به نفس رو داشتم الان حداقل با تارا رید رفیق بودم! یکمی به اون پسر اولی که بیشتر صحبت میکرد شرط هم اون گذاشته بود خیره شدم نگاش افتاد روی من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بیا پاشد اومد سمتم به عربی بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چی؟ از تعجب چشماش شد 6 تا یکم مکث کرد گفت داشتی گوش میکردی؟ خندیدم گفتم نه داشتم گوش میکردم! صندلی رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اینکارو کردی شرط رو تو بردی نفری 1000 درهم به تو میدیم مکثی کردم گفتم من پول نمیخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم باید یه دختر عرب واسه من جور کنین. دختره باید عرب اصیل باشه (عربهای اصیل همه غیرتی هستن با غیر عرب دوست هم نمیشن!) .خندید زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدی میگم شرط من همینه یکم با تعجب نگام کرد گفت اینا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بیشتره یکمی نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه میتونی از پسش بر بیایی شرط بندی میکنیم اخمی کرد با تردید گفت اگه باختی چی؟ مکثی کردم گفتم نفری 1000 درهم بهتون میدم خندید گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختی باید یه دختر ایرانی واسمون بیاری یه لحظه اعصابم ریخت بهم   اخمی کردم دیدم بحث حیثیتی و رو کم کنی شده گفتم قبول! گفت شروع کن یکمی نگاش کردم گفتم پاشو برو سر میز خودتون من حواسم رو جمع کنم خندید گفت باشه پاشد رفت.اول پشیمون شدم از کاری که کردم ولی باز به خودم گفتم به درک غلطیه که کردم حالا به فکر بعدش باش!...

 

با تردید یه نگاهی به دخترا انداختم متاسفانه جای صندلیم رو که عوض کردم از دید اونا اومدم بیرون دید خودم هم کور شده بود. نمیتونستم به چشماشون خیره شم ببینم چه غلطی باید بکنم!

 آروم از جام پاشدم سینی غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمی بهم نگاه میکردن کنارشون واسادم به فارسی گفتم عذر میخوام  میشه یه چند لحظه اینجا بشینم؟

 دخترا دیدن فارسی صحبت کردم یکمی جا خوردن با تردید یه نگاهی از پایین تا بالام انداختن چیزی نگفتن منم با پر رویی بی نظیری که دارم سینی رو گذاشتم روی میز صندلی رو آروم زدم کنار نشستم یه نگاهی به دو رو برم کردم وای همه داشتن بهم نگاه میکردن یکی نبود بگه به شما ها چه؟!

 تا نشستم روی صندلی یهو اون دختره که لباس مشکی تنش بود با لحن تندی گفت کی گفت شما بشین؟

 (خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجی بودن ایرانی نبود بفهمه چی میگیم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط دیدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم یکمی نادرسته

 همه نگاه میکنن واسه همین نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارین که همه یه چشمشون پیش شماهاست لباس مشکیه اخمی کرد اون لباس قرمزه آروم خندید گفت ماشالله سرزبون!

 سرم رو انداختم پایین گفتم اختیار دارین عارضم خدمتتون که راستش من یه غلطی کردم یه مشکلی پیش اومده که فقط به دست شما حل میشه!

 بعد بهشون یکم خیره شدم خودم باورم نمیشد اینا دیگه چی بودن؟

 لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشمای آبی تیره داشت موهاش کاملا مشکی براق ابروهای کمانی خشگلی داشت بینی خوش فرم و کوچیک لبای گوشتی خیلی قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روی لباس مشکیه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود

 موهاش خرمایی بود که با همون سیخ سفیدها به ظرافت بسته بود ابروهای نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشمای مشکی و خمار داشت بینش رو یه جوری عمل کرده بود خیلی نوک تیز و خیلی سر بالا!

 لبای کوچولوی قرمز خون, با برق لبی که زده بود یجورایی مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش هم مثل اون یکی برجسته و سرخ بودن ولی این چون برنزه نبود خیلی سفید بود لب و گونه هاش بیشتر نشون میدادن یه لحظه ماتم برد بهشون!

 لباس مشکیه با تندی نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اینجا سیرک نیست اشتباه گرفتی یهو گفتم من توضیح میدم شما فرصت بدین اگه حرف بدی زدم خودم زودتر میرم.

لباس قرمزه که یکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش میدیم.یه مکثی کردم گفتم ببینید بحث حیثیتی سر نژاد پرستیه! لباس قرمزه آروم خندید گفت ببخشیدا جنگ جهانی دوم تموم شد الان سومیش تو راهه نژاد پرستی چیه!؟

 یکمی نگاش کردم گفتم بزارین از اول بگم ببینین.... بعد کل ماجرا رو براشون توضیح دادم اونا هاج و واج منو نگاه میکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام میکردن لباس مشکیه اخماش رو کشید گفت خودت با زبون خوش میری یا نه؟

 یه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاری میتونی بکن که فرصت آخره اینبار نشه شرط رو باختی! گفتم ببخشید حرف من هنوز تموم نشده بعد یکم نگاشون کردم ادامه دادم ببینین الان اگه من پاشم برم میفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هیچ تازه باید یه دختر ایرانی هم به دامشون بندازم آخه این درسته؟

 یه نگاه به اون خیکی بندازین؟ حق نداشتم بخاطر این شرطی که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ میاد!) یکمی نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما باید چیکار کنیم؟ گفتم هیچی لباس مشکیه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داری میتونیم بریم وسط برقصیم ها؟

 آروم خندیدم گفتم ببخشید من رقص بلد نیستم بدتر ضایع میشیم! چشاش گرد شد گفت وای این دیگه کیه آروم گفتم شما هیچ کاری نمیخواد بکنین فقط همینجوری این 1 لقمه غذا رو با هم کوفت میکنیم یعنی کوفت میکنم بعد پاشیم بریم کافیه این خیکی ها شرط رو میبازن ما نژاد پرستیمون ثابت میشه!

 لباس قرمزه آروم خندید گفت عجب سوژه ای هستی تو! لباس مشکیه یکمی چپ چپ نگام کرد گفت یه شب خواستیم بیاییم بیرون ببین چیکارش کرد منم یه نگاهی به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! یکمی همدیگه رو نگاه کردیم لبخندی زدم دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم

 لباس قرمزه که مهربون و خنده رو تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکیه با اکراه دست داد اخمی کرد گفت سانیا گفتم خیلی خوش بختم

 بعد به اون پسرا نگاه کردم دیدم چشاشون شده 6 تا خیره شدن به ما! یکم خندیدم به دخترا گفتم مرسی از اینکه برتری نژادمون رو جلوی این خیکی ها ثابت کردین! الناز خندید زد رو شونه سانیا باهم نگاهشون رو چرخوندن روی اون پسر عربه که ران مرغ رو گرفته بود بلا نصبت آقای گاو

 با حرص داشت گاز میزد بعد به من نگاه کردن با سر تایید کردن آروم زدن زیر خنده!
همینطوری با الناز و سانیا مشغول صحبت بودیم دیگه یکمی صمیمی تر شده بودیم

 منم باهاشون چند تا شوخی کردم خندوندمشون از غریبگی در اومده بودیم! هرچند سانیا همچنان با اخم و غیظ منو نگاه میکرد.الناز گفت یکم از خودت بگو گفتم ای بابا نگم بهتره آروم گفت چرا؟

 یه آهی کشیدم گفتم ای روزگار بعد سرم رو انداختم پایین ادامه دادم شما فکر کردین من کی ام؟

من 1 سال پیش وام کم سود گرفتم این شلوار و پیرهن و کفش رو خریدم بعدم مشغول شدم به شغل شریف تکدی گری (گدایی) قبل از اینکه این وام رو بگیرم میدون ماهی و هتل کلاریج و بازار مرشد تکدی گری میکردم بعد که خدا لطف کرد اون وام رو گرفتم این لباس های گرون رو خریدم رفتم بالاشهر سمت هتل رویال میراج و جمیرا و از این حرفا الانم شکر خدا در آمدم بد نیست قسط وام لباسام رو در میارم یه چیزم میمونه تهش جمع میکنم ماهی 1 بار میام اینجا گوشت مرغ بخورم!

 الناز هاج و واج نگام میکرد سانیا پوزخندی زد گفت راست میگی؟ سرم رو تکون دادم گفتم بله.همون موقع اون پسر عربه یکی از موبایل هاش رو از گردنش در آورد به دوربینش اشاره کرد 2 زاریم افتاد با سرم تایید کردم به الناز گفتم شما ازین موبایلها دارین عکس میگیره؟

خندید گفت آره چطور؟ گفتم میشه ببینمش؟ تا حالا از نزدیک ندیدم الناز و سانیا با وحشت منو نگام میکردن مونده بودن حرفام راسته یا دروغ!

 ولی خودم کف کردم چطوری فیلم بازی میکردم تو دلم گفتم سینماهای هالیوود به اینجا نقل مکان کردن! الناز با تردید موبایلش رو از کیفش در آورد یه نوکیا 9500 بود با یه حالت خاصی گفتم از کجاش عکس میگیره؟

خندید لنزش رو نشون داد گفت اینجا ولی باورم نمیشه راست بگی یکم سرم رو تکون دادم گفتم مرسی بیشتر از این اعتماد به نفس ندین بهم جنبه ندارم باید با واقعیت های تلخ زندگی کنار بیام سانیا یه پوز خند دیگه زد گفت بهتم میاد

 یه نگاش کردم (تو دلم گفتم حیف که کارم پیشت گیره بچه پر روی از خود راضی) بعد به الناز نگاه کردم گفتم ببخشید میشه یه عکس ازم بگیری؟ تا حالا با موبایل عکس نگرفتم! با تردید یکمی خندید گفت آخی گناه داری بزار با موبایل سانی (سانیا) بگیرم بهتر میندازه بعد از کنار کیف سانیا یه موبایل سونی اریکسون برداشت ازم یه عکس گرفت به دو رو برم نگاه کردم

 دیدم همه دارن نگامون میکنن خندم گرفته بود سریع به اون پسر عربه نگاه کردم خندید یه بوس فرستاد. الناز و سانیا یکم بهم نگاه کردن سانیا با اخم سکوت کرده بود الناز گفت پس چرا بینیت این شکلیه؟

 میخوایی بگی عمل نکردی؟ زدم زیر خنده گفتم شوخی میکنی؟ به جون خودم فابریکه عمل چیه؟ من اگه انقدر پول داشتم که الان اینجا نبودم الناز خندید گفت کجا بودی؟

 یه آهی کشیدم گفتم ای بابا نگم بهتره ولش کن ولی اولین کاری که میکردم این بود که قسط وام لباس هام رو صفر میکردم که این همه تکدی گری میکنم پولش تو جیب بانک نره الناز زد زیر خنده خودم باورم نمیشد این همه دروغ از کجا در میومد!

 واقعا که چوپان دروغ گو باید اصلاح بشه ارای دروغ گو! یکمی سرم رو

تکون دادم همون موقع یهو موبایلم زنگ خورد گفتم

این دیگه چیه! الناز با تعجب نگام کرد گفت صدای موبایل توئه؟ آروم گفتم آره یادم رفت بگم یکم از پولهایی که جمع کرده بودم رو باهاش به سیمکارت ارزون قیمت و یه گوشی دست 2 خریدم یه نگاهی کرد گفت آهان خب چرا جواب نمیدی؟ لبخندی زدم گفتم ولش کن حوصله شو ندارم با تردید نگام کرد

 گفت میگم چرا صداش اینجوریه؟ یه جورایی پخشش مثل گوشی های مدل بالا میمونه؟ آروم خندیدم گفتم نه بابا فکر میکنی هزار تا مامبول در آوردم اینجوری شده! سانیا به حالت مسخره کردن خندید منم تو دلم حرص میخوردم!

 الناز لبخندی زد گفت شمارت چنده؟ خندیدم گفتم ای بابا ازین ارزون هاست اونم با قسط از یه ایرانی گرفتم گفت حالا بگو چنده؟ میخوام ببینم شماره یه گدا چه جوریه! چشام گرد شد خنیدیدم گفتم شماره مگه گدا و پولدار داره؟

 یه شماره معمولیه دیگه.خندید گفت راست میگیا ولی خب حالا که حرفش شد تو بگو؟ (تو دلم گفتم وای شمارم رو بگم نمیگه این شماره عجیب غریب و رند خدا تومن پولشه؟) یه مکثی کردم گفتم باشه آخر میگم الان روم نمیشه یه جوری نگام کرد گفت باشه! سانیا با اخم و غیظ بهم یه نگاهی کرد

 گفت سیگار میکشی؟ گفتم آره میشه بهم بدین؟ با اکراه از کیفش یه سیگار در آورد یکمی چشام رو گرد کردم گفتم وای از این سیگار خوشگلا! همیشه پشت شیشه مغازه ها دیده بودم ولی باورم نمیشه یه سیگار گرون قیمت میکشم! الناز خندید سانیا یواش گفت ایش! الناز و سانیا هم یه سیگار گرفتن الناز گفت سانی فندکت رو بده؟ سانیا گفت ته کیفمه سختمه در بیارم خودت نداری؟

 من احمق خل و چل هم جو گیر شدم گفتم من دارم! دست کردم تو جیبم یهو برق 3 فاز گرفت منو! (توی دلم گفتم ای وای زیپو با بدنه طلا سفید میخوایی در بیاری؟ خیلی خری خراب کردی رفت! زود جمش کن خاک بر سر)

 یه خنده کردم گفتم ببخشید مثل اینکه جا گذاشتمش همرام نیست سانیا طبق معمول یه نگاه خشم ناک بهم کرد الناز گفت آخی عیبی نداره من دارم دست کرد از کیفش فندکش رو در آورد سیگارامون رو آتیش کرد.

موقع سیگار کشیدن یه نگاه به اون 3 تا پسر عرب کردم خندیدم ! سیگارمون تموم شد سانیا گفت الناز پاشو بریم دیر میشه الناز خندید بهم نگاهی کرد گفت خب ما باید بریم گفتم وای مرسی چقدر لطف کردین احساس غرور میکنم واقعا ممنون الناز خندید گفت خواهش سانیا هم به زور یه لبخندی زد از جاشون پاشدن که برن به الناز گفتم ببخشید میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ گفت چطور؟ سرم رو انداختم پایین گفتم گاهی اوقات گیر بازار میشه تکدی گری نمیشه کرد گرسنه میمونم میشه یه کمکی بهم بکنید؟

 خندید گفت باشه تو هم واسه ما دعا کن!!! (خودم باورم نمیشد چی میگفتم! فقط دروغ پشت دروغ میومد و میرفت) آروم گفتم چشم بعد شمارش رو نوشت داد بهم گفت هر موقع کمک خواستی به خودم زنگ بزن شماره رو گرفتم گفتم الهی خدا خیرتون بده الهی خوشبخت بشین ممنون از محبتتون

 خندید گفت خواهش بعد دستش رو آورد جلو باهام دست داد سانیا هم باهام دست داد خداحافظی کردیم رفتن موقعی که میرفتن همه پسرا هاج و واج منو نگاه میکردن آخه دیدن شماره هم گرفتم ازشون دیگه آخرش بود! به اون 3تا پسر عرب نگاه کردم

 یه چشمک زدم خندیدن آروم دست زدن برام نگام رفت اونور سانیا و الناز سوار همون مرسدس بنز

 کلاس شدن رفتن منم سریع رفتم پیش این خیکیها گفتم اینم

 از من حالا شرط رو باختین باید بدین! پسره که باهاش شرط بسته بودم پاشد زد رو شونم گفت فکر نمیکردم انقدر حرفه ای باشی خیلی خوب بود خندیدم گفتم بیخیال حالا شرط من رو کی میدین؟

 خندید گفت عجله نکن فعلا باهمیم زدم رو شونش گفتم من اراهستم و تو؟

 خندید گفت جاسم باهاش دست دادم گفتم جاسم من شام که نخوردم بشین یه شام هم با هم بخوریم حال کنیم خندید گفت 10 تا شام هم بخوایی میخوریم همش هم به حساب من خندیدم گفتم بابا منم این شکم رو داشتم تا صبح میخوردم...

 

 

موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟ خندیدم گفتم نه بابا خسته ام گفت از چی؟

 گفتم از زندگی خندید گفت شما ایرانی ها واقعا عجیبین یه لبخندی زدم چیزی نگفتم یکم بعد جاسم گفت خیلی وقته چشمم دنبال یکیه میتونی کمکم کنی؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چیکار کنم؟

 خندید گفت کمکم کن! یکمی نگاش کردم خندید گفت یه کمک برادرانه! فقط همین با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نمیشه میترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار میکنین خجالت نمیکشین حالا اینجا کم میاری؟

 خندید گفت حالا که شده یکمی مکث کردم (تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اینکارو نمیکنم ولی یه کمک دیگه میتونم بهت بکنم با تعجب گفت چی؟

 گفتم بهت میگم چیکار کن چی بگو عینه کاری که گفتم رو انجام میدی. یکم فکر کرد زد رو شونم گفت ایو حبیبی! (یه چیز شبیه ایول) یه چشمک زدم گفتم خب حالا کی شرطی که باختی رو میدی؟ خندید گفت کدوم شرط؟

 یکمی چپ چپ نگاش کردم دوباره خندید گفت شوخی کردم برات درستش میکنم میدونی که خیلی سخته ولی بازم قبول سعی میکنم درستش کنم.بعد یکمی فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارین؟ ما که فقط شکم دیدیم!)

 زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بیایین رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظی کردن رفتن یکمی نگاش کردم گفتم چی شد؟ گفت باید بین خودمون بمونه فقط ما 2 تا!

خندیدم گفتم دقیقا! گفت پاشو بریم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشدیم باهم رفتیم گفتم ماشین من اینجا پارکه گفت خب من جلو میرم تو پشت سرم بیا گفتم باشه موبایلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟

 شمارش رو گفت تک زنگ زدم یکی از موبایل هاش زنگ خورد گفتم اون یکی هم بده خندید گفت 2 تا؟ گفتم آره اون یکی هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بریم

.حرکت کردیم سمت ماشینا چند تا ماشین اونور تر یه بی ام دابلیو زد 4  سفید پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بیا یه چشمک زدم حرکت کردیم.پشت سرش میرفتم نیم ساعت بعد جلو یه ویلا واساد پیاده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چیکار میکنم با تعجب گفتم باشه!

 یکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمی خیره شدم به جاسم.یکی از موبایل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشینش واساد یکم بعد یه تویوتا لند  کروزر نقره ای از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ویلا واساد ولی ماشین رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم ای لعنتی.

 لند کروز با اون هیکل غولش کاملا جلو دید منو گرفته بود اونورش رو اصلا نمیدیدم سریع پیاد شدم رفتم اونور خیابون یه سیگار روشن کردم

 خیلی عادی راه افتادم رفتم جلو دیدم یه دختره عرب از لند کروز پیاده شد رفت پیش جاسم یه چیزی گفت شروع کرد به خندیدن منم اینور خیابون خیلی عادی سیگار میکشیدم

 سعی میکردم تو دید نباشم به دختره خیره شدم یه لباس یکسره زرشکی تنش بود یقش باز بود روش یه لباس مشکی تن کرده بود با یه کفش پاشنه بلند مشکی همه تنش هم پوشیده بود فقط یقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهای اصیل خیلی مقیدن دوست ندارن زن و دختراشون زیاد اروپایی بگردن!)

 مثل همه عربا یه قد کشیده و خیلی بلند داشت با هیکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خیلی سفیدش هم میومد آرایشش هم معمولی بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود.

 جاسم همچنان باهاش صحبت میکرد میخندیدن یکم بعد جاسم یه چیزی بهش گفت دختره یجوری نگاش کرد جاسم خندید بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت

 سمت ماشینش دختره یه دست براش تکون داد ریموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ویلا در پشت سرش بسته شد.چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پیشش شیشه رو داد پایین خندید گفت نظرت چیه؟

 قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ یکمی با تردید نگاش کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشی راههای بهتر هم هست چرا فک و فامیلاتون فردا بیان با شمشیر گردنم رو بزنن هان؟

 خودم واسه خودکشی راه بهتری دارم خندید گفت خودت خواستی! حالام نترس چیزیت نمیشه دختر خیلی خوبیه. خندیدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشیر اومدن جلوم رو گرفتن چی بگم هان؟

 تو که فامیلاتون رو میشناسی قرون وسطا و قرن 21 فرقی براشون نداره خیانت و ناموس رو مرگ میدونن اونم با شمشیر!!! خندید گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن یکمی مکث کردم گفتم حالا که اتفاقی نیافتاده ولی اگه یه وقت تونستم باهاش رفیق شم خودت هوامو داشته باش!

 ندید گفت باشه برو فردا بهت زنگ میزنم هم واسه این دختره هم واسه اونی که بهت گفتم خیلی وقت چشمم دنبالشه خندیدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خیلی خوش گذشت دست داد گفت به منم همینطور یه چشمک زدم گفتم انت بخیر! خندید گفت الی القاع!

جاسم رفت منم اومدم سمت ماشینم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشیده بودم همش تو فکر اتفاقای اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!

صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجایی من بیدار شدم دارم میام بیرون! یکمی جا خوردم مکثی کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختی دارم باید انجام بدم وقت کم میارم ساعت 10 زنگ زدی میگی از خواب پاشدم دارم میام؟! خندید گفت کی ببینمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ میزنم خواب که نیستی؟

 خندید گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم ای دل خوشی دارین شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجایی؟

 گفت هوا گرم بود پریدم تو استخر آب یخ! گفتم پس پاش تا بستنی بشی غروب بهت زنگ میزنم الان دارم میرم باشگاه دیرم شده خندید گفت باشه.ساعت 6 از زیر دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کی و کجا ببینمت؟

گفت یک ساعت دیگه بیا هتل تاج پالاس. یک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توی لابی نشسته بود منو دید نیشش باز شد یه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟

 خندید گفت عجله نکن. یه چایی باهم خوردیم پاشدیم رفتیم گفت تو ماشینت رو بزار همینجا باشه با ماشین من میریم گفتم هرجور راحتی با ماشین جاسم راه افتادیم رفتیم.
جلو یه برج تجاری واساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکینگ مجتمع یه جا واساد گفت هروقت پیاده شدم تو هم پیاده شو.یکم بعد پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم کنار ماشین واسادیم یه سیگار روشن کردم به دو رو برم نگاهی کردم کسی نبود گفت این موقع ها میاد یکم صبر کن (تو دلم گفتم همین جاسوس بازیا کم بود!)

 چند دقیقه بعد یه بی ام دابلیو 750 ال آی  تو نزدیک ما شد من با وحشت نگاه میکردم! چند تا ماشین اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم یه چیزی بگم دیدم نیست! احمق پشت ماشین قایم شده بود سریع تکیه دادم به ماشین جاسم از سیگارم یه کام گرفتم دوباره به اون ماشین خیره شدم یه دختر عرب فوق العاده ناز

 یعنی واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پیاده شد کیفش رو از عقب برداشت اخم سنگینی کرده بود قفل ماشین رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتی 1 لحظه هم به من نگاه نکرد یه لحظه از خودم نا امید شدم!!!

در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سیگارم کام میگرفتم سرم رو یکم آوردم بالا بهش خیره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد

 یه نفس راحت کشیدم یه جاسم گفتم مرتیکه بیا بالا خجالت بکش! از پشت ماشین اومد بیرون گفت دیدیش؟ با تردید نگاش کردم گفتم خاطر خواه این شدی؟

 خندید گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل میرفتی دنبال نانسی و حیفا نازشون از این کمتر بود راحت تر تور میشدن! خندید گفت کمکم میکنی؟

 یکم نگاش کردم گفتم هرکاری بتونم میکنم ولی قول نمیدم چون این دیگه آخرش بود! خندید گفت واسه همین ازش خوشم اومده یه نفس عمیق کشیدم گفتم خب اینجا چیکار میکنه؟

 گفت شرکت باباش اینجاست گفتم خوبه! حالا رابطه ای که باهاش داری در چه حده؟ آروم گفت سلام علیک داریم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن!

 هاج و واج نگاش کردم گفتم همین؟ گفت آره زدم رو پیشونیم گفتم باشه حالا بیا بریم از اینجا یه غلطی میکنیم بعدا.از اونجا اومدیم بیرون یه نگاهی به من کرد گفت روت حساب میکنم ببینم چه میکنی

 زدم رو شونش گفتم ببین بهتره روی خودت حساب بازکنی چون من فقط میگم چیکار کن خودت باید انجامش بدی خندید گفت مرسی!

 حالا بریم سمت رفیق تو! با تردید نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اینجا آبرو داره با دم کلفتا شریکه منو بدبخت نکنی فردا شمشیر و خون ریزی راه بیافته؟

 خندید گفت نترس بابا. زنگ زد به اون دختره یه جوری با حالت راحتی گفت من میرم هتل تاج پالاس همین الان بیا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو این کیه؟

 گفت تو چیکار داری گفتم بگو میخوام بدونم؟ خندید گفت دختر عمومه بلند زدم زیر خنده گفتم خیلی باحالی ولی من جدی گفتم اخمی کرد گفت منم جدی گفتم چشام از جاش پرید بیرون گفتم بزن کنار میخوام پیاده شم گفت چرا؟

داد زدم بزن کنار میخوام پیاده شم با تعجب زد کنار پیاده شدم اونم سریع پشت سرم دوید گفت چته؟ چی شد؟

 چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت میفهمی چی میگی؟ میخوایی منو با دختر عموت دوست کنی؟

 گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غیرت میدونی چیه؟ خیلی جدی گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کنی خودم با شمشیر میکشمت! گفتم من عرب نیستم چطوری دختر عموت با غیر عرب دوست میشه؟

 یکمی نگام کرد گفت بابا تو که از ما گیر تری انقدر جدی نگیر. مکثی کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول دیدمت ازت خوشم اومد بعدم خیلی خاکی بودی.

گفتم برو ول کن بزار برم پی زندگیم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت ای بابا چرا اینجوری میکنی؟

 گفتم بابا دنبال دردسر نمیگردم! خندید گفت حالا کسی هم با تو رفیق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاری اگه اونجا توی گوشتم زد من چیزی نمیگم

مسئولیتش با خودته یکمی نگاش کردم با تردید گفتم باشه.
نیم ساعت بعد هتل تاج پالاس بودیم جاسم ماشینش رو پارک کرد

دیدم یه لنکروزر نقره ای کنار ماشین من پارکه! تو دلم گفتم وای بعد رفتیم داخل. گوشه لابی هتل اون دختره نشسته بود دلم حوری ریخت

 دفعه اولم بود با یه دختر عرب برخورد اینجوری داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم یه نگاهی بهم کرد سلام کرد جاسم گفت این دوستمه ایرانیه چند تا کار داشتم اینم همرام بود

 با هم اومدیم بعد بهم گفت ایشون مریم دختر عموم دختره یه لبخند زد منم با تردید گفتم خوشبختم جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روییم بازم احساس میکردم دارم کم میارم!

 مریم اخمی کرد به جاسم گفت چی شده؟ کاری داشتی گفتی بیام اینجا؟ جاسم مکثی کرد گفت آره یه کاری داشتم باید رو در رو میدیدمت...

 

 

من که سرم پایین بود خودم رو زده بودم به اون راه! جاسم گفت مریم یکی ازت خوشش اومده خوب هم میشناست ولی رودروایسیش نذاشت خودش بگه به من گفت نظرت رو بپرسم ببینم اصلا قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم یه اخمی کرد گفت از کجا میدونه من با کسی هستم یا نه؟

 جاسم خندید گفت من بهش گفتم مدتیه با کسی نیستی! مریم با یجوری جاسم رو نگاه کرد گفت ای فضول! جاسم خندید گفت حالا بگو قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم با تردید گفت نه!

 من یه پوزخند یواش زدم جاسم یکمی مکث کرد گفت باشه! میل خودته بعد مریم گفت حالا کی بود طرف؟ جاسم گفت یه پسر خیلی خوب که تازه باهاش آشنا شدم مریم لبخندی زد گفت حالا من نمیشناسم؟

 جاسم گفت نه بعد بهم نگاه کرد منم بهش چشمک زدم یه جوری اشاره کردم نه! مریم فنجون چایی رو برداشت حواسش به اون بود زدم به پای جاسم یواش بهش گفتم پاشیم بریم من جونم رو دوست دارم

 جاسم زد رو پام یه چشم غره رفت منم خفه شدم! جاسم گفت با این دیشب آشنا شدم پسر خیلی خوبیه واقعا بی نظیره مریم بهم نگاهی کرد منم یه لبخند زدم سرم رو انداختم پایین

 جاسم گفت دیشب نمیدونی چیکار کرد همه چشماشون در اومده بود خیلی تابلو زدم به پاش (تو دلم گفتم واقعا که شما عربا همه چیز دارین جز مغز!) جاسم خندید گفت همین ازت خوشش اومده!!!

 یه لحظه به خودم لرزیدم برق 3فاز منو گرفت خشکم زد دیگه اصلا سرم رو بالا نیاوردم! مریم هم ساکت بود جاسم خندید گفت واسه من فیلم بازی نکن تو خجالت هم میکشی؟

 آروم گفتم ببخشید من الان میام پاشدم رفتم سمت دستشویی جلو آینه واسادم رنگم شده بود گچ دیوار! تاحالا تو عمرم انقدر جا نخورده بودم یکم به صورتم آب زدم سرم رو تکون دادم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!

 یه 5-6 دقیقه تو سالن دستشویی تکیه دادم به دیوار

 همون موقع در واشد یکی اومد از حولم سریع دست صورتم رو آب زدم اومدم بیرون جاسم از دور منو دید خندید اشاره کردم من نمیام! خندید اشاره کرد بیا گفتم نه!

 هی اون میگفت بیا من میگفتم نه! آخرش خودش پاشد اومد بهش گفتم مرتیکه این چه کاری بود آبرو واسه من نزاشتی خندید گفت حالا مگه چی شد؟

 زدم رو پیشونیم گفتم تازه میگه چی شد! دستم رو گرفت آروم برد منو پیش مریم نشستم گفتم ببخشید یکم حالم بد بود دست صورتم رو آب زدم لبخندی زد گفت خواهش میکنم آروم فنجان چایی رو برداشتم به مریم خیره شدم جاسم خندید گفت یکم خجالت کشیده!!!

 یکم نگاش کردم بعد به مریم نگاهی کردم گفتم ببخشید یکم جا خوردم از شوخیه جاسم مریم خندید گفت شوخی؟ گفتم آره دیگه شوخی بود جاسم گفت کجا شوخی بود؟ خودت بهم گفتی؟

 بعد به مریم نگاه کرد گفت دیشب جلو در خونتون باهات صحبت میکردم یکی اون ور خیابون یه گوشه واساده بود همین بود! میخواست 2باره تورو ببینه بهم گفت بیام اونجا! دست و پام شل شد یواش گفتم آدم فروش بدبخت

بعد به مریم نگاه کردم گفتم سو تفاهم شده اصلا اینجوری نیست مریم اخمی کرد گفت جالبه یکی تون داره دروغ میگه! سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید من دروغ گفتم!

مریم و جاسم زدن زیره خنده جاسم گفت دیدی چقدر صادقه! (تو دلم گفتم آره اینو راست گفتی! اصلا دروغ بلد نیستم) مریم یکمی نگام کرد منم بهش نگاه کردم گفتم ببخشید جسارت کردم! (خودت رو زدی به موش مردگی! ای جانور) مریم خندید گفت برای چی؟

 گفتم خب من عرب نیستم و میدونم شما اصیل هستین و مقید واسه همین عذر میخوام نباید بی احترامی میکردم خندید گفت مهم نیست دیگه این چیزا کم رنگ شده بین ما یه لبخندی زدم یه سیگار روشن کردم

 مریم گفت ببین من قصد ندارم با کسی باشم آروم سرم رو تکون دادم گفتم بله میدونم واسه این موضوع هم عذر میخوام جاسم خندید زد به پام گفت میبینی چه دختره خوبیه؟ لبخندی زدم گفتم بله شکی نیست

 ببخشید مزاحم شدیم سیگارم تموم شد میریم شما راحت باشین مریم آروم گفت خواهش میکنم.جاسم یکم نگام کرد آروم در گوشم گفت خاک بر سرت بی عرضه

 یه اخمی کردم چیزی نگفتم مریم یکمی نگام کرد گفت حالا چی شده از یه دختر عرب مثل من خوشت اومد؟ (میخواستم بگم پسر عموی با غیرتت منو آورد اونجا! پشیمون شدم) مکثی کردم گفتم خیلی اتفاقی شد

 مریم گفت ولی اگه قصد داشتم با کسی باشم مطمئن باش ارزش امتحان کردنو داشتی یه جورایی به دل دخترا مشینی آروم خندیدم گفتم مرسی حالا که نشد بعد سیگارم رو خاموش کردم گفتم بهتره ما بریم

زدم رو پای جاسم گفتم پاشو بعد همه باهم پاشدیم تا جلوی در رفتیم گفتم مریم خانم از دیدنتون خیلی خوش حال شدم بازم امیدوارم جسارت منو نادیده بگیرین مریم خندید گفت خواهش میکنم شما ببخشین انقدر رک و راست گفتم

 لبخندی زدم اومدم سمت ماشینم جاسم گفت کجا؟ پس من چی؟ گفتم شما فعلا برو در مورد اون موضوع باید فکر کنم فردا غروب منتظر تلفن من باش

 با سر تایید کرد گفت باشه مریم پشت سرم اومد ماشینش کنار ماشین من پارک بود یه لبخندی زد گفت خوش باشی گفتم همچنین سوار ماشینم شدم زدم رو فرمون گفتم

جاسم خیلی نامردی بعد به گاز حرکت کردم رفتم.
خیلی ضده حال خورده بودم نه واسه جواب مریم فقط از کار جاسم!

 همش با خودم صحبت میکردم اگه خود جسیکا آلبا هم باشه خودم رو سبک نمیکنم واقعا که خری جاسم منم خر تر از تو که عقلم رو دادم دست توی بی عقل...

همینجوری با خودم صحبت میکردم یهو یاد الناز افتادم گفتم جاسم که زد تو پرمون بزار زنگ بزنم به الناز یکم بخندم شمارش رو در آوردم

 تا رفتم زنگ بزنم یادم افتاد وای الان شماره منو ببینه تابلو میشه! گفتم ولش کن از تلفن کارتی زنگ میزنم رفتم یه جا کارت تلفن بخرم

 گفتم خاک بر سرت! تو دیشب این لباسا تنت بود؟ این لباس گرون قیمت رو ببینه نمیگه از کجا آوردی؟ اون رو گفتی وام گرفتم اینو چی میگی؟ میگی دزدیدم؟ زدم رو پیشونیم گفتم ولش کن زنگ میزنم قرار میزارم میرم خونه لباسام رو عوض میکنم میرم سر قرار

.با تلفن کارتی زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد برداشت...
سلام احوال شما؟
- سلام ممنون ببخشید شما؟


روم سیاه ارا هستم همون مزاحم دیشبی
خندید آهان بله ببخشید به جا نیاوردم شمارت هم عجیب بود از کجا تماس میگیری؟
ببخشید کردیت (اعتبار) موبایلم تموم شده بود پول نداشتم بخرم یه کارت تلفن از کسی قرض گرفتم
خندید آهان خب چه خبر؟ چیزی شده آقا ارا؟
بازم روم سیاه میشه امشب شما رو ببینم؟


- امشب؟ نمیدونم یه لحظه صبر کن از سانی بپرسم...
خواهش میکنم راحت باشین.
چند لحظه بعد جواب داد راستش اگه یه قرار کوتاه باشه بله میتونم بیام
بله قول میدم کوتاه باشه روم سیاه دستم خیلی خالی شده خواستم یه کمکی بکنین
خندید گفت خب حالا کجا قرار بذاریم؟
راستش من قبلا پیش آقای .... مدیر داخلی آرمان کافه کارگری میکردم آشنان اگه میشه 1 ساعت دیگه بریم اونجا
- باشه میام فعلا خداحافظ
نه نه قطع نکنین
- جان بفرما؟
اگه میشه سانیا خانم هم بیان
- اون واسه چی؟
شما باهم بیایین بهتره دوست ندارم تنها باشیم!

 (ارواح عمت خب بگو از سانیا خوشم اومده)
- باشه فعلا بای
تلفن رو قطع کرم مثله دیوونه ها بلند زدم زیر خنده اونایی که کنار تلفن بودن با تعجب نگام میکردن!

 دستام رو زدم به هم گفتم آخ جون اینم سوژه ی خنده خیلی وقته نخندیدم حوصلم سر رفته.سریع سوار ماشین شدم حرکت کردم خونه نیم ساعت بعد خونه بودم فقط نیم ساعت وقت داشتم بدو بدو رفتم سر کمد لباسام یهو مشت زدم تو کمد

 من دیشب چی تنم بود؟ (گاهی اوقات آدم حول میکنه حافظه کوتاش هنک میکنه چیزی یادش نمیاد اونجوری شده بودم) از حولم یادم رفته بود دیشب چی تنم بود رفتم جلو آینه زدم تو سرم گفتم خب شلوار همین بود کفشام هم همین بود پیرهن؟ پس پیرهن چی؟

 ای بابا دوباره زدم تو سرم گفتم پیرهن چی بود؟ مارکش همین بود ولی

رنگش؟ خاک بر سرت دیشب پیرهنت چه رنگی بود؟ رفتم سر کمد لباسها با دقت نگاه کردم 3 تا پیرهن تیره در آوردم گفتم یکی از اینا بود!

 خلاصه تا خودم رو جمع و جور کردم 10 دقیقه طول کشید آخرش هم با تردید یه پیرهن زغالی رو تنم کردم گفتم فکر کنم همین بود!

 فوقش هم نبود حاشا میکنم میگم همین بوده شما اشتباه میکنین! زدم زیر خنده گفتم من اومدم! بدو بدو رفتم پایین برج سوار ماشینم شدم یه گاز رفتم سمت آرمان کافه ولی کمتر از 20 دقیقه وقت داشتم

 چند تا فحش به خودم دادم گفتم بگو تاکسی گیرم نیومد ترافیک بود ازین اراجیفا که همه میگن...

 

خلاصه به هر بد بختی بود خودم رو رسوندم ماشین رو پارک کردم یکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزدیک در آرمان کافه تازه یادم افتاد وای چرا جیبم رو خالی نکردم؟ بازآروم رفتم یه گوشه موبایلم رو گذاشتم روی سایلنت

 بقیش هم گفتم بیخیال حواسم رو جمع میکنم حالا که تا اینجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانیا ته سالن نشسته بودن یه دستی تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون یه لبخندی زدم سانیا با تندی گفت 10 دقیقه دیر کردی

 سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید تاکسی گیر نمیومد بعدم ترافیک بود.الناز آروم خندید گفت مهم نیست نارحت نشو آروم گفتم نه این چه حرفیه لعنت به این زندگی که آدما رو محتاج میکنه!

 الناز یه آهی کشید گفت آخی گناهی سانی اذیتش نکن دیگه سانیا یه اخمی کرد الناز بهم نگاه کرد گفت نارحت نباش درست میشه خب خودت چطوری؟ یه آهی کشیدم گفتم ای میگذره نفسی میاد بد نیستم یکمی نگام کرد

 گفت گیر بازار شده از کاسبی افتادی؟ آروم گفتم آره یکم بلدیه (شهرداری) گیر شده امروزم رفته بودم هتل تاج پالاس ببینم کارگری چیزی نمیخوان گفتن نه رفتم چند تا رستوران ایرانی شماره تماس گرفتن گفتن بهت زنگ میزنیم

 الانم اومدم اینجا روم سیاه یه کمکی بهم کنین این چند روز رو سر کنم تا یه کاری چیزی پیدا بشه!  الناز یکمی سر تکون داد گفت عیبی نداره خودم کمکت میکنم حالا یکم بخند بابا چته غصه دار شدم

خنیدم گفتم اینجوری خوبه؟ خندید گفت مرسی چقدر خوشگل میشی میخندی گفتم نگو پس میافتم! سانیا همینجوری با اخم نگام میکرد منم براش ادا در آوردم الناز خندید سانیا آروم گفت بی تربیت!

 الناز گفت یه سوال میکنم راستش رو بگو باشه؟ گفتم به جون خودم همیشه راست میگم (آره اواح عمت چوپان دروغ گو اول بوده...) یکمی نگام کرد گفت چند تا دوست دختر داشتی؟

 چشام رو گرد کردم گفتم نه فقط خواهر یکی از دوستای همکارم اونم تکدی گری میکرد یه زمانی باهاش بودم که اونم بهم خورد! الناز یهو زد زیر خنده خودم از حرفام خندم گرفته بود سانیا هم یکم به زور خندید گفت واقعا که!

 الناز یه اخم خوشگل کرد به شوخی گفت من جای تو بودم با این ظاهر الان با آنجلینا جولی رفیق بودم یهو یاد آنا افتادم خنده روی لبام خشک شد چشام رو بستم دستم رو گذاشتم روی صورتم اشک توی چشام جمع شده بود

 الناز ترسید گفت چی شد؟ حالت خوبه؟ اشاره کردم آره اشکام رو پاک کردم گفتم چیزی نیست یکم ضعف کردم ببخشید یه لبخند زد گفت گرسنه ای؟ گفتم نه فقط گاهی حالم بد میشه دستم رو گرفت گفت چرا نبضت اینجوری میزنه؟

 گفتم چیزی نیست خوب میشه. وقتی اون حرف رو زد یاد آنا افتادم یه لحظه خودم رو باختم انگار یکی با پتک کوبیده توی سرم!

یکم گذشت الناز گفت راستی یه چیزی؟ ورزشکاری؟ گفتم نه بابا چطور؟ گفت هیکلت یه چیز دیگه میگه؟

خندیدم گفتم نه بابا به جون خودم فابریک اینجوری بود با نون و ماست اینجوری شده!! سانیا یه اخمی کرد گفت تا جایی که من میدونم مردم

 خداتومن خرج میکنن اینجوری بشن اونم برای قهرمانی و این حرفا بعد تو با نون و ماست فابریک اینجوری شدی؟

 گفتم نه بابا یه روز خیلی ها بهم گفتن بدنت عالیه منم دوست داشتم قهرمان بدنسازی شم ولی پول باشگاه رفتنم نداشتم چه برسه به...
همینجوری گرم صحبت بودیم

 از شانس بسیار عالی و نمونه من یهو مدیر کافه از پشتمون رد شد من از ترس سرم رو انداختم پایین گفتم ای بابا این سالی 1 بار میاد اینجا حالام که اومده عهد باید همین امشب بیاد؟

هی حرص میخوردم فحش میدادم به شانسم یکی زد رو شونم با وحشت برگشتم دیدم مدیر کافه بود با تردید نگاش کردم خندید گفت به به آقای ..... چه لطفی کردین قدم رنجه فرمودید قربان کم پیدا بودین؟

 یه نگاهی به الناز و سانیا کردم دوباره برگشتم سمتش گفتم مخلصیم بعد سریع از جام پاشدم کشیدمش کنار باهاش احوال پرسی کردم الناز و سانیا با تعجب به من نگاه میکردن!

 آخرش موقع رفتن خم شد دست داد گفت خیلی مخلصیم آقای ..... یه لبخندی زدم گفتم ما بیشتر سریع اومدم خراب کاری ها رو جمع کنم دیدم الناز و سانیا دارن چپ چپ نگام میکنن گفتم چیه؟ چی شده؟

 الناز با غیظ گفت با کارگر قدیمی اینجوری برخورد میکنن؟ مثل یه آقازاده؟ خندیدم گفتم نه بابا بیچاره خیلی با تربیت و با ادبه با همه همینه من که کارگرش بودم یه زمانی... خلاصه 1 ساعت توضیح تفسیر دادم

 که بابا اشتباه میکنین یارو با تربیت بود!!! هنوز حرفم تموم نشده بود سانیا یکم چپ چپ نگام کرد گفت یه لحظه صبر کن سریع موبایلش رو در آورد

 گفت خدا کنه پاکش نکرده باشم. دلم حوری ریخت پایین فهمیدم پیرهن رو اشتباه پوشیدم بدبخت شدم... عکس رو آورد بهش دقت کرد به الناز گفت تو اینو چی میبینی؟ الناز با تعجب گفت مشکی خالص بعد گفت به پیرهن تنش نگاه کن ذغالیه الناز زد رو میز گفت یعنی چی؟

 تو که گفتی همون یکی با قرض و قسط بوده پس این چیه؟ با وحشت نگاش کردم گفتم خب 2 تا خریده بودم چه حرفیه؟ الناز یکم نگام کرد گفت تو یه ریگی به کفشت هست سریع پام رو آوردم بالا گفتم بخدا نیست خودتون بگردین الناز به زور جلو خندش رو گرفت گفت مسخره نشو دیگه

 خر نمیشم گفتم چشم سانیا یه لبخند حرص آمیز زد به الناز نگاه کرد همون موقع الناز گفت جیبت رو خالی کن خشکم زد گفتم واسه چی؟

 گفت خالی کن گفتم ببینین احترام شما به جا ولی این بی احترامیه نصبت به من الناز زد رو میز گفت جیبت رو خالی کن!

 حالا موندم چه خاکی تو سرم کنم خلاصه بعد از کلی بحث قرار شد جیبم رو خالی کنم!
دست کردم تو جیبم بسته سیگارم رو در آوردم گذاشتم رو میز تا رفتم بگم همینه بلند گفت بعدیش فندکم هم در آوردم دوباره داد زد بعدیش منم موبایلم رو در آوردم گفتم به خدا همینه خیلی عصبی گفت بعدی گفتم دیگه نیست

گفت پاشو پاشدم اونم پاشد دست کرد تو جیبم سوئیچ ماشینم رو در آورد آرم بی ام دابلیو رو که دید گفت ای پس فطرت بشین خودش هم نشست. یه پوز خند زد گفت خب آقای تکدی گر یکی یکی شروع میکنیم...


بسته سیگارم رو آورد بالا گفت خب سیگار به این مرغوبی و گرونی رو پشت شیشه ها دید میزدی آره؟ شرط میبندم این سیگار رو جز فروشگاههای بزرگ جایی ندارن گفتم بله درسته انداخت پایین فندک رو آورد بالا سانیا زد زیر خنده الناز گفت زیپو اونم بدنه کاملا طلا سفید!

 سریع گفتم تقلبیه یه اخم کرد داد زد بابای من جواهر فروشه خر خودتی پس فطرت منم سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید اصله اصله!

 دلم میخواست زمین دهن وا کنه برم توش برنگردم! موبایلم رو آورد بالا گفت به به نوکیا 9500 رو به بدبختی دست دوم خریدی آره؟

 آروم گفتم ببخشید بازش کرد عکس بک گروندش رو دید یه جیغ کوتاه زد بعد به سانیا گفت سانی اینو ببین بعش سانیا به عکس خیره شد گفت این آنجلینا جولی نیست؟ تو بغل تو چیکار میکنه؟

 آروم گفتم اون یه زمانی دوست دخترم بود اسمش هم آناست عمل کرده اینجوری شده الناز اخم کرد گفت پس واسه همین اسم آنجلینا جولی رو بردم نارحت شدی آره؟ بعد میگی ضعف کردم؟

 هیچی نداشتم بگم با سر تایید کردم موبایل رو گذاشت کنار سوئیچ ماشین رو برداشت یه نگاهی کرد گفت سوئیچ بی ام دابلیو  

 حتما مدلش خیلی بالاست که با امواج کار میکنه نه؟

 سرم پایین بود هیچی نگفتم! گفت کیفت رو بزار رو میز گفتم ای بابا با اون چیکار داری؟ گفت خفه شو تا داد نزدم درش بیار منم کیف جیبیم رو در آوردم هردوشون زدن زیر خنده الناز گفت نایک اصله نه؟

 بعد با حرص برداشت بازش کرد پول های توش رو دید چشاش گرد شد گفت خیلی آشغالی این پول ها با گدایی در میاد؟

 سریع جیبای بغلش رو گشت مستر کارتم رو در آورد گفت با مستر کارت تکدی گری میکنی؟ کیف رو پرت کرد سمتم گفت اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی نه؟ آروم گفتم ببخشید یه شوخی بود

 الناز یه خنده ی عصبی کرد گفت شوخی؟ اینا شوخی بود؟ سانیا گفت خیلی بی شرفی پاشد رفت سمت در الناز هم دست منو گرفت گفت پاشو بیا اینجا نمیشه بیرون کارت دارم

 وسایلم رو جمع کردم صورت حساب کافه رو دادم اومدم بیرون جلو در دستم رو گرفت گفت بیا بریم رفتیم بیرون گفت کجا پارکش کردی؟ گفتم چیو؟ گفت ماشینت رو گفتم نمیدونم زد رو سینم دستم رو کشید رفتیم سمت ماشینا گفت سوئیچ رو بده گفتم واسه چی؟

 داد زد گفت بده منم سوئیچ ماشین رو دادم بهش دستش رو بالا گرفت هی دکمه روش رو میزد انقدر رفتیم جلو تا ماشینم چشمک زد همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم کنار ماشین سانیا رو صدا زد اونم اومد تا ماشین رو دید با تعجب داد زد گفت بی ام دابلیو 545 ال آی!

 الناز با عصبانیت زد روی شیشه ماشین گفت با این گدایی میکنی بی شرف؟  داد زد آره؟

 سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید شوخی بود داد زد خفه شو بعد سوئیچ رو گذاشت روی کاپوت ماشین گفت واقعا که خوبی به هیچکس نیومده.دست سانیا رو گرفت داشتن میرفتن بلند گفتم صبر کنین

 رفتم نزدیکشون گفتم اولش همش بخاطر شرط بندی بود که بهتون هم راستش رو گفتم ولی بعدش که تموم شد از سانیا خوشم اومده بود

 نمیخواستم بهمین راحتی بزارین برین... حرفم تموم نشده بود سانیا برگشت نگام کرد بلند گفت یه دنیا دروغ سر هم کردی که اینو بگی؟

 اومد نزدیکم گفت تو غلط کردی از من خوشت اومد آدم دروغ گوی بی شرف بعد سریع برگشت پیش الناز رفتن سمت همون مرسدس بنز

  اس کلاس که دیشب باهاش اومده بودن با سرعت و خشم سوار شدن رفتن.
اعصابم خورد بود داشتم منفجر میشدم امروز اصلا روز من نبود

 زدم تو سرم گفتم لعنت به تو با این مسخره بازیهات اینجوری خوب بود؟ آروم آروم راه افتادم سمت ماشینم سوئیچ رو از روی کاپوت برداشتم درش رو قفل کردم دلم میخواست یکم قدم بزنم آخر شب بود همه جا ساکت و آروم بود داشتم دیوونه میشدم یه سیگار روشن کردم قدم میزدم

 تو فکر بودم همه خاطرات بدم مثل فیلم از جلوم رد میشد یه آهی کشیدم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم همینطور که تو فکر بودم آروم آروم قدم میزدم با خستگی اشکای صورتم رو پاک میکردم ولی انگار تمومی نداشتن با خودم زمزمه کردم...


تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد - گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستای خوب - چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد - عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده - انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هرجا که هستم با منه...

 

فرداش همینجوری بی حال و یکم عصبی بودم تا ظهر که دنبال کارا و بدبختی های خودم بودم

 بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجایی؟ گفت آدرس خونتون رو بده میام دنبالت گفتم باشه بیا دبی مارینا برج...

 ساعت از 6 گذاشته بود جاسم زنگ زد گفت بیا پایین برج خیلی کسل و بیحال بودم لباسام رو پوشیدم رفتم پایین منو دید زد زیر خنده گفت عاشق شدی؟

 گفتم ساکت شو حوصله ندارم راه بیافت بریم.تو راه تو فکر این بودم که حالا چه بامبولی سر اون دختره  که جاسم ازش خوشش اومده پیاده کنیم!

یکمی فکر کردم گفتم اسمش چیه؟ گفت حیفا یکمی نگاش کردم گفتم پس واسه همون انقدر ناز داره نه؟ چون هم اسمه حیفا وحبی هستش؟

 خندید زد رو پام گفت ایو حبیبی! سرم رو چرخوندم به بیرون خیره شدم رفتم تو فکر یکم بعد جاسم زد رو پام گفت کجا برم؟ گفتم قبرستون با تعجب گفت واسه چی؟ کسی مرده؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره عمم مرده گفت جدی میگی؟

گفتم آره الانم منتظر منه خندید گفت شوخی نکن گفتم نه به جون تو راست گفتم ولی چون مرام دارم اول کار تو رو راه میندازم بعد میرم قبرستون

خندید گفت ایو ایو انا محبک! یکم سرم رو تکون دادم دوباره به بیرون خیره شدم گفتم برو یه جای ساکت واسا چند لحظه بعد یه گوشه خلوت واسادیم

 گفتم شمارش رو بگیر گفت چی؟ گفتم شماره دختره رو بگیر با تردید گفت ولی...

 گفتم میگیری یا نه؟ گفت باشه چی بگم؟ گفتم واسه 2ساعت دیگه یه رستوران عربی قرار بزار بگو یه کاری دارم باید رو در رو بگم با تردید شماره دختره رو گرفت

 یکم خبر احوال کرد از خودش و خانوادش بعد گفت ببخشید یه موضوعی هست باید ببینمت بهت بگم واسه 2 ساعت دیگه میتونی بیایی....


خلاصه با هر بدبختی بود قرار گذاشتن انجام شد 2ساعت دیگه باید میرفتیم یه رستوران عربی پیش دختره.یه دستی روی موهام کشیدم گفتم حرکت کن تا 2 ساعت دیگه خیلی مونده بدبخت دست و پاش میلرزید گفتم چته؟

 ای خاک بر سرت تو از پس این بر نمیایی اون شب سر اون 2 تا دختر ایرانی شرط بستی؟ آروم گفت اون شوخی بود این جدیه خراب کنم دیگه بهش نمیرسم زدم رو شونش گفتم نترس حواسم بهت هست

 خودم بهت میگم چیکار کنی فعلا حرکت کن برو یه جا بشینیم کلاس آموزشی شروع شه ببینم توی اون مغز گچی چیزی فرو میره...
******
  ده دقیقه به قرار جاسم با حیفا مونده بود تو راه نزدیک اون رستوران بودیم رنگش شده بود مثل گچ تو دلم گفتم این احمق خراب میکنه میره! بهش گفتم پسر خراب نکنی؟ آروم گفت همه حرفات یادم رفت!!!

 زدم رو پام به فارسی گفتم به خشکی شانس این تهی مغز از کجا اومده؟ بعد به عربی بهش گفتم اگه یادت رفت پس میخوایی چیکار کنی دستم رو گرفت گفت تو هم بیا! هاج و واج نگاش کردم گفتم تو میخوایی تور کنی من بیام؟

 گفت آره هرکاری بخوایی برات میکنم فقط تو هم بیا گفتم نمیشه تابلو میشیم زد رو پام گفت هرکاری بخوایی میکنم بهت مدیونم

 فقط تو بیا یکمی مکث کردم گفتم اگه من بیام واسه خودم تور کردم چی؟ خندید گفت تو خیلی با معرفتی که اسرارم رو بهت گفتم یه چشمک زدم گفتم باشه با هم میریم ولی تو حواست رو جمع کن خراب نکنی...


توی رستوران نشسته بودیم احمق با اون هیکل خیکی مثل بید میلرزید زدم رو پاش گفتم بی آبرومون نکن نترس بابا من اینجام تو که زبون منو میدونی چه جوریه

 خندید گفت باشه یکم آروم تر شد یکمی بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! یعنی اگه بگم حیفا باید پیشش تعظیم میکرد کم نگفتم!

 خیلی ناز بود با اینکه قبلا دیده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برمیداشت

 جاسم یه اشاره کرد اونم یه لبخندی زد با همون آرامش و متانت خیلی آروم اومد سمت ما نشست رو به روی جاسم منو دید یکم تعجب کرده بود

 جاسم سلام کرد باهاش دست داد منم دستم رو بردم جلو سلام کردم یه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جایی ندیدم؟

 (میخواستم دروغ بگم نه ولی یاد دروغهای دیشب افتادم که چطوری منو ضایع کرد پشیمون شدم!) لبخندی زدم گفتم درسته دیروز توی پارکینگ مجتمع دیدین

 آروم گفت درسته.یکمی بهم خیره شد گفت شما عرب هستین؟ گفتم نه ایرانی هستم خندید گفت قیافت شبیه غربی هاست زبونت عربی خودت ایرانی! آروم خندیدم گفتم چند تا هنر دیگه هم دارم که خبر ندارین!

 آروم گفت مثلا؟ گفتم بازیگر هم هستم تازه از هالیوود اومدم خندید گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هالیوود هم قراره تو دبی زده بشه اونم فقط به خاطر من!

 خندید به انگلیسی گفت یعنی اسطوره ای از ایران؟ منم به المانی گفتم ای یه همچین چیزی! حیفا خندید گفت آلمانی هم صحبت میکنی؟

 گفتم ای همچین....

 جاسم گفت بابا عربی صحبت کنین خندیدم گفتم چشم قربان حیفا هم گفت باشه. خوشبختانه حیفا از اون دخترایی بود که استایل یه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولی در عمل زود صمیمی میشن و خونگرم هستن بقول ایرانیا خاکی بود!

 خیلی ازش خوشم اومد واقعا بی نظیر بود.یکم گذشت باهاش همینطور یک روند شوخی کردم که جو رو صمیمی کنم جاسم از زیر میز زد به پام منظورش رو فهمیدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن

 لعنتی بزار کارم رو بکنم دیگه خفه شد! 15 دقیقه میشد یه روند باهاش شوخی میکردم خیلی خندید آخرش دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم و شما؟

 دست داد گفت حیفا لبخندی زدم گفتم به نظر من حیفا وحبی باید پیش شما تعظیم کنه خندید گفت جدی؟ گفتم به حرفای من شک نکنید شما بی نظیرین.یه خنده ناز کرد گفت مرسی.

 یه چشمک زدم گفتم خب شام بخوریم مزاحم نمیشم تا برسیم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اینجا یه لبخندی زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شدیم از قصد این کار رو کردم که ذهنیتش عوض شه و با انرژی مثبت بریم سر اصل موضوع

 (تو دلم به خودم گفتم ای جانور! واقعا که...) موقع شام جاسم نمیتونست غذا بخوره واسه من جای تعجب بود! خلاصه هرجوری بود شام تموم شد بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم یه سیگار برداشت

 جاسم با تعجب نگاه میکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سیگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو گفتم خب هدف از مزاحمت...

 گفت خواهش میکنم یه لبخندی زدم گفتم شما با کسی هستین؟ جاسم از زیر میز زد به پام یکمی اخم کردم دوباره خفه شد! حیفا گفت با کسی هستم؟

 گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داری؟ یه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه یکی از شما خوشش اومده باشه دلش بی تابی کنه باید چیکار کنه؟ گفت کی اینطوری شده؟

گفتم کی؟ شما لطفا یه بار برین جلو آینه به خودتون و رفتارتون نگاه کنید میبینین آینه هم دهنش وا میشه بعد میگی کی؟!

خندید گفت عجب توصیف های عجیبی میکنی آدم اعتماد به نفسش میره بالا! یه چشمک زدم گفتم حقیقته. خب حالا اون شخص باید چیکار کنه؟ یکمی فکر کرد گفت باید به خودم بگه گفتم خب حالا من بجای اون گفتم.

 یه نگاهی به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد این؟ منم یه چشمک زدم خندید گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتی؟

 گفتم روش نمیشد خیلی وقته دلش واسه شما بی تابی میکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه یه لبخندی زد به جاسم نگاه کرد گفت راست میگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پرید گفت چی؟

حیفا خندید گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پایین گفت آره من به حیفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چیز رو جای اون بگم حیفا گفت گوش میکنم.گفتم ببین اول اینکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پیش شما گیره

 ولی دلیل نمیشه حتما لیاقت شما رو داشته باشه دوم اینکه واقعا به جاسم حسودیم میشه که برای همچین کسی مثل شما تلاش میکنه سوم اینکه شما باید خوب فکر کنی و بدون هیچ عجله ای جواب جاسم رو بدی شاید واقعا لیاقت شما رو نداشته باشه

 یا شما نتونی باهاش کنار بیایی پس باید خوب فکر کنی.جاسم با تعجب بهم خیره شده بود! شاید تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم میکرد ولی سکوت حیفا نشون میداد واقعا از حرفام لذت برده.

البته حق داشت این روزا بیشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن یهو زرتی با غرور میرن میگن ازت خوشم اومده با من هستی یا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه میگه نه!

بابا دختره هم یه چیزی باید از تو ببینه که در موردت فکر کنه دیگه! حیفا همینجور با سکوت بهم نگاه میکرد گفتم الان نمیخواد جوابی بدی شما برو 2روز 3روز اصلا هرچی خواستی فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن

 رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وایسی اگه احساس کردی میتونی قبولش کنی غرورت رو بشکن بگو آره.

حیفا لبخندی زد گفت مرسی تا حالا کسی بهم به این قشنگی پیشنهاد نداده بود خندیدم گفتم اینا حرفای جاسم بود حرفای من نبود فقط روش نمیشد بگه منه پر رو اومدم گفتم.جاسم خندید گفت راست میگه!!!

 (تو دلم گفتم ای.... به موقعش پوستت رو میکنم) از جام پاشدم رفتم اونور میز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه میدید تا جلوی در همراتون باشم؟

خندید دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه میکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حیفا رفتیم بیرون یه چشمک زدم گفتم خیلی دوستت داره منو کچل کرده بود!

 هواشو داشته باش زیاد سخت نگیر حد اقل یه فرصت بهش بده خندید گفت چشم حتما از لطف شما هم خیلی ممنون خندیدم گفتم خواهش میکنم امیدوارم همیشه پیروز باشی

 خندید یه دونه بوسم کرد گفت خیلی خوش گذشت بعد باهم دست دادیم گفت به جاسم بگو خیلی زود بهش زنگ میزنم خبرش رو میدم یه چشمکی زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بی ام دابلیو 750  ال ای یه دستی تکون داد رفت.
جاسم اومد بیرون زد رو شونم گفت چی شد؟ گفتم 99% موفق شدی اگه 1% نشد فکر کن دست زندگی بوده! یهو زد زیر خنده گفت مرسی رفیق

 خدا پشت و پناهت باشه با این همه دل صافی که داری

 چیزی نگفتم چند قدم رفتم جلو یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شدم چه شب قشنگی بود روی دیوار کوتاه سیمانی بین پیاد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم

 بازم به آسمون خیره شدم با خودم میگفتم...


شبامون آخ که تاریک و چه سرده - دل هامون جای غمه لونه ی درده
تو رو بی من - من رو دور از تو گذاشته - چی بگم با من و تو دنیا چه کردی؟


آسمون با من و تو قهره دیگه - هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه...

….
جاسم نمیفهمید چی میگم ولی فکر کنم احساس میکرد منظورم چیه زد رو شونم گفت پاشو بریم یکم بعد رفتیم سمت ماشین جاسم حرکت کردیم رفتیم.

تو راه جاسم گفت خیلی ممنون نمیدونم چطور ازت تشکر کنم یه چشمک زدم گفتن بیخیال تو خوش باش جای ما..

 خندید گفت جبران میکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بیرون خیره شدم یاد الناز و سانیا افتادم به خودم گفتم باید از دلشون در بیارم اینجوری خودمم خیلی نارحتم...

 

 

به ساعت نگاهی انداختم نزدیک 9 شب بود.موبایلم رو در آوردم یه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشی رو برداشت...
سلام
- سلام
خوبین؟
- ممنون شما؟
حالا موندم چی بگم!) من ارا هستم)
 (یهو داد زد) ای بیشعور حالا فهمیدم چرا اونشب شمارت رو نمیگفتی این شماره موبایلته آره؟ خدا تومن پول این شماره رو دادی بعد با پر رویی میایی...
تلفن رو قطع کرد! زدم رو پام گفتم شانس  ما رو باش اه جاسم نگام کرد گفت عربی صحبت کن ببینم چی میگی؟ یه اخمی کردم گفتم بعدا بهت میگم.دوباره زنگ زدم به الناز...
یه لحظه میشه گوش کنی؟


- نه باز چه دروغی میخوایی سر هم کنی؟
ای بابا یه غلطی کردم همش شوخی بود حالا فرصت میدی حرف بزنم؟
- زودتر بگو
یکی به نفع شماها شده حالا من میخوام جبران کنم...
- جبران؟ بهتره بری یه سیرک پیدا کنی اونجا مشغول شی انقدر مزاحم من نشو
من مزاحم نشدم فقط خودم از شوخی خودم نارحت شدم نمیخوام شما هم نارحت باشین
- (صدای جیغ اومد)
ببخشید چیزی شد؟
- (جوابی نداد)
شما حالتون خوبه؟
- ای لعنت به تو چرا همش دردسر درست میکنی؟ حواسم رفت به تو تصادف کردم!
شما با موبایل پشت فرمون صحبت میکردی!؟ کجا؟
- بلند گفت آره آره همشم تقصیر تو بود به تو چه کجا


ای بابا خب شما بگو خودم میام ببینم چی شده خسارت شما هم با من
- داد زد نمیخواد بذر و بخشش کنی برو تکدی گری کن قسط وام لباسات رو بده!
خب شما بگو؟
- پشت خیابون مکتوم خیابون فرعی...
سریع آدرس رو گفت قطع کرد زدم رو شونه جاسم گفتم یه جا پیاده شو ماشینت رو بده دست من باید برم با تعجب گفت چی شده؟

 گفتم هیچی یکی تصادف کرده باید زود برم زد کنار گفت بیا برو! گفتم تو چی؟ کجا میری؟ خندید گفت تاکسی میگیرم میرم چند جا کار دارم خودت بهم زنگ بزن زدم رو پاش گفتم برو تا بهت زنگ بزنم.

جاسم پیاده شد من با سرعت حرکت کردم سمت آدرسی که الناز داده بود...
  ده دقیقه بعد اونجا بودم دیدم الناز کنار همون مرسدس بنزاس کلاس واساده جلوش یه موتور (پیک رستوران) افتاده بود!

 قیافه الناز رو که دیدم داشتم از خنده میمردم ولی به روی خودم نیاوردم زدم کنار پیاده شدم رفتم کنارشون یه هندی دستش رو صورتش بود فکش رو چسبیده بود

 کلاه ایمنییش جلو پاش بود زانوی شلوارش یکم پاره شده بود آروم ناله میکرد! الناز منو دید محل نداد رفتم پیش هندیه به هندی گفتم شرطه فون کراکه بایجان؟ (یعنی: به پلیس زنگ زدی؟)

 الناز با غیظ نگام کرد آروم گفت از همون اول معلوم بود خیلی حرفه ای هستی! (منظورش این بود که حرفه ای بودی که ما رو خر کردی!) یارو دید هندی صحبت میکنم نالش بیشتر شد! گفت آره داره میاد!

 خلاصه ازش پرسیدم چی شده؟ گفت داشتم میرفتم این خانم داشته با موبایل حرف میزده اصلا حواسش به من نبود از فرعی اومدم بیرون اینم با سرعت از روم رد شد! یه جوری ناله میکرد حرف میزد که داشتم از خنده میمردم به بدبختی جلو خودم رو گرفته بودم

 گفتم خیلی خب کیفم رو در آوردم یه 200 درهمی گرفتم طرفش گفت این چیه؟ گفتم تو که از بیمه خسارت میگیری ولی شرطه(پلیس) اومد نمیگی خانم با موبایل صحبت میکرده آخه سنگین جریمش میکنه

 یه قیافه حق به جانب گرفت قبل از اینکه حرف بزنه گفتم ببین 2تا راه داری یا میگیری یا باید بگیری بعد دستم رو گذاشتم رو فکش فشار دادم از درد بلند داد زد! گفتم پول رو میگیری جلو شرطه حرف بزنی از بیخ فکت رو میشکنم!

 (واقعا که ایرانی هرجا بره ایرانی بازیش رو در میاره!) یارو یکم غرغر کرد یه چپ نگاش کردم 200 درهمی رو گذاشتم تو جیبش خفه شد!

 الناز با تعجب به من نگاه میکرد گفتم چیه؟ تا حالا ندیدی دهن کسی رو ببندن؟ یه اخمی کرد گفت واقعا که در حد و شخصیت خودته این کارا

 یکمی اخم کردم گفتم من فقط میخوام اشتباهی که کردم رو جبران کنم مطمئن باش واسه دل تو نیست یکمی خورد تو ذوقش روش رو اونور کرد همون موقع شرطه اومد هندیه تا شرطه رو دید  شروع کرد به آه و ناله!! شرطه اومد جلو از الناز پرسید چی شده؟

 اون توضیح داد رفت سمت هندیه خواست حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم روی فکم! بعد توضیح داد چی شده ولی نگفت با موبایل حرف میزده! شرطه از یارو مدارکش رو گرفت گفت برو 1 ساعت دیگه بیا اداره مرکزی بعد اومد سمت الناز گفت

 بطاقه (گواهینامه) رو بده الناز کارت ماشین رو داد گفت گواهینامه همرام نیست شرطه یکمی نگاش کرد گفت شما همراه من میایید شرطه

 زنگ بزنین مدارک بیارن در ضمن همراه نداشتن گواهینامه جرم داره جریمه میشین! من دلم خنک شد یه پوزخندی زدم الناز یجوری با تنفر نگام کرد بعد به شرطه گفت من نمیتونم بیام

(خاک بر سر عربی هم بلد نبود انگلیسی غلیظ صحبت میکرد یارو یجوری شد) شرطه یکم نگاش کرد گفت شما بازداشت میشین!!!

 (البته قیافش معلوم بود یکم کثافتم تشریف دارن) دوباره یه پوز خند زدم! الناز برق از چشاش پرید گفت بازداشت؟ شرطه گفت آره ماشین رو گوشه پارک کنید همراه من بیایید زنگ بزنین کفیلتون بیاد گواهینامه هم بیارین!

خداییش یه لحظه چشای نگران الناز رو دیدم دلم سوخت دیدم اوضاع خرابه دلم نیومد همینجوری نگاه کنم رفتم جلو عربی به شرطه گفتم یه لحظه بیا یارو رو کشیدم کنار از کیفم گواهینامم رو در آوردم

 گفتم فعلا اینو ببرین به خودشم بگین زود بره گواهینامش رو بیاره اداره شرطه یارو گفت شما؟

 گفتم دوست پسرش هستم گفت نمیشه مسئولیت داره یکمی نگاش کردم موبایلم رو در آوردم گفتم آقای ..... (اونموقع ها رئیس پلیس دبی بود)

 رئیس کل شرطه کفیل پدره منه میتونم بهش زنگ بزنم مسئولیت حل بشه یکمی نگام کرد گفت نه مزاحمش نشو گواهینامه من رو گرفت رفت سمت الناز گفت من فعلا بطاقه دوست پسرت رو میبرم

 شما برین بطاقه خودتون رو بیارین اداره مرکزی الناز با تردید به من نگاه کرد بعد گفت مرسی الان میرم میارم.شرطه اومد سمت من گفت شما هم باهاش بیاین برای خودش بهتره ممکنه یکم گیر بدن بهش

 یه لبخندی زدم گفتم حتما بعد باهاش دست دادم گفت به آقای ..... سلام برسونین گفتم حتما. بعد به هندیه گفت جمع کن موتور رو بیا اداره مرکزی سوار ماشینش شد رفت.

 رفتم جلوتر ماشین الناز چیز خاصی نشده بود فقط روی سپرش چند تا خط افتاده بود الناز گفت چرا اینکارو کردی؟ اخمی کردم گفتم بخاطر تو نبود یه اخمی کرد چیزی نگفت تو دلم گفتم خوبی بهت نیومده نه؟

 دیدم هندیه واساده ما رو نگاه میکنه منم یکم قاطی کرده بودم رفتم پیشش به هندی گفتم برو تا نکشتمت! یارو ترسید یکم غر غر کرد منم یه لگد به موتورش زدم بد بخت سریع جمع کرد موتورش رو رفت

 منم.به الناز گفتم ماشین رو کنار پارک کن بریم گفت تو کجا؟ خیلی جدی گفتم حیف که گواهینامم اونجاست وگرنه میزاشتم خودت هر غلطی خواستی بکنی در ضمن یارو گفت خودت بیا چون کار من قانونی نبود

 ممکنه واسه دوست دخترت مشکل ایجاد شه.یه اخمی کرد داد زدم گفتم پارک کن من کار دارم نمیتونم تا نصفه شب معطل تو باشم!

الناز ترسید سریع سوار ماشینش شد پارک کنه من رفتم تو ماشین نشستم منتظرش موندم ولی خداییش عصبانی که میشم وحشتناک میشم خودم از خودم میترسم! تو آینه خودم رو نگاه کردم یاد حرف ویدا افتادم

 که همیشه میگفت عصبانی میشی سگ از تو با شرف تر میشه! یه پوز خند زدم الناز بدو بدو اومد سمت ماشین نشست تو گفت بریم گفتم آدرس؟ آدرس رو گفت 20 دقیقه بعد جلو یه برج گفت همینجاست واسا

 زدم کنار سریع رفت بالا... نیم ساعت بعد جلوی شرطه واسادم باهم رفتیم تو کارای مدارکش رو انجام داد اون یارو خودش هم بود منو دید خندید به الناز گفت قدر دوست پسرت رو بدون

 خودم خندم گرفت از حرفش! 20 دقیقه بعدش مدارکش دستش بود آروم آروم اومدیم سمت ماشین تو راه سرش رو انداخت پایین گفت مرسی ممنون

آروم گفتم وظیفم بود اون شوخیه مسخره رو جبران کنم رسیدیم جلو ماشین یه نگاهی به ماشین کرد زد روی شونم گفت ای لعنتی با دوتا بی ام داولیو میری گدایی؟

  خندیدم گفتم زندگی خرج داره قسط لباسام عقب مونده یه خنده خوشگل کرد سوار ماشین شدم شیشه رو دادم پایین

 گفتم اگه میخوایی ناز کنی سوار نشو با تاکسی برو! یکمی نگام کرد گفت بی تربیت آدم با یه خانم اینجوری رفتار میکنه؟ گفتم از من هرچیزی بر میاد

 خندید گفت معلومه تا اومد در ماشین رو باز کنه سریع در رو قفل کردم شیشه پایین بود گفتم یه شرط داره با تعجب گفت شرط؟

 گفتم صبر کن بعد شاسی رو زدم سقف کروک ماشین خیلی آروم جمع شد رفت عقب با  (بی ام داولیوی ضد 4کوپه 2نفرست و سقفش هم برقیه) الناز تعجب نگام کرد گفت خب؟

 گفتم شرط اینه که من در رو باز نمیکنم باید از روی در بپری بیایی تو بشینی! یه نگاهی به دورو برمون انداخت خیابون شلوغ بود بعضی ها نگامون میکردن گفت دیوونه شدی؟

 گفتم نه اصلا چون اون موقع بد رفتاری کردی الان تنبیه میشی! خندید گفت ارا شوخی نکن گفتم بجنب دیرم شده سوار میشی یا نه؟ با تردید گفت ارا تو رو خدا اذیت نکن جلو این همه آدم

 گفتم مرغ من یک پا بیشتر نداره سوار میشی یا نه؟ یکمی نگام کرد دستش رو گذاشت روی در آروم پرید توی ماشین حالا من هرهر میخندیدم! بلند گفتم ملت ببینین من چطوری دختر سوار میکنم!

 الناز زد روی پام گفت بی تربیتیت رو نمیشه به ملت اعلام نکنی؟ خندیدم گفتم نچ! حرکت کردم که الناز رو برسونم.

 تو راه یکمی نگاش کردم گفتم راستی سانیا نصبتش با تو چیه؟ یه اخمی کرد گفت خیلی پر رویی باز اسم اونو میبری! یه مکثی کرد گفت دختر خالمه زدم تو سرم گفتم خاک بر سر من! گفت واسه چی؟

 گفتم چرا من از این دختر خاله ها گیرم نیومد؟ اصلا دختر خاله ندارم! خندید گفت کی تو رو تحمل میکنه؟ گفتم به تو چه مگه قراره تو تحملم کنی؟ خندید گفت 100 سال سیاه! تا اینو گفت پام رو گذاشتم رو گاز

 سرعتم زیاد شد ماشین سقف نداشت یه باد مخوف خورد تو صورتش موهاش رفت عقب دستش رو گذاشت جلو صورتش جیغ زد دیوونه روانی... منم هرهر میخندیدم! نیم ساعت بعد جلو همون برج پیادش کردم

 گفت بفرمایین بالا؟ خندیدم گفتم مزاحم میشیم حالا فعلا کار دارم یه اخم ناز کرد گفت خاستگاری هم میایی؟

گفتم انشالله اگه قسمت بشه با شلوارک میام که شب هم بمونم بعدم 3 نقطه! بلند زد زیر خنده گفت پر رو اگه این زبون 6متری رو نداشتی باید یک راست میرفتی قبرستون!

 خندیدم یه چشمک زدم بهش حرکت کردم ساعت رو نگاه کردم نزدیک 12 شب بود! زنگ زدم جاسم گفتم کجایی؟ گفت مک دونالدز شام میخورم!!! گفتم مرتیکه مگه با حیفا شام نخوردیم؟

 خندید گفت اون وعده اول بود! گفتم باشه پس واسه منم سفارش بده الان حرکت میکنم میام خندید گفت ایو حبیبی!

 تلفن رو قطع کردم تو راه حواسم پیش الناز بود. به خودم گفتم تو خودت تکلیف خودت رو میدونی؟ بالاخره از الناز خوشت اومده یا سانیا؟

 یکم فکر کردم گفتم هر دوش! از حرف خودم خندم گرفت گفتم خیلی پر رویی حالا کی به تو پا داد؟ زدم تو سر خودم گفتم پا نداد هم پا میگیریم

 به من شک داری؟ پشت چراغ قرمز تو آینه به خودم نگاه کردم دلم لرزید! ولی مثل همیشه شهوت زورش از همه بیشتر بود...

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در جمعه سوم اردیبهشت 1389  |
 داستان عاشقانه...

دکتر آخرين رول باند رو پیچید دور پام و گفت:
- ھمینجوري پاتو نگه دار تا گچش خشک بشه. ھمینجا ھم منتظر باش تا بگم با ويلچر
بیان ببرنت، چون فعلا تا گچ سفت نشده نمي توني روش راه بري.
سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه، پس روش راه برم اشکالي نداره؟
- نه، فقط بايد مراقب باشي که زياد بھش فشار نیاري. پانسمان پیشونیتم ٣ روز ديگه بیا
عوض کنن. خیلي شانس اوردي که ضربه مغزي نشدي و فقطم پات شکسته. اونجوري
که خود موتوريه مي گفت ديده رفتي ھوا، زنده موندتم عجیبه چه برسه به اين جراحت
سطحي!
ھمین جور که داشت حرف مي زد پشتش بھم بود و دستشم تو سینک کنار تخت مي
٢٨ سالش بود با يه قد بلند که روپوش سفیدش از پشت تا بالاي - شست. حدود ٢٧
زانوش مي رسید و بالا تنه اش رو چھارشونه تر نشون مي داد. موھاش از پشت کاملا
مشخص بود تازه اصلاح شده و خط موي پشت گردنش صاف و مرتب بود. ھمونطور در
حالت بررسي کردنش گفتم:
- آخه من زيادي پوستم کلفته، استخونامم قبلا حسابي آب بندي شدن با اين ضربه ھا
نمیشکنن.
يه تیکه از دستمال کاغذيي که به ديوار آويزون بودو کند و ھمونجور که داشت دستاشو
خشک مي کرد زير چشمي يه نگاه انداخت بھم و گفت:
- آره، بر عکس ظاھر ظريف و نازنازيت خوب تحملت تو درد بالا بود! حتي موقع بخیه زدن
پِیشونیت با اينکه وقت نبود بیحسش کنیم اينقدر آروم نشسته بودي فکر کردم بیھوش
شدي!
با دستم پاي گچ گرفته امو جابه جا کردم و با پوزخند گفتم:
- اين دردا که دردي نیست.
- به ھرحال بايد بیشتر مواظب باشي، زيادم به پات فشار نیار، يادتم نره براي پانسمان
سرت بیاي.
- باشه، ممنون.
داشت از در مي رفت بیرون که دوباره برگشت طرفم و يه چشمک زد وگفت:
- از آشنايیت خوشبختم، فعلا خداحافظ.
دستشو تکون داد و رفت. دوباره دراز کشیدم رو تخت و چشمامو بستم و سرمو با دستم
فشار دادم که دردش کمتر شه. نمي دونم چند دقیقه بود تو ھمون حالت مونده بودم که
با تکوناي يه نفر دوباره ھوشیار شدم.
- انوشه.. خوبي؟.. مي خواي دکترو صدا بزنم؟
چشمامو باز کردم و ديدم پانته آ بالاي سرم وايساده و داره با نگراني نگام مي کنه. سرمو
جابه جا کردم و در حال خمیازه کشیدن گفتم:
- سلام.. کي اومدي؟
- ھمین چند دقیقه پیش. تا زنگ زدي راه افتادم، خیلي نگران شدم، اما خدارو شکر
دکترت مي گفت مشکل حادي پیش نیومده.
- آره متاسفانه!
- زھر مار، حتما بايد مي افتادي مي مردي که خوب مي شد؟
- بدم نبود، يه جماعتي از شرم خلاص مي شدن!
- پاشو خودتو لوس نکن بابا. بايد بريم شرکت ھزارتا کار داريم.
اومدم از جام پاشم و پاھامو از تخت آويزون کنم که يه درد وحشتناک تو ساق و قوزک پام
پیچید و دادم رفت ھوا. پانته آ با ترس و چشماي گشاد شده فوري برگشت طرفم:
- چي شد؟؟ مواظب باش دختر.
خودمو دادم عقب و دستامو تکیه گاه کردم و يه نفس عمیق از سینه ام دادم بیرون. پانته
آ با دلسوزي نگام کرد و آروم گفت:
- بھتري؟
سرمو تکون دادم و چیزي نگفتم.
- آخه چقدر بگم تنھايي نبايد بري ناصر خسرو؟ ديدي آخرم يه بلايي سرت اومد؟
با کلافگي سرمو تکون دادم و گفتم:
- چه ربطي داره؟ مگه کیفمو زدن يا برام چاقو کشي کردن؟؟ تصادف کردم ديگه! ھرجايي
ھم ممکنه آدم تصادف کنه.
- بله، ولي جا داريم تا جا!
- بي خیال توروخدا.
قبل از اينکه دوباره بتونه حرفي بزنه يه آقاي پیر که معلوم بود مستخدم بیمارستانه با
ويلچر اومد تو اتاق و گفت:
- خانم بفرمايید بشینید ببرمتون بیرون.
با کمک پانته آ نشستم رو ويلچر و آقاھه بردم از اتاق بیرون. تو راھروي بیمارستان ھمون
راننده ي موتوري که زده بود بھم با يه سرباز وايساده بودن و تا منو ديدن موتوريه دويد جلو
و با لھجه ي مشھدي غلیظ با گريه گفت:
- حالتون خوبه خانم جان؟ به خدا من نصف عمر شدم.
تا اومدم جواب بدم پانته آ با عصبانیت گفت:
- زدي ناکارش کردي مي خواي خوبم باشه؟ شما موتوريا رو از دم ھمه اتونو بايد اعدام
کنن که اينجوري ويراژ ندين تو خیابون! حالا لابد رضايتم مي خواي!
يھو ھق ھق گريه اش رفت بالا و گفت:
- به خدا شرمنده ام. اصلا نھفمیدم خانم جان چطوري پريدن جلوي موتور!
پانته آ يه چشم غره بھم رفت و با يه لحن تمسخر آمیز رو به يارو گفت:
- خانم جان، چقدر بگم تو خیابون جفتک ننداز و نپر جلوي موتور مردم؟!!!
با وجود درد زياد پام و گريه ي پیرمرده نمي دونم چرا خنده ام گرفته بود. آروم گفتم:
- عیب نداره پدر جان.. ناراحت نباش. حالا که به خیر گذشت.
بعدم رومو کردم به طرف سربازه و گفتم:
- آقا من شکايتي ندارم.
- پس بايد بیايد چندتا فرمو امضا کنین. پول بیمارستانم خودتون مي دين؟
- بله.
تا اينو گفتم پیرمرده باز زد زير گريه و گفت:
- خانم جان خیر از جوونیت ببیني، الھي سفیدبخت بشي. الھي سايه ي مَردت از سرت
کم نشه که زن و بچه ي منو بي مَرد نکردي!
با خنده گفتم:
- من مَردم کجا بود حاجي! ھر چي دورو برمه نامرده!
يارو ھمونطور متصل داشت دعا مي کرد به جون خودم و آباء و اجدادم که سربازه ديگه
کفرش درومد و گفت:
- بسه پدر جان. خانم شما ھم بیاين بريم کلانتري رضايت نامه رو امضا کنین.
با ويلچر تا بیرون بیمارستان رفتیم دم ماشین پانته آ و سوار شديم. سر راھم کاراي
رضايت نامه رو انجام داديم .................

رفتيم شرکت. تا رسيديم يھو يادم افتادم ماشينم تو ھمون
خيابوني که تصادف کردم جا مونده.
- واي پاني ماشينم تو ناصرخسرو جاموند، برگرد بريم بياريمش.
- ابله! با اين پات مي خواي رانندگي کني؟
- مجبورم، اگه ماشين تا شب اونجا بمونه به فاک فنا مي ره.
- تو مغزتم به فاک فنا رفته خبر نداري! چه برسه به ماشينت.
- مي گي چيکار کنم؟
- ھيچي، فعلا ھمينجا بتمرگ تا من برم يه چوب زير بغل برات بيارم بتوني راه بري، بعدم
زنگ مي زنيم سھيل يا امين برن ماشينتو بيارن.
- چوب زير بغل نمي خواد، دکتر ..
- پدر سوخته چه دکتر خوشگليم بود!
- مي گم دکتر گفت مي تونم روش راه برم!
- گفت تا دو-سه ساعت نبايد روش راه بري!.
بعدم يه پشت چشمي نازک کرد و دوباره يه" ابله" گفت و در ماشينو کوبيد رفت. فوري
سرمو کردم از شيشه ي ماشين بيرون و بلند گفتم:
- عمه ماھرخته!
ھمونطور که جلوي در شيشه اي ورودي شرکت وايساده بود که باز شه يه بيلاخ حواله ام
کرد و رفت تو. خنده ام گرفت. از وقتي با ھم دوست بوديم اين" ابله" تکه کلامش بود و
جواب من که " عمه ماھرخته" و بيلاخ اون جزو ديالوگاي ھميشگي ما بود!
يھو يادم به اولين روزي افتاد که تو مدرسه ھمو ديده بوديم. سال اول دبيرستان بوديم و
جفتمونم تنھا و غريبه با محيط. اما چيزي که از ھمون اول مارو به ھم جذب کرد برق
شيطنتي بود که از چشماي جفتمون به اطراف متصاعد مي شد و از شر و شور ھيچوقت
کم نمي اورديم. اما يه تفاوت اخلاقي بزرگ ھم داشتيم و اون بد اخلاقي زياد من و خوش
اخلاقي زياد پانته آ بود. حتي ھمين موضوع ھم باعث شد بيشتر به ھم نزديک بشيم و
جزو دوستاي صميمي ھم باقي بمونيم.
يه آه کشيدم و ياد اونروزي افتادم که با بغض زنگ زده بود بھم و گفت ديگه نمي تونه مثل
سابق باھام براي کنکور درس بخونه و وقتي با تعجب پرسيده بودم چرا زده بود زير گريه و
با ھق ھق گفته بود" بابام مي خواد براي ادامه تحصيلم بفرسته منو انگليس". وقتي
خيالم راحت شده بود که اتفاق مھمي نيفتاده، رفته بودم تو ھمون مود بي خيالي و
بداخلاقي ھميشگيم و گفته بودم:
- اوه! ترسوندي منو بابا! گفتم چي شده! حالا مگه بابات مي خواد بفرستت جھنم که
ھمچين مي کني؟
با ھمون حالت گريه و حرص جيغ زده بود که:
- خاک تو سر بي احساس و يخت کنن! منو بگو دارم براي کي آبغوره مي گيرم! بدبخت
من برم که تو دق مي کني!
نشي! homesick - نترس، چيزيم نمي شه، تو فکر خودت باش که مي خواي بري
- ابله!
- عمه ماه...
يھو صداي بوق تلفن تو گوشم پيچيده بود! تازه وقتي تلفن قطع شد عمق فاجعه رو درک
کرده بودم! اما مثل ھميشه غدي بيش از حدم نذاشته بود حتي ناراحتيمو بھش نشون
بدم.
تو مدت خيلي کوتاھي و به طور کاملا اتفاقي کاراي منم جور شد و تونستم براي ادامه ي
تحصيلم برم کانادا. توي تمام اون مدت با ھم ارتباطمونو سعي کرديم حفظ کنيم وھميشه
از حال ھم با خبر بوديم. تا اينکه بعد از ? سال وقتي درس پانته آ تموم شد برگشت ايران
و تو يه شرکت خيلي بزرگ و معروف داروسازي مشغول به کار شد. منم که تمام مدت
دوران تحصيلم منتظر بھونه براي برگشت بودم يکسال بعد از تموم شدن درسم برگشتم
ايران و دوباره دوستيمون از سر گرفته شد.
تو ھمين فکرا بودم که چشمم افتاد به در ورودي ساختمون و ديدم پانته آ با يه چوب زير
بغل داره مياد پايين. اومد دم ماشين و درو باز کرد و عصارو گرفت طرفم.
- بيا بگير که نمردم و چلاقي تورو ھم ديدم!
- کاش منم نميرم و خفه خون گرفتن تورو ببينم!
با خنده در ماشين و بست و ھمونطور که داشت پشت سرم ميومد گفت:
- اين آرزو رو با خودت به گور مي بري عزيزم!
با خنده و يه ور يه ور از پله ھاي ورودي رفتيم بالا و جلوي آسانسور وايساديم تا برسه به
طبقه ي ھمکف...

به انوشه کمک کردم بره تو آسانسور و خودمم دکمه ي طبقه ي ٧ رو که کنارش روي يه

پلاک طلايي حک شده بود " شرکت بھورزان" فشار دادم. ھروقت سوار اين اتاقک زرشکي رنگ مي شدم و خودمو تو آيینه اش مي ديدم ناخوداگاه ياد ٧ سال گذشته ي

زندگیم مي افتادم . با آھنگ ملايمي که تو فضاي کوچیک آسانسور پخش مي شد و با

بالارفتن ھر طبقه منم يکي از سالھا رو تو ذھنم مرور مي کردم و به اين فکر مي کردم که

ھرسال چقدر با سال قبلي و بعدي برام متفاوت بوده.

روزي که به انوشه با گريه زنگ زدم گفتم دارم مي رم انگلیس، روزي که وارد دانشگاه

شدم, روزاي سختي که اونجا گذروندم، روزي که مدرکمو گرفتم و برگشتم به ايران، روزي

که انوشه برگشت و بالاخره روزي که گفت پدرش قراره پروانه ي يه شرکت پخش دارو و

تجھیزات پزشکي رو بگیره و از من و تو خواسته بريم و اونجا مشغول به کار شیم. اون

موقع ترديد داشتم که ازون کارخونه ي داروسازي ى بزرگي که قبلا توش استخدام شده

بودم استعفا بدم يا نه، اما الان و بعد از گذشت يه مدت از ھیچ کاري اينقدر نمي تونستم

راضي باشم. کارمون برامون يه جور تفريح بود و ھمیشه از باھم بودنمون لذت مي برديم.

ھرچند، گاھي ازاخلاقاي تند و تیز و قُلدر بازي انوشه شاکي مي شدم اما به قول

خودش با خوش اخلاقیاي خودم خوب مي تونستم خرش کنم! ازين فکر طبق معمول يه

لبخند اومد رو لبم و با صداي قطع شدن آھنگ و اعلام طبقه ي ھفتم حواسم اومد سر

جاش. جلوتر از انوشه رفتم از آسانسور بیرون و منتظر وايسادم تا اونم بیاد. وقتي ديدم

بدون اينکه از عصاش استفاده کنه داره خیلي ريلکس رو گچ پاش راه مي ره کفرم درومد.

- دختره ي خر! به پات رحم نمي کني حداقل به پول بابات رحم کن! رفتم عصاي نوي فايبرگلاسو از تو انبار برات باز کردم اوردم حالا داري عین يابو رو گچ پات راه مي ري؟

با ھمون خونسردي و اخماي تو رفته ي ھمیشگیش نگام کرد و گفت:

- تو نمي خواد زياد نگران پولاي باباي من باشي، خودش خوب بلده ازشون مراقبت

کنه.بعدم بالاخره خرم يا يابو؟

- فرق زياديم نداره! شايدم شتر!

- شايدم پانته آ!

طبق معمول از جواب کم نمي اورد! با خنده درو باز کردم و گفتم:

- حیف من که وقت عزيزمو با تو ي زبون نفھم سر مي کنم! خیلیم دلت بخواد پانته آ

باشي!!

انگشت وسط دست چپشو اورد بالا گرفت طرفمو بعدم لنگون لنگون اومد طرف در. گفتم:

- تو از اولشم بي فرھنگ و بي تربیت بودي!

خیلي ريلکس سرشو به علامت تايید تکون داد و بدون اينکه چیزي بگه رفت تو . ھمیشه

به اين خونسردي و حاضر جوابیش حسوديم مي شد!

آقا اسماعیل آبدارچي شرکت تا انوشه رو ديد با عجله دويد طرفش و دستاشو زد تو

سرش گفت:

- يا ابوالفضل! چي شده خانم دکتر؟

انوشه ھم طبق معمول که ھردفعه آقا اسماعیل "خانم دکتر" صداش مي زد اوقاتش تلخ

مي شد يه چشم غره به بیچاره رفت و گفت:

- چیزي نیست.. تصادف کردم.

- يا حضرت عباس! با چي تصادف کردين؟

- با موتور.

- حالا حال مزاجیتون چطوره؟

اينو که گفت يھو من و انوشه چند لحظه به ھم نگاه کرديم و بعدم پقي زديم زير خنده و

پیرمرد بیچار ه ھم ھاج و واج نگامون مي کرد. وقتي خنده ھامون تموم شد گفتم:

- آقا اسماعیل وضعیت مزاجي چیه! اين پاش شکسته، اسھال که نگرفته! بايد بگي حال

عمومیت چطوره که اونم خوبه، شما نگران نباش.

- خوب حالا چه فرقي داره خانم! شما ھم زيادي سخت مي گیرينا! حالا ھم خدارو شکر

که خوبن، فقط من موندم جواب پدرشونو چي بدم؟

- آقا اسماعیل تقصیر شما که نیست اين تصادف کرده! پدرشم به شما کاري نداره خیالت

راحت.

بعدم با بدجنسي اضافه کردم:

- تقصیر خود اينه که تو خیابون جفتک انداخته جلوي موتوريا! ولي حالا اگر پدر و مادرش

زنگ زدن شما چیزي نگو که اين تصادف کرده، تو مسافرت بیچاره ھا نگران مي شن.

آ قا اسماعیلیم با يه نگاه عاقل اندر سفیه به انوشه گفت:

- والا از شما بعیده خانم دکتر که ازين کارا بکنین! اما از بابت رازداري ما خیالتون جمع،

دھن ما قرص قرص . آ.... آ !

بعدم دستشو به علامت سکوت گذاشت رو دھنش و رفت تو آشپرخونه! پشت سرش

آروم گفتم:

- ارواح عمت چقدرم که تو رازداري!

انوشه ھم داشت چپ چپ نگام مي کرد. با حرص گفت:

- مرض داري جوري مي گي که تحريک شه حتما بره بگه؟ اگر تو يادش نمي اوردي عمرا

حواسش نبود بره خبرگزاري کنه اما حالا حتما مي ره مي گه!

با خنده گفتم:

- عیب نداره، بذار بره بگه بابات ھول کنه يه کم بخنديم!

- حالا تو ھي اخلاق منو بهم بريز!

- قربونت بشم که اخلاق  چي بود که حالا که تصادفم کردي چقدر ... شده!

اينو که گفتم خودشم خنده اش گرفت.

جفتمون رفتیم پشت میزامون نشستیم و کامپیترامونو روشن کرديم و مشغول شديم.

نیم ساعت بعد حسابي جفتمون سرگرم کارا بوديم و کارمنداي ديگه ھم اومده بودن و ھر

کسي ھم مشغول فک زدن پاي يکي از تلفنا.

سرم پايین بود و داشتم چندتا لیست داروھاي جديد رو چک مي کردم که انوشه صدام

زد.

- پاني؟

- ھوم؟

- مي شه زنگ بزني سھیل بره ماشین منو بیاره؟

- مگه سھیل نوکر توئه؟ بعدم ھي خودتو آويزون دوست پسر من نکنا. اون يه تار موي منو به توي گند اخلاق نمي ده!

- مرده شورتو ببرن! خودت ھمین ٢ ساعت پیش گفتي بیا بريم بالا بعد زنگ مي زنیم سھیل يا

امین برن ماشینتو بیارن!

- خوب گفتم که گفتم! من وقتي مي گم سھیل يا امین منظورم فقط امینه!

- مرده شور ترکیبتو ببرن، من نمي خوام به اين امین الدنگ زنگ بزنم.

با نیش باز نگاش کردم و جوري که حرصشو در بیاره گفتم:

- چرا بابا؟ پسر به اين خوبي؟ ھمه آرزوشونه پسر عموي عاشق به اين گاگولي داشته

باشن!

جامدادي استوانه اي شکلي که کنارش بود برداشت و به سمتم نشونه رفت که با خنده

سرمو بردم پايین و گفتم:

- خب بابا! جوش نيار. ولي شرمنده، امروز اصلا سھیل تھران نیست که بخواد بره ماشینتو

بیاره. مجبوري به اين سرنوشت گردن بذاري و به امین خان جانت زنگ بزني!

- دوست از تو بي خاصیت تر خودتي!

- بي خودي ژست نگیر. ما که نفھمیديم موضع تو جلوي اين پسره چیه. با دست پس

مي زني با پا پیش مي کشي!

بدون اينکه جوابمو بده گوشیو برداشت و شروع کرد به شماره گرفتن. از قیافه اي که

گرفته بود معلوم بود داره به امین زنگ مي زنه. بعد از چند لحظه با يه لحن خیلي خشک

شروع کرد حرف زدن.

ھمونطور به حالتاش نگاه مي کردم و سعي مي کردم اين معمايي که جلوم نشسته

بودو يه جوري حل کنم. از "نه" ھاي کشدار و بي حوصله اي که از پشت تلفن به امین

مي گفت معلوم بود داره ھي راجع به تصادف ازش سوال مي کنه و اينم داشت با جواباي

کوتاه و بي حوصله اون بیچاره رو از سر خودش باز مي کرد.

دقیقا نمي دونستم از کي انوشه اينقدر بي حوصله و بداخلاق شد. از وقتي با ھم

دوست شده بوديم دختر غد و خشکي بود، اما بد اخلاقي و بي حوصلگي چیزي نبود که

از اول باھاش بوده باشه. حتي وقتي از کانادا ھم برگشت اخلاقش خیلي بھتر بود ولي

کم کم و به مرور زمان اينطوري شد. رفتار تند و عصبي پیدا کرده بود و مدام در حال

پرخاش به ديگران بود. مي تونم بگم رفتارش با من از ھمه ي اطرافیانش بھتر بود، اونم به

خاطر دوستي عمیق و شناخت زيادي که از رفتارا و اخلاق ھم داشتیم. شايد فقط وقتي

با من بود چھره و رفتار خشنشو کنار مي ذاشت و حتي گاھي اينقدر از دست ھم مي

خنديديم که اشک از چشمامون سرازير مي شد. و درست نقطه ي مقابل من، امین بود!

پسر عمويي که نمي دونم عاشق چي تو اين دختر عموي بداخلاق و عنقش شده بود و

انوشه ھم به جرات مي تونم بگم ازش متنفر بود. اما چیزي که ھمیشه برام سوال بود

اين بود که چرا انوشه ھیچ وقت مستقیم اين موضوع رو به امین نمي گفت و يه جورايي

اين بدبختو تو آب نمک خوابونده بود. اين رفتارشم برام تازگي داشت. جوري برخورد مي

کرد که انگار آتويي دست امین داره يا بھش محتاجه. ھر چي بیشتر به اين موضوع فکر

مي کردم کمتر به نتیجه مي رسیدم!.............................

 دستمو زده بودم زير چونه ام و مشغول فکر کردن که با صداي انوشه به خودم اومدم.                            -مي گم نمي خوام تو زحمت بکشي ... حالا امروز من وضعیتم مناسب نیست... آخه
جايي بايد برم... اي داد بیداد... يادم رفته بود تو به يه چیزي که گیر مي دي ديگه نمي
شه منصرفت کرد.. خب بابا، ٧ اينجا باشیا، اگر دير کني خودم مي رما... خداحافظ
با حرص گوشیو کوبید سر جاش و زير لب چندتا بد و بیراه گفت. زير چشمي نگاش کردم و
گفتم:
- اين امینو بايد به عنوان قرص لاغري تو بازار معرفي کنیم!
- ھان؟ چي مي گي تو؟
- مي گم تو ھردفعه با اين حرف مي زني حداقل نیم کیلو وزن کم مي کني! باور کن ھیچ
قرص لاغري بھتر ازين نمي تونه عمل کنه!
- من آخر يا خودمو مي کشم يا اينو که اينقدر از دستش حرص نخورم.
- راه بھتريم غیر از قتل و خودکشي ھستا!
- مثلا؟
- اينکه رک به اين آدم بگي ازش خوشت نمیاد و بره پي کارش. نمي فھمم چرا باھاش
کج دار و مريز مي کني!
مثل ھمیشه جوري نگام کرد که يعني نمي خواد جواب حرفمو بده. قبل از اينکه دوباره
بتونم چیزي بگم تلفن زنگ زد و تا گوشیو برداشتم صداي ترسناک باباي انوشه پیچید تو
گوشي.
- سلام آقاي .. حال شما؟ مسافرت خوش مي گذره؟
- علیک سلام.. اين دختره کجاس؟ باز چه بلايي سر خودش اورده؟
- کدوم دختره؟!
- مسخره بازي در نیار، انوشه رو مي گم. اسماعیل مي گفت رفته با يه موتوري گلاويز
شده و کلیم خسارت زده به يارو. اين کي مي خواد دست ازين کاراش برداره؟
با چشماي گرد شده گفتم:
- انوشه با موتوريه گلاويز شده؟
- حالا نمي خواد تو پنھون کاري کني، اسماعیل ھمه چیو برام گفته.
تجربه ي دھن لقي و غلو کردن آقا اسماعیلو زياد داشتم، اما اين يکي ديگه واقعا نوبر
بود! با خنده گفتم:
- بابا چي مي گین آقاي ... انوشه با کسي گلاويز نشده، تصادف کرده. يه موتوري زده
بھش، اصلا بیاين خودتون باھاش صحبت کنین.
وصل کردم به تلفن انوشه و با ايما و اشاره جريانو بھش فھموندم. گوشیو برداشت و
شروع کرد به توضیح دادن.
- بله؟... چیزي نیست... نه باباجون، من رو به موتم باشم میام سر کار که يه وقت شما
ضرر ندي، خیالت راحت.... آره، من که مي دونم نگران من نشدي... نه.. باشه...
خداحافظ.
اين دفعه محکمتر از قبل گوشیو کوبید سر جاش و گفت:
- ھمشون مالدوست و احمقن!
- باباتو مي گي ديگه؟
- خودش و برادرشو برادرزاده اشو..
- امین بدبخت کجاش مالدوسته؟
- اونم ھست بروز نمي ده!
- آھان!
ھمون موقع آقا اسماعیل اومد تو اتاق و گفت:
- خانم دکتر، آقا امین اومدن دنبالتون پايین منتظرن.
يھو انوشه انگار ديگه ديگ صبرش به جوش اومد و با عصبانیت گفت:
- آقا اسماعیل، من چند دفعه به تو بگم به من نگو خانم دکتر؟
- بابا چقدر مته به خشخاش مي ذارين خانم دکتر، ماشاا... درس داروھارو خوندين دکتر
شدين ديگه، نمي شه که بھتون گفت آبدارچي!
- من اگه دکتر داروساز باشم که بايد عرضه ي ساختن خیلي از داروھارو داشته باشم.
ھیمشه سر اين موضوع با آقا اسماعیل و ھرکس ديگه که "دکتر" صداش مي کرد دعوا
داشت! ھمیشه ھم با يه ناراحتي عمیق ھمین حرفو مي زد که" اگه دکتر داروساز بودم
بايد يه دارو مي ساختم!" ھرچیم بھش مي گفتم" بابا چه ربطي داره و مگه ھرکي
داروسازه بايد يه داروي جديد کشف کنه و بسازه؟" به خرجش نمي رفت.
براي اينکه مثل ھمیشه سر اين موضوع مسخره و بي اھمیت دعواشون نشه پريدم
وسط و گفتم:
- آقا اسماعیل اينقدر سر به سر اين نذار. خوب خوشش نمیاد اينجوري صداش کني
ديگه. بعدم عجب رازداري کردي و به آقاي .. نگفتي انوشه تصادف کرده!
خودشو زد به کَري و رو به انوشه گفت:
- خانم دک..يعني انوشه خانم، آقا امین خیلي وقته پايین منتظرنا!
انوشه با چشم غره نگاش کرد و گفت:
- آھان، يعني تو نشنیدي پانته آ داشت چي مي گفت ديگه؟ چرا مثل خبرچینا ھمه چیو
گذاشتي کف دست بابام؟
- خانم دکتر والله دست ما نیست، آقا سوال مي کنن ما ھم جواب مي ديم ديگه.
فعلاھم با اجازه اتون.
بعدم فوري سیني چايي رو برداشت و فلنگو بست و در رفت!
از دست کاراي آقا اسماعیل يه سري تکون دادم و پاشدم رفتم پشت پنجره و يه نگاه به
خیابون انداختم.
- بابا انوش بیا برو، اين بدبخت زير پاش علف سبز شد.
- اه، اصلا حوصله اشو ندارم، منتھا گیر داده بود ماشینمو مي بره مي ذاره خونه خودش
میاد شرکت دنبالم.
- پس يعني میرسونتت خونه؟
- نه، بايد برم جايي کار دارم.
- باشه، پس مواظب خودت باش، باز کار ندي دست خودتا، شبم اگر دوست داشتي زنگ
بزن بیام پیشت تنھا نباشي.
- باشه، ممنون، فعلا.
اومد طرفمو گونه امو بوسید و با عجله رفت طرف درو بازش کرد و رفت بیرون...

با پانته آ خداحافظي کردم و در شرکتو بستم و رفتم بیرون. سوار آسانسور که شدم يه

نفس عمیق کشیدم و سعي کردم خودمو متقاعد کنم که با امین رفتار درستي داشته

باشم. در آسانسور که باز شد امین جلوي روم ايستاده بود و با يه لبخند ژکوند داشت

نگام مي کرد.

- ببین دختره چه بلايي سر خودش اورده ھا!

- سلام...!

- سلام عزيزم، مي توني راه بري؟ کمک نمي خواي؟

- آره مي تونم.

اومد کنارمو سعي کرد قدماشو با گام ھاي من ھماھنگ کنه.

- حالا حالت چطوره؟

نگاش به پانسمان پیشونیم افتاد و قبل از اينکه من جوابشو بدم دوباره گفت:

- اي بابا! سرتم که ضربه خورده، تو که گفتي فقط پات شکسته!

- چیز مھمي نیست...

- حالا چه جوري زد بھت مرتیکه ي خر؟

- يه جوري زد ديگه، چه فرقي مي کنه؟

- نه، آخه مي خوام بدونم مقصر تو بودي يا اون؟

با خودم فکر کردم الان اگر پانته آ اينجا بود حتما فوري مي گفت " اين جفتک انداخته

جلوي موتوريه!" آروم گفتم:

- نمي دونم.

- اصلا مگه مي شه عابر پیاده مقصر باشه! حتما اون احمق داشته ويراژ مي داده تو

خیابون ديگه. حالا رضايت که ندادي؟

- چرا اتفاقا.

- ئه؟! چرا رضايت دادي؟ آدمايي مثل شماھا اين مردمو پررو مي کنن ديگه!

اينقدر دري وري مي گفت که حتي حوصله نداشتم جوابشو بدم. چند لحظه فکر کرد و

انگار که يه چیزي يادش افتاده باشه فوري پرسید:

- حالا پول بیمارستانو داد؟

- نه..

- تو ديگه کي ھستي بابا! يعني حتي ديه ھم ازش نگرفتي؟

اينو که گفت يه نگاه تحقیر آمیزبه خودش و ماشین مدل بالاش که حالا رسیده بوديم

نزديکش انداختم و گفتم:

- شماھا فامیلي ھرچقدر پولاتون زيادتر بشه انگار حريص تر مي شین نسبت به پول!

با ريموتش در ماشینو باز کرد و يه نیشخند زد گفت:

- ھیچ کس نیست که از پول بدش بیاد. بعدم ماھا اگر مي خواستیم اينجوري مثل تو بذل

و بخشش کنیم که کلامون پس معرکه بود.

طلاکوب شده رو قسمت وسط فرمون A در ماشینو باز کردم و نشستم تو و چشمم به

افتاد. مثل ھمیشه با ديدنش حرصم گرفت. خصوصا وقتي يادم مي افتاد که بھش گفته

اول اسم خودته؟" و با چاپلوسي گفته بود " نه، اول اسم توئه!" بیشتر A بودم " اين

حرصم مي گرفت.

به فرمونش اشاره کردم و گفتم:

- اينا ولخرجي نیست؟ اين کارا کلاھاتونو نمي ده پس معرکه؟

با يه ژست مسخره گفت:

- اينا عشقه...

و ماشینو روشن کرد و راه افتاد. وقتي ديد ديگه ساکتم و ھیچي نمي گم خودش سر

صحبتو باز کرد.

- کجا دوست داري بريم شام بخوريم؟

- من شام بايد برم جايي. پاي تلفن که بھت گفتم.

- فقط گفتي بايد بري جايي، نگفتي شامم دعوتي.

- دعوت نیستم، اما دوست دارم غذامو ھمونجايي بخورم که مي خوام برم.

- بله.. فھمیدم!

با خودم گفتم " چه عجب بالاخره يه چیزيو تو زندگیت فھمیدي!"

دنده رو عوض کرد و با دلخوري يه نگاه انداخت بھم و گفت:

- پس بگو کجا برسونمت.

بھش آدرسو دادم و اونم ديگه چیزي نگفت. چند لحظه بعد يادم به داروھايي افتاد که قرار

بود برام بیاره.

- راستي، داروھايي که مي خواستمو برام گرفتي؟

- آره، يه باکس ١٢ تايیش عقب ماشینه.

زير لب گفتم " ممنون" و يه نفس راحت کشیدم که مثل ھردفعه سوال پیچم نکرد که اين

داروھارو براي چي مي خوام! اما ھنوز نفسم کامل از سینه ام بیرون نیومده بود که گفت:

- انوشه؟

با کلافگي گفتم:

- بله؟

- مي شه يه سوال بپرسم؟

- نه!

- چرا؟

- چون مي دونم مي خواي چي بپرسي.

- آخه بابا، به من حق بده که کنجکاو بشم. اين داروھا داروھاي ساده اي نیستن. مال يه

عده معلوم الحاله.

- خب، که چي؟

- خب آخه من مي خوام بدونم تو اينارو براي چه کسي مي خواي؟ اولین بار که ازم

خواستي اينارو برات گیر بیارم که کلي وحشت برم داشته بود چون فکر مي کردم براي

خودت مي خواي. حالا بازخوبه زود فھمیدم مال کسايي با علائم بارز و در حال مرگه..

وقتي گفت " در حال مرگ" ناخوداگاه احساس کردم نفسم تنگ شد و چشمام سیاھي

رفت. زخم پیشونیم تیر کشید و کف دستاي سردم عرق نشست. اون داشت به حرفاي

مزخرفش ادامه مي داد و منم عین کسي که دارن زنده به گورش مي کنن تلاش مي

کردم يه جوري راه تنفسمو باز کنم.

- ... آره، خلاصه که بدجوري دوست دارم بدونم تو براي کي داري اينجوري اين ھمه پول

ھدر مي دي؟

براي بار ھزارم به خودم فحش دادم که چرا ازين پسر کوته فکر کمک خواستم که حالا

اينجوري بازخواستم کنه. " تقصیر خود بي عرضه و احمقته که که دست به دامن اين

شدي... آخه اگه ازين کمک نمي خواستم که ديگه ھیچ راھي نداشتم، مجبور بودم...

فقط امین مي تونست با کمک دوستاي گردن کلفتي که داره اينارو برام پیدا کنه...ولي

ارزششو نداشت... نداشت؟ واقعا ارزششو نداشت؟... چرا، داشت...نه... نمي دونم...

آخه چقدر تلاش بیھوده؟... بیھوده ام نیست... مي بیني که تاحالا کلي از اين تلاشا اثر

داشته... آره، ولي اينا آرامش قبل از طوفانه، خودتو داري گول مي زني... گول نمي زنم،

از اول مي دونستم، تا آخرشم مي دونم... ولي ...ديگه ولي نداره، وقتي تصمیمتو گرفتي

پاش واستا...اين فقط يه تصمیم نیست... عشقه، امیده، زندگیه.. آخه اين که نشد

زندگي... کجاش زندگیه؟... نمي دونم...نمي دونم... نمي دونم..."

سرمو تکون دادم و سعي کردم اين جدال دروني با خودمو زودتر تموم کنم. ديدم امین زير

چشمي داره نگام مي کنه و ھنوز منتظر جواب سوالشه. به زور و با صداي گرفته گفتم:

- تلاش براي زنده نگه داشتن يه آدم در نظر تو پول ھدر دادنه؟

شونه ھاشو انداخت بالا و با يه حالت کاملا بي تفاوت و خونسرد گفت:

- آدم داريم تا آدم.

- منظور؟

- آدماي کثیف و ھرزه ھرچه زودتر بمیرن بھتره........

دوباره قلبم تیر کشید. انگار با ھر کلمه اي که مي گفت منو شکنجه مي کردن. ناخوداگاه
ياد روزي افتادم که بعد از کلي مقدمه چیني، به پدرم گفته بودم " يه سري داروي خاص و
گرون ھست که خیلیا بھش محتاجن و مي تونیم با يه قیمت خوب واردشون کنیم." بعد
از اينکه فھمیده بود داروھا مال چه بیماري ھستن با عصبانیت گفته بود " من سرمايه امو
براي آدماي ھرزه و آشغالي که رفتن کثافت کاريشونو کردن و حالام درد و مرض گرفتن
حروم نمي کنم". وقتي با ناراحتي گفته بودم " ولي ھمه از کثافت کاري نیست که مريض
مي شن" خیلي راحت گفته بود " آدم رفتني بايد بره، حالا يه کم زودتر يا ديرتر، مردني
بالاخره مي میره".
اون روزا وارد کردن اون داروھا فقط يه حس ھمنوع دوستي در من ايجاد مي کرد. فقط
حس اينکه کمک کنم چند نفر راحت تر و با زجر کمتري بمیرن، اما کم کم موضوع برام فرق
کرد و تبديل به يه عشق شد. شايدم يه جور جنگ خاموش با پدرم. پدري که فکر مي کرد
"مردني بايد بمیره و ھر چه ھم زودتر بھتر!"
امین ھنوز داشت حرفاشو ادامه مي داد و دلايل احماقانه اش براي پافشاري روي
نظرشو ارائه مي کرد.
- ... اصلا اگر حساب کني ھمین آدما چه ضرري به دولت و سرمايه داراي يه کشور مي
زنن سرت سوت مي کشه. از خرج آزمايش و دوا درمونشون بگیر تا ھزار و يک چیز ديگه.
ھرچیم بیماريشون بیشتر پیشرفت مي کنه داروھاشون گرون تر مي شه. مي دوني
ايندفعه براي يه باکس ١٢ تايي چقدر پول دادم؟ آخه اين عقلانيه...
ديگه نذاشتم حرفشو ادامه بده. با صدايي که مي لرزيد و سعي مي کردم تبديل به فرياد
نشه گفتم:
- بسه ديگه، بسه.
با دستاي لرزون کیف پولومو در اوردم و دو تا تراول ١٠٠ تومني از توش کشیدم بیرون و
گذاشتم رو داشبورد ماشین. فوري گفت:
- اي بابا! من که منظورم اين نبود.
يه نفس عمیق کشیدم و چشمامو بستم و سرمو تکیه دادم به پشتي صندلي ماشین.
- منظورت ھرچي که بود مھم نیست، يه چیزي ازت خواستم برام تھیه کردي حالام
پولشو بھت دادم.
بعدم با تاکید اضافه کردم:
- ھمونطوري که ھردفعه باھات حساب مي کنم. من خوشم نمیاد زير دين کسي باشم.
وقتي اينو شنید انگار بھش خیلي برخورد که با يه خنده ي مضحک و مصنوعي تراونا رو از
رو داشبرد برداشت و گرفت جلومو با لحني که سعي مي کرد خیلي دوستانه باشه
گفت:
- اين حرفا چیه عزيزم، مگه من و تو اين حرفا رو داريم؟ حالا باشه پیشت بعدا حساب مي
کنیم.
با بي حوصلگي دستشو زدم کنار و با پوزخند حرف خودشو به خودش تحويل دادم:
- به ھمین زودي يادت رفت؟ شماھا اگر ازين ولخرجیا بکنین که کلاتون پس معرکه اس!
يه لحظه حس کردم بدجوري جا خورد و خیط شد. ازين حس قند تو دلم آب شد و ازينکه
تونسته بودم يه جوري بسوزونمش ذوق زده شده بودم.
تراولارو انداخت رو داشبرد و با عصبانیت گفت:
- به درک! نگیر. عجب گند دماغي ھستي تو ديگه!
با خونسردي گفتم:
- امین احترامت دست خودت باشه، براي من يه چیزي خريدي منم پولشو دادم بھت.
ديگه مشکلت چیه؟
- من اين تراولارو آتیش مي زنم!
خواستم بگم " دروغ که حناق نیست! اگر مي خواي نشون بدي خیلي مردي و اصلا
چشمت دنبال مال و منال نیست ھمین الان از پنجره بندازشون بیرون!" ولي ساکت
موندم و فقط سرمو به علامت تاسف به حالش تکون دادم.
بعد از چند دقیقه رسیديم به ھمون آدرسي که بھش داده بودم و وقتي گفتم
"ھمینجاس" يه نگاھي به کوچه کرد و گفت:
- يه بار ديگه ھم اينجا رسونده بودمت انگار.
- آره؟ چه جالب!
- خونه ي دوستته؟
گفتم:
- آره..
و خیلي سريع و زير لبي ازش تشکر کردم و خواستم در ماشینو باز کنم که يھو كيفمو
گرفت.
- انوش؟
بدون اينکه نگاش کنم گفتم:
- بله؟
- معذرت مي خوام که سرت داد زدم. آخه عصبي مي شم وقتي مي بینم با من عین
غريبه ھا رفتار مي کني.
يه لحظه تو چشماش نگاه انداختم و احساس کردم ھمه ي دروغا و رياکاري ھاي دنیا تو
چشماش جمعن. خیلي دلم مي خواست سرش داد بزنم و بگم از ھر غريبه اي برام
غريبه تري، بگم که ريخت نحس و رفتاراي مزخرفتو فقط به خاطر اينکه محتاج داروھايیم
که برام میاري تحمل مي کنم. خواستم بگم...ولي به جاي ھمه ي اون حرفا فقط آروم
كيفمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم:
- مھم نیست..
و با عجله از ماشین پیاده شدم و باھاش خداحافظي کردم. داشتم مي رفتم ته کوچه که
برام دو تا بوق زد و سرشو از شیشه کرد بیرون گفت:
- راستي داروھارو نبردي.
چند لحظه فکر کردم و بعد گفتم:
- نبرم بھتره، نمي خوام اينجايي که مي رم جعبه رو ببینن و ھي مجبور شم مثل تو
بھشون جواب پس بدم!
با زيرکي گفت:
- مگه اينا ھم مي دونن اين داروھا مال چیه؟
- ھرکسي ممکنه بدونه.. خداحافظ.
پشتمو کردم و رفتم جلوي در و منتظر شدم که بره تا زنگو بزنم. پاشو گذاشت رو گاز و با
صداي جیغ لاستیکاش که دور مي شد میله ھاي زندان و اسارتم از دور من باز شدن و
احساس راحتي کردم.
زنگو زدم، بعد از چند لحظه چراغ آيفون تصويري روشن شد و بدون اينکه حرفي بزنه درو
برام باز کرد و رفتم تو. از کنار باغچه ي کوچولوي حیاط که گذاشتم يه نفس عمیق
کشیدم و سینه امو از بوي عطر درختا و چمناي خیس خورده پر کردم. ھمیشه وارد اين
حیاط که مي شدم ضربان قلبم مي رفت بالا و ھیجان ھمه ي وجودمو مي گرفت. فکر خوش اينکه تا چند لحظه ي ديگه مي بینمش ضربان قلبمو تند تر مي کرد. وارد راه پله ھا
شدم و ھمونطور که از پله ھا مي رفتم بالا با خودم گفتم " يعني اين عشقه؟ ...
نه،عشق نیست... ديونگیه.. ولي مي دوني چیه؟ ...من عاشق اين ديونگیم..." با اين
فکر يه لبخند اومد رو لبم، پامو از پله ي آخر گذاشتم تو پاگرد طبقه ي دوم که ديدم با
لبخند ھمیشگیش تو چارچوب در وايساده و منتظرمه...

در خونه رو باز کردم و مثل ھمیشه با خوشحالي تو چارچوب در منتظرش وايسادم تا بیاد
بالا. صداي پاش از طبقه ي پايین مي اومد و منو ياد اين موضوع مي انداخت که صداي
نزديک شدن پاھاش با بالا رفتن ضربان قلبم نسبت مستقیم داره! ازين فکر لبخند اومد رو
لبام و يه نفس عمیق کشیدم که بیشتر به خودم مسلط باشم. پاشو از رو پله ي آخر
گذاشت تو پاگرد طبقه ي دوم و سرشو بالا کرد و نگام کرد که با ديدن پاي گچ گرفته و
پیشوني پانسمان شده اش ھمه ي ھیجانم به نگراني تبديل شد. تو يک ثانیه خودمو
ديدم که ۵ تا پله رو باھم پريدم پايین و دارم با ترس و اضطراب بھش مي گم:
- چي شده؟
انوشه که از عکس العمل من جاخورده بود با خنده گفت:
- من بايد از تو بپرسم چي شده! چه جوري ازين ھمه پله باھم پريدي؟!
با نگراني بازوشو گرفتم و گفتم:
- يه دفعه ھم که شده منو جون به سر نکن موقع جواب دادن! بگو با خودت چي کار کردي
دختر.
دوباره يه دونه ازون خنده ھا که از ته دلش بود و صاف ھم میومد مي رفت ته دل منو مي
لرزوند کرد و گفت:
- ھر کاري ھست تو با من مي کني، نه من با خودم!
بازوشو فشار دادم و با تھديد گفتم:
- انوش!
با ھمون خنده ي قشنگش تو چشمام نگاه کرد و گفت:
- جونم؟
ھمونجوري چند لحظه تو جشماش خیره موندم و يھو کشیدمش تو بغلم و سرشو
گذاشتم رو سینه امو زمزمه کردم:
- جونت سلامت.
خودشو بیشتر چسبوند بھم و با يه صداي بچه گونه گفت:
- فعلا که چلاق شدم!
رفتم عقب و دوباره نگاش کردم .
- نمي گي چي شده؟
با لبخندي که مي دونست مي تونه ھرچي آرامش تو دنیاس بھم بده گفت:
- چیزي نیست عزيزم... يه تصادف کوچولو کردم.
- با چي تصادف کردي؟!
- يه موتوري زد بھم.. اما مي بیني که ھیچیم نشده.
با اخم نگاش کردم و گفتم:
- ھیچیت نشده؟ البته بازم خدارو شکر..ولي مي خواي بعد از رفتن منم ھمینجوري از
خودت مراقبت کني؟ من فقط تاحالا ھمین يه خواسته رو ازت داشتما.
با صداي لرزون و حالت برافروخته گفت:
- عماد! باز شروع کردي؟ ديگه ايندفعه حتي نذاشتي بیام تو! از تو ھمین راه پله ھا داري
شروع مي کني؟
خیلي جدي و مصمم نگاش کردم و گفتم:
- ھمین جا و براي آخرين بار به من قول بده. قول بده که از خودت درست مراقبت مي
کني، قول بده که فکراي مزخرف نکني، قول بده تو خیابون، موقع رانندگي، موقع راه رفتن
حواست جاي ديگه نباشه و مواظب خودت باشي.
مي فھمیدم داره سعي مي کنه آرامش خودشو حفظ کنه.
- عزيز دلم، تقصیر من نبود که، بالاخره اتفاقه ديگه.
- انوشه قول بده .
با عصبانیت و چشماي پر از اشک گفت:
- عماد!
- قول بده...
يھو احساس کردم لبريز شد، بغضش ترکید و با جیغ گفت:
- باشه.. قول مي دم ...ولي..
ديگه ھق ھق گريه اش نذاشت ادامه ي حرفشو بزنه. کشیدمش تو بغلم و تا مي
تونستم به خودم فشارش دادم. عین يه دختر کوچولوي مظلوم و بي دفاع که داشتن
عروسک محبوبشو به زور ازش مي گرفتن گريه مي کرد و منم عین يه پدر مستبد باھاش
رفتار مي کردم. مي دونستم گاھي زيادي بھش زور مي گم و تحت فشار روحي قرارش
مي دم، اما چاره اي نداشتم. خودم ازون بدتر و داغون تر بودم. ولي بايد مطمئن مي
شدم يه وقت کار دست خودش نمي ده. نمي تونستم نگرانش نباشم. ھر وقت به طور
مستقیم و غیر مستفیم مي گفت زندگي بدون من براش مسخره اس تنم مي لرزيد.
دختر مغرور و لجبازي بود، مي دونستم که قابلیت ھرکاريو داره و به ھمین خاطرم بايد از
حالا باھاش اتمام حجت مي کردم. مثل ھمیشه تو ذھنم براي ھزارمین بار خودمو
شماتت کردم که حاضر شدم بھش نزديک شم.. " اما آخه مگه برام راه ديگه اي ھم
گذاشته بود؟ از ھر راھي رفتم که يه جوري از خودم دورش کنم نشد.. يعني نذاشت...
خدايا آخه اين چه سرنوشتیه؟"
با ناراحتي به انوشه که ھنوز داشت تو بغلم گريه مي کرد نگاه کردم. شايد خیلي از
پسرا دنبال اين بودن که بتونن حتي چند کلمه باھاش حرف بزنن... ھیچي کم نداشت...
" خدايا نمي دونم به خاطر اين نعمتي که بھم دادي و مي تونم اينجوري نزديک خودم
لمسش کنم ازت تشکر کنم يا به خاطر اين زجري که با ھر دفعه ديدنش مي کشم کفرتو
بگم..." يه نفس عمیق کشیدم و سعي کردم فعلا حواسمو به " حال" متمرکز کنم. چیزي
که ھمیشه و از اول انوشه ازم خواسته بود. اينکه " بیا از حال لذت ببريم..."
از تو بغلم کشیدمش بیرون، با دستم چونه اشو گرفتم و با لبخند نگاش کردم و گفتم:
- بسه ديگه قشنگم.. من که چیزي نگفتم. فقط مي خوام قول بدي که مراقب خودت
باشي..ازتم ممنونم که قول دادي، مي دونم که ھمیشه سر قولت مي موني.
با يه حالت بامزه که به خندم انداخت آب بینیشو کشید بالا و گفت:
- تو از من قول نمي خواي، مي خواي منو شکنجه کني.
با ھمون خندم گفتم:
- بس که من آدم بديم!
و بعدم ھرچي زور تو وجودم بود سعي کردم جمع کنم و يھو از رو زمین بلندش کردم.
- نکن عماد! بذار خودم میام.
- بیا بريم ببینم، به تو باشه که تا صبح مي خواي وايسي اينجا گريه کني!
از چندتا پله ي باقي مونده رفتم بالا و با پام درو باز کردم و گذاشتمش زمین. يه لحظه
سرم گیج رفت و احساس کردم بدجوري نیروم داره تحلیل مي ره، خیلي سريع تر از قبل.
انگار از رنگ پريدم فھمید و با نگراني گفت:
- خوبي؟ آخه چرا اينجوري به خودت فشار میاري قربونت بشم؟
سعي کردم به روي خودم نیارم و با لبخند گفتم:
- آخه توي ۴۵ کیلويي، فشاري براي ھیکل گنده ي من داري؟
- ھمچین مي گه گنده انگار ھیولائه!
با خنده رفتم طرف آشپزخونه و دو تا شربت درست کردم اوردم گذاشتم رو میز. مانتو و
روسريشو در اورده بود و ھمونطور که کلیپسشو بین دندوناش نگه داشته بود جلوي آيینه
ي کنار در داشت موھاشو جمع مي کرد. رفتم پشتش، دولا شدم دستمو انداختم دور
کمرشو سرمو گذاشتم رو شونه اش و از تو آيینه نگاش کردم. چشمھا و نوک دماغش
ھنوز به خاطر گريه اي که کرده بود قرمز بودن. با لذت نگاش مي کردم و دلم مي خواست
چشمامو از ديدنش سیر کنم، اما مي دونستم که ھیچ وقت سیر نمي شم. آروم کنار
گوشش گفتم:
- ما به ھم سلام کرديم؟
بدون اينکه به من توجه اي کنه موھاشو برد بالاي سرشو با کلیپس بسته شون. خودمو
کشیدم عقب و اونم برگشت به طرفم و با اخم گفت:
- نه خیر!
دوباره دستمو دور کمرش حلقه کردم و کشیدمش جلو، صورتمو بردم پايین و پیشونیمو
چسبوندم به پیشونیش و گفتم:
- پس سلام!
اي که به زنجیر A دستاشو اورد بالا قفل زنجیرِ تو گردنمو برد پشت گردنم و پلاک طلاي
آويزون بودو اورد جلو. اين زنجیر ھديه ي تولدم بود که خودم ازش خواسته بودم و عزيزترين
ھديه اي که مي تونستم ھمیشه ھمرام داشته باشمش.
با انگشتام آروم به پشت گردنش فشار اوردم که سرشو بیاره بالا و تو چشمام نگاه کنه و
دوباره گفتم:
- سلام...
آروم گفت:
- سلام...
و خیلي نرم سرشو اورد جلو و لباشو گذاشت رو لبام. مثل ھمیشه از طعم و حس داغي
لباش يه لذت بي نظیر زير پوستم دويد و خیسي زبون و دھنش لذتمو چند برابر کرد. بازم
مثل ھمیشه چند ثانیه ي اول ھیچ چیز دست خودم نبود و فقط با ولع و اشتیاق لباشو
مک مي زدم و محکم مي بوسیدمش، اما بعد از چند لحظه به خودم اومدم و سرمو
کشیدم عقب. مي دونستم مثل ھمه ي موقع ھاي ديگه ازينکار عصباني مي شه اما
دست خودم نبود، مي ترسیدم، از آسیب زدن بھش مي ترسیدم، از آسیب زدن به اين
موجود ظريفي که جلوم وايساده بود و توي چشم بھم زدني شده بود عزيز ترين موجود
زندگیم. حتي گاھي اينقدر ديونه مي شدم که از نزديک شدن بھشم مي ترسیدم و
ناخواداگاه اونم آزار مي دادم.
چشماشو باز کرد و با اعتراض گفت:
- عماد! ھمیشه بايد حال آدمو بگیري؟
گردنشو بوسیدم و از خودم جداش کردم و گفتم:
- خانمي، باز بحثاي ھمیشگي رو شروع نکن. توروخدا منو ترسامو درک کن.
- درک نمي کنم! اصلا ھم درک نمي کنم. تو خودتم مي دوني اينجوري...
نذاشتم ادامه بده حرفشو، ھلش دادم طرف مبلا و گفتم:
- بیا بريم شربتتو بخور عزيزم. گرم مي شه ھا.
- نمیام!
- باز بغلت مي کنم بھم فشار میادا!
با حرص گفت:
- ھمیشه ھمه کارت زوريه!
و بعدم رفت رو يکي از مبلا نشست. با خنده رفتم نشستم کنارش و لیوان شربتو دادم
دستشو گفتم:
- حالا شدي يه دختر خوب!
يه شکلک برام دراورد و چیزي نگفت. گذاشتم شربتشو تا آخر بخوره و بعد گفتم:
- خب، چه خبرا؟ امروز چي کارا کردي؟
- ھیچي! صبج تا ظھر که تو بیمارستان و کلانتري براي رضايت دادن به اين کسي که بھم
زده بودم.
- خوب کاري کردي رضايت دادي عزيزم.
- اتفاقا اين امین بي شعور اصلا با تو ھم عقیده نبود!
مثل ھمه ي موقع ھايي که از پسر عموش حرف مي زد قیافه اش توھم رفت و با يه
حالت بیزاري جوابمو داد. با خنده گفتم:
- عیب نداره، ھرکي يه جور به زندگي نگاه مي کنه. ديگه چي کارا کردي؟
- بعد ازظھر تا عصرم که تو شرکت بودم و بعدم امین اومد دنبالم و تو ماشینم باز کلي سر
داروھا باھم بحث کرديم که ديگه آخراش دلم مي خواست با ھمین دستام خفه اش کنم!
با تاسف سرمو تکون دادم و گفتم:
- شايد ھمون باباي تو و امین درست مي گن...
- عماد! باز چیزايي نگو که دلم بخواد تورو ھم خفه کنم!
دستامو به علامت تسلیم بردم بالا و گفتم:
- باشه خانم خشن! حالا داروھا کجاس؟
شونه ھاشو انداخت بالا و گفت:
- نمي خواستم اين پسره بفھمه داروھا به اينجايي که منو رسونده ربط دارن. گفتم
دستش باشه تا بعدا خودم ازشون بگیرم. فعلا ھنوز سري قبلي تموم نشده، آره؟
يه آه کشیدم و گفتم:
- آره عزيزم، ھنوز تموم نشده.
و براي اينکه بحث کش پیدا نکنه حرفو عوض کردم و بعدم سعي کردم ديگه حرفي نزنم
که باز ناراحتش کنه. بعد از اينکه حرفامون تموم شد باھم پاشديم رفتیم تو آشپزخونه و با
کلي شوخي و مسخره بازي براي شام غذا درست کرديم، گاھي چشم تو چشم
مي شديم و مي فھمیدم ته دل ھردومون مي لرزه ولي ھیچ کدوم به روي خودمون نمي آورديم.
نشسته بودم جلوي تلويزيون و لیوان چايیمو سر مي کشیدم و منتظر بودم انوشه ھم
بیاد کنارم بشینه که ديدم رفت نشست پشت اپن آشپزخونه و چند تا ورقم گذاشت
جلوش.
- چرا نمیاي اينجا خانمي؟
- چند تا نامه از وزرات بھداشت اومده بايد بخونم و براي فردا جواباشونو آماده کنم. زياد
طول نمي کشه، میام پیشت.
- باشه عزيزم، به کارت برس.
نگام به صحفه ي تلويزيون بود اما ھمه ي حواسم طرف اپن آشپزخونه. ناخوداگاه ھي
سرم مي چرخید طرفش و حرکات دست و سرشو با چشمام دنبال مي کردم. سرش
پايین بود وبرگه ي جلوشو مي خوند و يه چیزايي ھم رو يه ورقه ي ديگه يادداشت مي
کرد. درست مثل روز اولي که ديدمش. اونروزم پشت میزش نشسته بود، سرش پايین
بود و ورقه اي که دستش بودو داشت مي خوند....
* سرشو بالا کرد و برگه اي رو که داده بودم دستش گرفت طرفم و گفت:
- متاسفم آقا... ما فقط دارو رو به داروخانه ھا تحويل مي ديم، به علاوه اصلا اين دارو رو
وارد نمي کنیم.
- بله، ھمکارتونم ھمینو گفتن، اما آقاي دکتر ... که دوست پدرتونم ھستن به من گفتن
بیام اينجا و با خود شما صحبت کنم.
با سردرگرمي سرشو تکون داد و گفت:
- حتما ايشون نمي دونستن که ما اين دارو ھارو وارد نمي کنیم.
نسخه رو از رو میزش برداشتم و گفتم:
- باشه، ممنون. عذر مي خوام مزاحم وقتتون شدم.
داشتم مي رفتم طرف در که دوباره صدام زد.
- مي بخشید آقا...
برگشتم طرفش.
- بفرمايید؟
با ناراحتي يه نگاه گذرا بھم انداخت و گفت:
- من خیلي متاسفم. مي دونم اين دارو براي بیمارانیه که تو وضعیت بحراني به سر مي
برن و براي کاھش درد و ناراحتیشون خیلي موثره.
- خودتونو ناراحت نکنید، مھم نیست، اون شخص الآن تو وضعیت بحراني به سر نمي بره،
اين داروھارو براي زماني مي خواد که ديگه اينقدر حالش بده که حتي نمي تونه از خونه
بیاد بیرون.
با يه لبخند دلنشین گفت:
- خوب.. پس ھنوز فرصت ھست. من بھتون قول نمي دم اما ممکنه بتونم براتون تھییه
اشون بکنم. اگر مايلید شماره اتونو بذاريد اينجا تا ھروقت خبري شد باھاتون تماس بگیرم.
ايندفعه با دقت نگاش کردم. از پشت میزش بلند شده بود و قد و ھیکل ظريفش بیشتر به
چشم میومد. اول که وارد اتاقش شده بودم با اخم و خیلي جدي باھام برخورد کرده بود و
حالا...! يه لحظه چشمم تو چشمش افتاد و احساس کردم يه چیزي تو دلم تکون خورد
اما مثل برق و باد گذشت و حتي اجازه ندادم به مغزم برسه. صورت قشنگ و ظريفش
مھربون تر از چند دقیقه ي قبل شده بود و با يه لبخند منتظر بود جوابشو بدم. ھمون موقع
در اتاقش باز شد و يه دختر ھمسن و سالاي خودش اومد تو و گفت:
- انوشه اون نامه ھايي که تو کارتابلت گذاشته بودمو خوندي؟
يھو صداي دختره که گفت "انوشه" تو گوشم زنگ خورد و با خودم گفتم پس اسمت
انوشه اس! جوابي که داد و اينکه دختره کي از اتاق رفت بیرون اصلا يادم نیست. فقط
ديدم دوباره داره نگام مي کنه و منتظره که جوابشو بدم. دستمو کردم تو جیب کتمو
کارتمو دراوردم و چند قدم رفتم طرف میزش.
- اين کارت محل کار و شماره ي موبايل منه. اگر خبري شد لطف کنید با يکي ازين شماره
ھا تماس بگیريد.
کارتو برداشت و يه نگاه کرد و گفت:
- حتما.
ناخوداگاه دوباره تو چشماش نگاه کردم و گفتم:
- ممنون..
و سريع از اتاقش خارج شدم*....

 خودکارو گذاشتم زمین؛ دستامو بالاي سرم قلاب کردم و يه کش و قوسي به خودم دادم
و درحال خمیازه کشیدن گفتم:
- تو به چي ٢ ساعته زل زدي؟
دستشو تکیه گاه صورتش کرده بود و رو پشتي مبل تکیه داده بود و بدون اينکه تغییري تو
حالت صورتش بده، ھنوز نگام مي کرد. صورتم جدي شد و به طرف جلو خم شدم و با
تعجب گفتم:
- عماد؟!
وقتي ديدم بازم جوابمو نمي ده سريع از جام پاشدم و از پشت اپن آشپزخونه رفتم
طرفش و رو به روش وايسادم. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش و با نگراني گفتم:
- عماد؟ خوبي؟
بعد از چند لحظه بدون اينکه خودش حرکتي کنه مردمک چشمشو چرخوند طرفم و زل زد
تو چشام. فھمیدم داره سر به سرم مي ذاره و يه نفس راحت کشیدم.
- چرا جواب نمي دي عزيز دلم؟ ترسیدم!
آروم گفت:
- داشتم فکر مي کردم.
کنارش رو مبل نشستم و سرمو تکیه دادم به سینه اش.
- به چي؟
دستمو گرفت تو دستش، انگشتامونو از لاي انگشتاي ھم رد کرديم و دستمو آروم آورد
بالا جلوي صورتش و گفت:
- به تو، به روز اولي که ديدمت، به اينکه چه جوري وارد زندگیم شدي.
- خب، حالا به نتیجه اي ھم رسیدي ازين ھمه فکر؟
- نه. خودمم نفھمیدم چي شد.
با شیطنت خنديدم و گفتم:
- ولي من فھمیدم چي شد! ھمون روز اول از رفتار من کلي خوشت اومد و عاشقم
شدي.
يه آه کشید و گفت"
- آره ، از ھمون روز اول.
- راستش منم از ھمون اول از خودت و رفتار سنگینت خوشم اومد.خصوصا وقتي که بدون
ھیچ اصرار کردن و چونه زدني نسخه رو برداشتي و مي خواستي بري.
- آره، براي به دست اوردن داروھا اصرار نداشتم. شايدم به خاطر اينکه داشتم از به دست
اوردنشون نا امید مي شدم. ھدف خاصیم نداشتم از به دست اوردنشون، فقط چون دکتر
گفته بود...
- منم از اون روز به بعد چقدر براي پیدا کردن اون داروھا تلاش کردم. اولش کلي با پدرم
سر وارد کردنشون بحثم شد و وقتي ديدم بحث فايده اي نداره از راه ديگه اي دنبالش
رفتم. خودمم نمي دونستم اين ھمه تلاش و پیگیريم به خاطر چیه، سعي مي کردم
بیشتر براي خودم اين دلیلو بیارم که حس ھمنوع دوستیم گل کرده بود، اما ته دلم مي
دونستم دلیل تلاشام چیزي بیشتر از انسان دوستیه!
با بدجنسي خنديد و گفت:
- شما دخترا عادت دارين ھمه اتون سر خودتونو شیره بمالین!
با دلخوري گفتم:
- خوب اون موقع از تو که مطمئن نبودم.
فوري دستمو برد طرف لباشو نوک انگشتامو بوسید و گفت:
- ولي الان مطمئني که قد ھمه ي دنیا دوست دارم.
خودمو بیشتر و با لذت چسبوندم بھش و دوباره جفتمون تو فکراي خودمون غرق شديم.
بعد از چند روز گشتن بالاخره تونستم مشابه اون دارويي رو که ازم خواسته بود پیدا کنم،
تازه با دوز خیلي پايین تر.وقتي باھاش تماس گرفتم و گفتم نسخه اشو پیدا کردم خیلي
نرم و متواضع باھام برخورد کرده بود. وقتي براي تحويل گرفتنشون اومد با اينکه داروھا
ھمونايي نبودن که خواسته بود اما به زور مبلغشونو پرداخت کرده بود و ھر چي گفته
بودم اگر به دردش نمي خورن مي تونم مرجوعشون کنم قبول نکرد. از دفعه ي دوم که
ديدمش کاملا احساس کردم با يه آدم متفاوت طرفم که ناخوداگاه داره منو جذب مي کنه
طرف خودش. يکي دوبار ديگه ام ھم باھم تو شرکت ملاقات داشتیم و ھمین باعث مي
شد احساس کنم ازش خوشم اومده، اينو از حالت نگاه اون ھم که مدام چشماشو از من
مي دزديد متوجه مي شدم.
روزي که فھمیدم امین مي تونه برام اصل اين داروھا گیر بیاره اينقدر ذوق کرده بودم که
خودمم باورم نمي شد! ولي مدام يه چیزي ھم ته دلم فرو مي ريخت و با خودم مي
گفتم "اگر دارو ھا رو براي خودش بخواد چي؟" ولي فوري جواب خودمو مي دادم که " نه!
امکان نداره خودش مريض باشه. اونم ھمچین بیماريي! حتما براي کسي مي خواد" و
سعي مي کردم ذھنمو منحرف کنم...
يه نگاه به عماد انداختم و خواستم يه چیزي بگم که ديدم ھمونطور که دستش رو شونه
ي منه سرشو به عقب تکیه داده و چشماشو بسته. فھمیدم خواب نیست و احتمالا داره
فکر مي کنه، اما يه آرامشي تو صورتش بود که دلم نیومد بھمش بزنم و از گفتن حرفم
پشیمون شدم. به جاش دوباره به افکار خودم برگشتم و ياد روزي افتادم که مي خواست
بیاد داروھاي اصلي رو تحويل بگیره. ھیچ وقت اون روزو اتفاقات لحظه به لحظه اشو يادم
نمي ره. ھنوزم نمي تونستم بگم اون روز بھترين روز زندگیم بود يا بدترينش...
طرفاي عصر بود و کارمنداي ديگه رفته بودن و فقط من پانته آ مونده بوديم تو شرکت.
ناخوداگاه دلھره داشتم و ھي به ساعتم نگاه مي کردم ببینم چقدر به اومدنش مونده که
پانته آ اومد تو اتاقم و گفت:
- انوش من دارم مي رم، تو نمیاي؟
- نه عزيزم، تو برو. من يه چندتا کار دارم که بايد انجام بدم .
نمي دونم چرا بھش نگفتم عماد داره میاد شرکت براي تحويل گرفتن داروھا. اونم يه
لبخند موذيانه زد و گفت:
- راستشو بگو کلک. چیکار داري؟ آرايشتم که تجديد کردي. تو که ھمیشه بدت میاد از
تجديد آرايش!
با بي خیالي شونه ھامو انداختم بالا و گفتم:
- ھمینجوري!
با چشمک گفت:
- با ھمه آره ، با ما ھم بله؟؟؟ برو دختر خر خودتي! من تورو مي شناسم.
از دستش خندم گرفته بود. راست مي گفت. خوب ھمو مي شناختیم و معمولا نمي
تونستیم ھمديگه رو گول بزنیم. با ھمون خندم گفتم:
- کوفت بگیري! حالا بايد اينقدر فضولي کني تا بفھمي؟ فعلا برو تا بعدا خودم برات تعريف
کنم.
- آھان! حالا شد يه چیزي. خوش بگذره!
- خداحافظ!
- خب بابا رفتم، خداحافظ.
صداي در که اومد يه نفس راحت کشیدم و پاشدم رفتم دستشويي خودمو تو آيینه اش
نگاه کردم. يه کم به خودم دقیق شدم و سعي کردم با خودم روراست باشم. چرا اينقدر
دلھره و ھیجان داشتم؟ اونم براي تحويل دادن ساده ي يه دارو! " خب پسر فوق العاده
با وقار و با ادبیه، خیلي محترمانه برخورد مي کنه ، وضعشم که معلومه بد نیست ،
خوشتیپم که ھست، از منم معلومه بدش نیومده! ھمینا کافي نیست؟" دوباره خودمو تو
آيینه نگاه کردم و گفتم " چرا خودتو گول مي زني؟ مگه ازين پسرا کم جلوت سبز شدن؟
حتي خیلي اکازيون تر!!! خودشونم خیلي واله و شیفته تر نشون مي دادن. پس چطور
راجع به اونا اينطوري فکر نمي کردي؟" اخمامو کشیدم تو ھم و ايندفعه سعي کردم با
خودم صادقتر باشم. " آره خوب، يه چیزي تو وجودشه که بدجوري منو به خودش جذب
مي کنه. ولي مي ترسم. اگه يه وقت خودش مريض..."
صداي زنگ در ديگه نذاشت به فکرام ادامه بدم و فھمیدم که عماد اومده. يه بار ديگه به
خودم تو آيینه نگاه کردم و از ديدن چھره ام احساس رضايت کردم. در دستشويي رو
بستم و با قدماي آروم و محکم جوري که صداي پاشنه ي کفشام به گوشش برسه رفتم
طرف در و بعد از چند لحظه مکث درو براش باز کردم و گفتم:
-سلام...
فھمیدم ازينکه من درو براش باز کردم تعجب کرده.
-سلام!
- بفرمايید تو خواھش مي کنم...
چند لحظه مردد نگام کرد و داخل شد. وقتي ديد شرکت خالیه و کسي جز من نیست
گفت:
- واقعا شرمنده ام، من نمي دونستم ساعت اداريتون تا چه وقتیه. وگرنه ساعت قرارو
زودتر مي ذاشتم که مزاحم شما ھم نشم.
يه لبخند زدم و گفتم:
- خواھش مي کنم، مزاحمتي نیست. من خودمم ھر روز بعد از جمع و جور کردن کارا
ھمین موقع ھا مي رم.
ديدم بلاتکلیف وايساده و داره در و ديوارو نگاه مي کنه. آروم گفتم:
- آقاي ...؟
ھمونطور که صورتش يه طرف ديگه بود آروم گفت:
- فکر نمي کردم شمارو تنھا ملاقات کنم.
از حرفش سر در نیوردم. ترجیح دادم چیزي نپرسم و به جاش گفتم:
- بفرمايید بشینید. يه قھوه میل داريد براتون بیارم؟
بازم بدون اينکه نگام کنه گفت:
- بله، تلخ اگر ممکنه.
رفتم تو آشپزخونه و قھوه جوشو به برق زدم و اومدم بیرون. رفتم پشت میزم و از تو
کشوم بسته ي جعبه ي داروھا رو دراوردم و گذاشتم جلوش.
- بفرمايید آقاي ... بالاخره تونستم اصلشو براتون پیدا کنم و بیشتر ازين شرمنده اتون
نشم.
ايندفعه آروم سرشو بالا اورد و نگام کرد. يه لبخند گنگ زد و گفت:
- شما براي چي بايد شرمنده باشین؟ اون کسي که با اين بیماريش حتي شما رو ھم به
زحمت انداخته بايد شرمنده باشه.
با اين حرفش دلم شور افتاد. در ظاھر حرفش عادي بود اما نمي دونم چرا باعث نگراني
من شده بود. " خدايا خواھش مي کنم کمک کن يه جوري بھش نزديک شم... يه جوري
کمکم کن بفھمم اين داروھا مال خودشه يا براي کس ديگه اي مي خواد"
- راستش آقاي...
- ممکنه منو عماد صدا کنید؟
- راستش آقاي عماد...
- عماد!
آب دھنمو قورت دادم و به زور گفتم:
- عماد..راسش...
يھو برگشت و مستقیم تو چشام جوري نگاه کرد که بند دلم پاره شد. چند لحظه
ھمونطور به ھم خیره مونديم که با صداي قھوه جوش به خودم اومدم و از جام پاشدم
رفتم تو آشپزخونه. موقع ريختن قھوه تو فنجون دستم مي لرزيد. نمي فھمیدم چم شده.
ھم خیلي زياد ھیجان داشتم ھم نمي دونستم ھیجان و احساساتمو چه جوري بروز
بدم. يه بار ديگه يه نفس عمیق کشیدم و از خدا خواستم خودش کمکم کنه. رفتم طرفش
و دولا شدم فنجونو گذاشتم جلوش رو میز که موقع صاف شدنم دوباره نگاھامون به ھم
افتاد که اون لحظه به وضوح ترس و اضطرابو تو چشماش ديدم. ولي پشت ترسي که تو
چشماش بود کاملا مي تونستم برق يه محبتو ببینم، مثل ھمه ي دفعه ھاي قبل که
ديده بودم و حس مي کردم ھردفعه ھم بیشتر مي شه. ولي نمي فھمیدم رابطه ي اون
محبت و ترس تو چشماش چیه.
پشتمو کردم بھش و خواستم برم بشینم رو صندلي رو به روش که يھو از جاش پاشد و با
يه صداي گرفته گفت:
- خانم... بھتره من برم، خیلي مزاحمتون شدم.
بعدم با يه حالت دستپاچه از تو جیب کتش کیف پولشو دراورد و يه تراول ۵٠٠ تومني
گذاشت رو میز و بسته ي داروھا رو برداشت. داشت مي رفت طرف در که خیلي آروم و با
طمانینه
آخرين تیر رو رھا کردم و گفتم:
- از چي فرار مي کني؟
سرجاش وايساد. از دستاي مشت کرده اش مي تونستم بفھمم کاملا عصبیه. انتظار
داشتم بدون جواب دادن بھم بره، ولي برگشت طرفم و با ھمون صداي گرفته اش گفت:
- از تو ، انوشه...
اولین بار بود اسممو صدا زده بود بدون اينکه حتي بدونم اسممو مي دونه! تو اون لحظه
ھزارتا فکر جور واجور به ذھنم ھجوم اورده بودن و نمي تونستم درست حرفشو تجزيه
تحلیل کنم. با سردرگمي نگاش مي کردم و ساکت مونده بودم. دوباره گفت:
- چرا سوالي رو که اون موقعي مي خواستي ازم بپرسي نپرسیدي؟
با ترديد گفتم:
- کدوم سوال؟
اما خودم مي دونستم فھمیده ھمون موقع مي خواستم ازش راجع به داروھا و اينکه
متعلق به چه کسي ھستن بپرسم. بدون اينکه منتظر جوابش بشم دوباره گفتم:
- من واقعا قصد ناراحت کردنتونو نداشتم... فقط ...
- من ازين موضوع ناراحت نیستم...
يه نفس عمیق کشید و ادامه داد:
- از چیزي که تو چشماي تو ديدم ناراحتم.
ديگه فھمیدم دلیلي براي پنھان کاري وجود نداره. اون خودش ھمه چیو حس کرده بود،
چرا بايد پنھون مي کردم که ازش خوشم اومده؟ آروم گفتم:
- اما من از چیزي که تو چشماي تو ديدم اصلا ناراحت نیستم. حتي اگر بخواي باھات
روراست باشم بايد بگم که حس مي کنم عاشقم شدي...
دوباره تو چشمام نگاه کرد و منم جواب نگاھشو مي دادم. ديگه از خیره موندن تو
چشماي ھم خجالت نمي کشیديم. بعد از چند لحظه احساس کردم تو چشماش يه
برقي ديدم. ولي برق خوشحالي نبود... برق اشک بود... يه دونه اشک که از گوشه ي
چشمش اومد پايین و بدون اينکه پاکش کنه با ھمون صداي گرفته اش گفت:
- ولي...
چشماشو بست و ادامه داد:
- ھیچ کس دوست نداره يه بیمار ايدزي عاشقش باشه...
احساس کردم گوشم کر شده. ديگه نه درست چیزي مي ديدم نه مي شنیدم. تا آخرين
لحظه ھا سعي کرده بودم خودمو گول بزنم و ظاھر صحیح و سالم عمادو به حساب
سلامتیش بذارم و خودمو قانع کنم که داروھا رو براي کس ديگه اي مي خواد. اما اشتباه
کرده بودم ، يه اشتباه بزرگ. احساس آدمي رو داشتم که سرش زير آبه و يه صداھاي
گنگ و نامفھومي از دور به گوشش مي رسن. يه لحظه ازين موضوع خوشحال مي شدم
که فھمیده بودم واقعا عاشقم شده و لحظه ي بعد به حماقتم مي خنديدم که عاشق يه
سراب شدم! کسي که ايدز داره و حتي نمي دونم تا کي مي تونه سرپا باشه. عین يه
سراب از دور زيبا و رويايي بود و وقتي که بھش نزديک شده بودم ھمه ي تصوراتمو بھم
ريخته بود. احساس کردم گلوم مي سوزه و گونه ھام دارن خیس مي شن. مزه ي خونو
تو دھنم از فشاري که با دندونام به لب پايینم اورده بودم کاملا حس مي کردم. يه لحظه
فکر کردم " عجب دنیاي مسخره اي!"
با صداي در شرکت که محکم بسته شد به خودم اومدم و ديدم عماد رفته...

از افکار خودم اومدم بیرون و حواسم به دور و برم جمع شد. سرمو بلند کردم و ديدم عماد

ھنوز چشماش بسته اس و سرشو تکیه داده به مبل. خم شدم روش و تا اونجايي که

مي شد نزديکش شدمو نفسمو دادم تو صورتش که چشماشو باز کرد و نگام کرد. با

لبخند گفتم:

- خوابي؟

- نه، ديدم تو ساکتي چیزي نگفتم. حدس زدم داري فکر مي کني.

دستشو برده بود پشت سرم و از زير موھام رد کرده بود و داشت گردنمو نوازش مي کرد.

دستمو بردم بالا که مچشو بگیرم و بیارم پايین ببوسم که يھو چشمم به چند تا جوش

ملتھب و چرکي روي ساعدش افتاد. اينا ھم از عوارض اين مرض لعنتي بود. سعي کردم

به روي خودم نیارم و دولا شدم که روي ساعدشو ببوسم که يھو دستشو کشید عقب و

با اخم گفت:

- چیکار مي کني؟

- مي خواستم دستتو بوس کنم!

- ديوونه شدي؟ اينا ضايعه ي پوستیه، اون وقت تو مي خواي بوسشون کني؟

با لجبازي گفتم:

- من ھرجايیتو که دلم بخواد بوس مي کنم!

آستین لباسشو کشید پايین و گفت:

- نه ھرحايي!

با تعجب و ترديد نگاش مي کردم و اونم انگار سوالمو از تو چشام خونده بود و سعي مي

کرد به روي خودش نیاره. ناخوداگاه بدون اينکه خودم متوجه باشم و قبل از اينکه اون بتونه

جلومو بگیره مچ اون يکي دستشو گرفتم و آستینشو سريع کشیدم بالا. از چیزي که ديدم

نفسم بند اومد و رنگم پريد. تمام بازوش تا بالاي مچش پر بود از کھیر و جوشاي ملتھب

چرکي. تازه فمیدم چرا اين مدت ھمش پیرھن و تیشرتاي آستین بلند مي پوشیده.

احساس شرمندگي و خجالت مي کردم و نمي تونستم سرمو ببرم بالا و نگاش کنم. آروم

دستشو از دست من آزاد کرد و آستینشو کشید پايین و گفت:

- انوشه، چند وقته مي خوام باھات راجع به يه موضوعي حرف بزنم... فکر مي کنم ديگه

وقتشه که به قولت عمل کني...

اون داشت حرف مي زد اما انگار صداش دور و دور تر مي شد. سرمو يه کم بردم بالا و

ديدم لباش دارن تکون مي خورن اما من ديگه صدايي ازشون نمي شنیدم. لبايي که طعم

بھترين بوسه ھا و داغ ترين لحظه ھا رو برام داشتن و حالا به خاطر داروھاي قوي و آنتي

بیوتیک ھايي که مي خورد به شدت ترک خورده و زخم شده بودن. يادم افتاد به روزي که

از شرکت رفته بود بیرون و چند روز بعدش رفتم پیشش و به عشقم اعتراف کردم و بھش

گفتم مي خوام باھاش بمونم، تا آخرش. گفته بودم اونم بايد به عشقمون احترام بذاره و

کمک کنه که باھم بمونیم. بھم خنديده بود و گفته بود ديوانم که مي خوام با يه بیمار

ايدزي که معلوم نیست تا کي زنده مي مونه باشم. اما من اين ديوونگي رو دوست داشم

و بايد بھش ثابت مي کردم. نمي تونستم فراموشش کنم، مگه امکان داره عشق اول

فراموش بشه؟ نه! بايد باھم مي مونديم، با ھم و براي ھم. زمانش ھرچقدر که بود مھم

نبود. مھم احساسي بود که بھش داشتم. مي پرستیدمش و حاضر بودم براش ھرکاري

بکنم. نمي تونستم رھاش کنم، نه به خاطر اون، به خاطر خودم چون از روز اول فھمیدم

عاشقش شدم و تا ھست مي خوام که باھاش باشم. ولي اون سرسخت تر ازين حرفا

بود که به ھمین سادگیا راضي بشه، مدام مي گفت نمي ذاره زندگي و روح و احساس

من بازيچه بشه، اما نمي دونست من ازون لجباز ترم و وقتي بخوام به يه چیزي برسم

امکان نداره ازش بگذرم. از ھر راھي رفته بود تا منصرفم کنه موفق نشده بود. ھرچقدر از

من دور مي شد و سعي مي کرد خودشو ازم پنھان کنه بھش نزديک مي شدم و

خواسته امو براش تکرار مي کردم. چه طور مي تونستم ازش بگذرم؟ عماد کسي بود که

ھمیشه دنبالش گشته بودم، برام مثل قصه ھا و افسانه ھا بود ، شايدم نیمه ي

گمشده! نمي دونم...

بالاخره تونستم جلوي دلم رو سفید شم، تونستم قانعش کنم که مي شه باھم موند،

تونستم راضیش کنم که باھم بمونیم، تا ھرزمان که بود و نفس مي کشید باھم بمونیم.

ازون روز منم ھمپاي عماد از درون آب مي شدم و تحلیل رفتنشو مي ديدم و دم نمي

زدم، فقط به امید و دلخوشي عشقي که بھم داشتیم دلم گرم بود و حتي مي تونستم

به اون ھم روحیه بدم. تصمیم گرفتیم ھیچ کس از رابطه امون باخبر نشه و عشقمون فقط

تو حريم پاک و خصوصي خودمون، براي خودمون، باقي بمونه. بعد با هم يه صيغه ي محرميت خونده بوديم تا رابطمون پاك باشه...............................

 

دست آخر مجبورم کرد فقط يه قول بھش بدم. بھش قول بدم که روزھاي آخر و زماني که

بیماريش از لحاظ فیزيکي و تو ظاھرشم اثر خودشو نشون داد ترکش کنم. ازم قول گرفت

که روزھاي آخر ترکش کنم و بذارم تنھا باشه...

- انوشه؟ حواست کجاس؟ دارم با تو حرف مي زنما!

- چي؟!

يه نفس عمیق کشید، دستشو کرد تو موھاش و مشتشون کرد و گفت:

- گفتم ديگه وقتشه به قولت عمل کني.

سرمو بردم بالا ، چشمامو تنگ کردم و عمیق بھش نگاه کردم و با طمانینه گفتم:

- حتي فکرشم نکن.

با تعجب نگام کرد. انگار مثل ھمیشه انتظار داشت با گريه و التماس ازش بخوام بذاره

باھاش بمونم و انتظار ھمچین برخورديو نداشت. با گیجي گفت:

- ولي... ولي تو قول دادي.

دستامو گذاشتم دو طرف صورتش، سرمو بردم جلو و با صداي دورگه گفتم:

- ھرگز اينکارو نمي کنم... به ھیچ وجه تنھات نمي ذارم. تا قله ي قاف ھم که بري

دنبالت میام، پس بھتره اين بحثو ھمین جا تموم کني.

قبل ازينکه چیزي بگه از رو مبل پريدم پايین و رفتم طرف دستشويي. ديگه سینه ام تحمل

اون ھمه فشارو نداشت. در دستشويي رو بستم و تا چشمم تو آيینه به خودم افتاد

بغضم ترکید. دو دستي جلوي دھنمو گرفته بودم که صداي گريه و ھق ھق ام بیرون نره و

اشکامو که مثل رودخونه از رو گونه ھام میومدن پايین تو آيینه نگام مي کردم. تمام تنم

مي لرزيد و دلم مي خواست با تمام قدرتم فرياد بزنم. ولي فقط صداي ھق ھق خفه ام

از گلوم بیرون میومد و باعث مي شد احساس کنم چقدر کوچیک و حقیرم. چقدر کوچیک

و ناچیزم که ھیچ کار براي تمام ھستي و زندگیم نمي تونم بکنم. فقط بايد مي شستم و

براي تموم شدن عمر عشقمون روزا رو مي شمردم. چطور مي تونستم تنھاش بذارم؟

کسیو که حتي پدر مذھبي ماآب و جانماز آبکشش از ترس رفتن آبرو و از دست دادن

پست و مقام دولتي اش از خونه طردش کرده بود و مادرش يواشکي و ھراز چندگاھي

میومد و آب شدن پسر يکي يه دونه اشو با خون دل مي ديد و مي رفت. عماد براي من

ھمه کس بود و مي دونستم منم تنھا امید اون تو زندگیم. مي دونستم اگر من نبودم

خیلي وقت پیش خوردن داروھاشو قطع کرده بود و خودشو زودتر ازين ھمه درد و ناراحتي

که مي کشید خلاص کرده بود.

دوباره به خودم تو آيینه نگاه کردم، اون بغض خفه کننده و ھق ھق شديد ديگه تبديل به

يه گريه ي آروم شده بود و مي تونستم دستمو از جلوي دھنم بردارم. به خودم دقیق تر

نگاه کردم. يعني اين من بودم؟ ھمون انوشه ي محکم و مغروري که ھمه مي گفتن به

زمین و زمان فخر مي فروشه و ھیچ چیز نمي تونه جلو دارش باشه؟ يھو از خودم بدم

اومد. چقدر ضعیف و سست شده بودم.خیلي راحت داشتم مثل يه آدم شکست خورده

رفتار مي کردم. يه لحظه به خودم اومدم و فھمیدم که خیلي جلوي اين بیماري لعنتي

کوتاه اومدم. اشکامو پاک کردم و صورت قرمز و چشماي ورم کرده امو با آب خنک شستم.

دست خیسمو کردم تو موھاي آشفته ام و مرتبشون کردم و دوباره بسته اموشون.

احساس کردم از ھیچ کدوم ازون حالتاي ضعف و نا امیدي لحظه ي پیش خبري نیست.

تصمیم خودمو گرفته بودم. يه بار ديگه تصمیم گرفته بودم تا آخرش پاي عماد و بیماريش

وايسم و نه تنھا طبق خواسته اش تنھاش نذارم، که نشونش بدم با ھمه ي وجود مي

خوامش و باھاش ھستم.

يه نفس عمیق کشیدم و با خودم فکر کردم تا در دستشويي رو باز کنم از چشمام مي

فھمه گريه کردم. اما مھم نبود، حتما مي فھمید تو دلم ديگه ھیچ غمي نیست. آره، ديگه

ھیچ غمي نبود، ديگه تصمیمو گرفته بودم...

در دستشويي رو باز کردم و رفتم بیرون. ديدم عماد ھنوز روي ھمون مبل نشسته و

سرشم تو دستاشه. يه لحظه احساس کردم دلم براش ضعف مي ره. رفتم جلوش و رو

زانوھام نشستم و دستاشو گرفتم تو دستم. سرشو اورد بالا و نگام کرد. کف دستشو

چسبوندم به صورتم و گفتم:

- دوست دارم...

يھو کشیدم بالا و محکم گرفتم تو بغلش. محکم به خودش فشارم مي داد و بیشتر ازھمیشه حس مي کردم دوسش دارم. مدام تکرار مي کرد " دختره ي ديوونه" ...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط امید در جمعه سوم اردیبهشت 1389  |
 عشق من دوستت دارم...

 

 

                                   

عشق من گوش کن يادته که گفتم دوستت دارم و پرسيدی چقدر ؟ جوابم يادته ؟

گفتم نمی دونم و فقط می دونم خيلی زياد ...

ولی حالا می دونم چقدر :

عشق من دوستت دارم ؛

 تا حدی که حاضرم با تو تا اوج قله های بلند و سخت زندگی

 بدون توقف برم و خستگی راه را تا وقتی با منی حس نخواهم کرد .

عشق من دوستت دارم ؛

 به همان اندازه که ستاره ها و ماه آسمون را دوست دارن

 و به بودنش نيازمندند ؛ به بودنت نيازمندم .

عشق من دوستت دارم ؛

 تاحدی که لرزش انگشتانم به من قدرت نوشتن و لبانم قدرت بيان اين حس.

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 خدای من...

 

 

دلم تنگه...

دلم برای كسی تنگ است كه دل تنگ است...

دلم برای كسی تنگ است كه طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد...

دلم برای كسی تنگ است كه با زیبایی كلامش مرا در عشقش غرق می كند...

دلم برای كسی تنگ است كه تنم آغوشش را می طلبد...

دلم برای كسی تنگ است كه دستانم دستان پر مهرش را می طلبد...

دلم برای كسی تنگ است كه سرم شانه هایش را آرزو دارد...

دلم برای كسی تنگ است كه گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می كشد...

دلم برای كسی تنگ است كه چشمام چشمانش را می طلبد...

دلم برای كسی تنگ است كه مشامم به دنبال عطر تنش است...

اما چه کنم که او در کنارم نیست

دنیای این روزای من

هم قد تنپوشم شده

اینقدر دورم از تو که

دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من

درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنیم

دنیا عجب جایی شده

هر شب تو رویای خودم

آغوشتو تن میکنم

آینده این خونه رو

با شمع روشن میکنم

در حسرت فردای تو

تقویممو پر می کنم

هر روز این تنهاییو

فردا تصور میکنم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم،

قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛

ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

نشستم در فراقت گریه کردم

تمام شب به یادت گریه کردم

میان کوچه های سرد و خلوت

به یادت تا بی نهایت گریه کردم

تمام روز در فکر تو بودم

چو دیدم رد پایت گریه کردم

در ان خاموشی سرد و مه الود

به اهنگ صدایت گریه کردم

تو ای ابر بهاری شاهدی که

چگونه با به پایت گریه کردم

مبار ای اسمان امروز دیگر که

من دیشب به جایت گریه کردم.....

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.

دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی

******************************
تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

کاشکی بودی و می دیدی که دلم داره میمیره

کاشکی بودی و می دیدی که بهونت و میگیره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

به خدا فرض محال که یه دم بی تو بمونم

تو شدی همه وجودم  تویی رنگ آسمونم

عمریه در طلب تو سوختم و مثل کویرم

یاس من تنهام نزاری به خدا بی تو میمیرم

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 عاشقم...

سرت رو بذار رو شونه هام...

عاشق آن لحظه ام ای خوب من
با نگاه عشق بی تابم کنی

در میان بازوان عاشقت
با نوازشهای خود خوابم کنی
باز هم در خلوت آغوش خود
لحظه ای لب بر لب سردم نهی
جان دهی این خاک خشک و تشنه را
از همان یک لحظه سیرابم کنی
با نگاه مست خود مستم کنی
خرمن جان مرا آتش کنی
ناگهان جان مرا در بر کشی
تا به هُرمِ جان خود آبم کنی
دیگر از رفتن نمی گویم سخن
تا که با عشق و جنون یارم کنی
باز هم مست از شراب عاشقی
در برم گیری و بی تابم کنی

سر تو بذار رو شونه هام...

عاقبت از دوری تو

سردی شبنم را با تمام وجود احساس می کنم

رویش بی ساقه گل را

در پرتو خورشید جستجو می کنم

عاقبت بیاد گلهای عاشق

هر صبح و شام دعا خواهم کرد

در پی نشونی از تو ای غریبه آشنا

با نسیم بهاری همراه خواهم شد

تا تو را همچون نگینی بر روی موج دریا

با خود به ساحلی امن و زیبا برم

تو ای محبوب من

ای  امید شیرین روزهای پر امید من

تو را در خلوتگاه یاس سپید

در پس شبوهای سفید

همچون گوهری نایاب درکنج ذهن پنهان خواهم کرد

تا از گزند نامحرمان در امان باشی

تو را ای بهترین

همچون صدفی از پاکی

در صندوقچه قلبم پنهان خواهم  کرد

و تو برای همیشه برایم می مانی

انتظار


 

لیلی زیر درخت انار نشست ؛ درخت انار عاشق شد . گل داد . سرخ, سرخ .

گلها انار شدند داغ, داغ . هر اناری هزار دانه داشت . دانه ها عاشق بودند .

 بی تاب بودند ؛ توی انار جا نمی شدند ؛ انار کوچک بود ؛ دانه ها بی تابی

کردند . انار ترک بر داشت . خون انار روی دست لیلی چکید . لیلی انار

 ترک خورده را خورد . مجنون به لیلی اش رسید . خدا گفت :

« راز رسیدن فقط همین است . فقط کافی است انار دلت ترک بخورد ...

لیلی یک ماجراست ؛ ماجرائی آکنده از من . ماجرائی که باید بسازی اش .

 لیلی درد است . درد, زاده شدنی نو . تولدی به دست خویش . لیلی رفتن

است ، عبور است و رد شدن . لیلی جستجوست ؛ یعنی نرسیدن و بخشیدن .

لیلی سخت است ؛ دور از دسترس . لیلی زندگی است ؛ زیستن از نوعی دیگر  »

شیطان گفت : « لیلی تنها یک اتفاق است . بشین تا اتفاق بیفتد . لیلی آسودگی

 است . خیالی است خوش . لیلی ماندن است و فرو رفتن در خویشتن .

لیلی خواستن است گرفتن و تملک . لیلی ساده است و

 همین جا دم دست است ... »

... و اینچنین بزودی دنیا پر شد از لیلی های ساده ی اینجائی ؛

لیلی های لحظه ای . و مجنون هائی که هنوز انار دلشان ترک نخورده بود .

و اینچنین شد که عاشق ها دیگر عاشق نماندند و عشقشان نابود شد !

 

من...!!!

من سراپا عشقم

من پر از احساسم

من پراز حسرت یک تصمیمم.

من پر از فریادم

آتشی بی تابم

دل تو جنس بهار

نخورد آتش من بر بالت !

تو پر از خواستنی

شعر پرواز منی

من سراپا اشکم

من پر از آغازم

من فقط عشق رسیدن به تو در سر دارم.

........

راه پر پیچ و خمیست

تا در خانه ی تو

راه بسیار و دلم غرق در حسرت تو.

رهگذر نیست دلم که رود راحت و سرد

بعد تو می دانم

من فقط گریه ی تبدار غمم.

.........

تو پر از رمزی و راز

چون شکفتن از خاک

من سراپا بیداد

پرم از وحشت راه.

ریشه ی تو تو زمین

ریشه ی من در باد

من تو را می خواهم

هر چه که بادا باد.

 

  

 

به تو عادت کرده بودم ، اي به من نزديک تر از من

اي که روحم از تو تازه ، و نگاهم از تو روشن

به تو عادت کرده بودم ، مثل گلبرگي به شبنم

مثل عاشقي به غربت ، مثل مجروحي به مرهم

لحظه در لحظه عذابه ، لحظه هاي بی تو بودن

تجربه کردن مرگه  ، در غم عشقت سرودن

به تو عادت کرده بودم ، خلوت خاطره هامو

با تو قسمت کرده بودم

به تو عادت کرده بودم ، رفتي و دلو شکوندي

با چشام شدي غريبه ، خاطره هامو سوزوندی

عاشق عشق تو بودم ، با چه احساس قشنگي

به تو دل سپرده بودم ، توي دنياي دو رنگي

حالا من یکه و تنها ، و تو هم اون سر دنیا

می زنه آتیش به قلبم ، عم و غصه های فردا

تلخی سکوت غربت ، تو رو ياد من مياره

ابر باروني چشمام ، داره بد جوري مي باره

خونه لبريز سکوته ، خونه از خاطره خالي

من پر از ميل زوالم ، عشق من تو در چه حالي

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 اشعاری دیگر...
 
هر وقت می بینمت کم میارم

نمی دونم چی بگم

فقط به خودم افتخار می کنم

دختر خوبی رو دوست دارم

امروز تو دلم هی اینو می خوندم:

وای باران

باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟!

نمی دونم چرا؟!

ولی نمی تونم از تو ننویسم

***********************************************

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

زندگی را در خود منعکس کن


ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن


آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است


عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد


عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

عشق به هیچ کس تکیه ندارد


آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست


عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود


اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست


نفرت عشق وارونه است

در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود


عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند

 
در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد

 

 و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها

ماه و خورشید و ستاره ها


پاره ای از وجود آدمی میشوند

عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی


مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

 غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو


وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو


اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

به چیزی برچسب نچسبان

 

 یاد بگیر سازی را بنوازی

آدم ها را ببین و با آنها در آمیز


هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

از آدم ها یاد بگیر... نترس


هستی تو را به  شیوه های گوناگون حمایت میکند

اعتماد کن


اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند


عشق به خودی خود کامل است

نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست


میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم


همه دایره ها کامل اند

اگر کامل نیستند دایره نیستند


کمال ذاتی عشق نیز هست

 

تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی

تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

****************************************

اگر می دانستم
کیست که می خواهد
و کیست که نمی خواهد
درباره خواستن و نخواستن خود
روشن تر می شدم
 
****************************************
من از تو می مردم
اما تو زندگانی من بودی
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
وقتی که من خیابانها را
بی هیچ مقصدی می پیمودم
تو با من می رفتی
تو در من می خواندی
تو از میان نارونها گنجشکهای عاشق را
 به صبح پنجره دعوت می کردی
وقتی که شب مکرر میشد
وقتی که شب تمام نیمشد
تو از میان نارونها گنجشک های عاشق را
به صبح پنجره دعوت میکردی
تو با چراغهایت می آمدی به کوچه ما
تو با چراغهایت می آمدی
وقتی که بچه ها می رفتند
و خوشه های اقاقی می خوابیدند
و من در آینه تنها می ماندم
 تو با چراغهایت می آمدی ...
تو دستهایت را می بخشیدی
تو چشمهایت را می بخشیدی
تو مهربانیت را می بخشیدی
وقتی که من گرسنه بودم
تو زندگانیت را می بخشیدی
تو مثل نور سخی بودی
تو لاله ها را میچیدی
و گیسوانم را می پوشاندی
وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند
تو لاله ها را می چیدی
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستان هایم
وقتی که من دیگر
چیزی نداشتم که بگویم
تو گونه هایت را می چسباندی
به اضطراب پستانهایم
و گوش می دادی
به خون من که ناله کنان می رفت
و عشق من که گریه کنان می مرد
تو گوش می دادی
اما مرا نمی دیدی
 
******************************************
ما ، دو دیواریم .
 ما ، دو دیوار بلند کوچه ای تنگیم .
دست معماری که شاید نام آن تقدیر - یا هر چیز دیگر بود -
 خشت روزان جوانی را
 روی هم می چید و می خندید .

قلب های نوجوان ما
 در گل هر خشت می نالید .

 ما ، دو دیواریم .
 سال های سال
 روزها ، شبها
 رهگذرهای شتابان را به کار خویش می بینم ،
رهگذرهایی که سر در گوش هم دارند .
رهگذرهایی که تنهایند و تنهایند .

 ما ، دو دیواریم و در ما پلک هر در ، بسته ی جاوید
 تا نسیم گفتگویی از نهفت کوچه می خیزد
 پلک درها ، با خیال دست پنهان نوازشگر
 نرم می لرزد

دست پنهان نوازشگر ، ولی افسوس
 پلک درها را به رؤیای گشایش گرم می دارد .
لحظه ها و پلک ها چون سرب .

ما ، دو دیواریم .
ما کنار خویش و دور از خویش می میریم .
ما اسیر پنجه ی معمار تقدیریم .

*********************************************

مرا مثل خمیازه ای کشدار

به روی لحظه هایت می کشانی

و در تصویر گنگ چشمان خواب زده ات

به فراموشی می سپاری

نمی دانم این کابوس کجای خواب هایم است

که تو نیستی و من نیستم

تنها پرده یی از اشک

روی پلک هایم است

و زمزمه یی رو به خاموشی

روی لب هایی که ترک ترک شده اند

که تو با لیوانی آب

صبح را به صورتم می پاشی

نمی دانم کی به خواب می روم

کی بیدار می شوم

کی .. در کدام لحظه

می خندی ..می آیی ..فراموش می کنی ..

نمی دانم کجای خواب بودم

که بیدار شدم ...
 
*******************************************
 
همه هستي من آيه تاريكي است
كه تو را در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتنها و رستنهاي ابدي خواهد برد
من در اين آيه ترا اه كشيدم آه
من در اين آيه ترا
به درخت وآب وآينه پيوند زدم.

من از تو مي مردم
اما تو زندگاني من بودي
تو با من مي رفتي تو در من مي خواندي
وقتي كه من خيابانها را
بي هيچ مقصدي مي پيمودم
تو با من مي رفتي
تو در من مي خواندي

*********************************************

باران که می بارد تو می آیی             باران گل باران نیلوفر

باران مهر و ماه آئینه               باران شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ بیداری

از عطر عشق و آشتی لبریز                با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد غصه می سوزد          شب می گدازد سایه می میرد

تا عطر آهنگ تو می رقصد                       تا شعر باران تو می گیرد

 

از لحظه های تشنه دیدار                                تا روزهای با توبارانی

غم می کُشد ما را تو می بینی          دل می کِشد ما را تو می دانی

 

**********************************************

تو نشستی لب دیوار دلت
با خودت می گویی
کاش من هم زندگی میکردم!!!
کاش باز هم پر پروازی بود
کاش باز هم آسمان آبی بود
کاش می شد ابرها را قلقلک داد
نم نمک اوج گرفت............
 
**********************************************
توی هر شهر غريبی با تو ميشه موندنی شد
                                                                                                                                     قصه هزار و يک شب ميشه بود و خوندنی شد

                              مشق عشق های قديم رو با تو ميشه خط خطی کرد

                   ميشه شاه قصه ها رو يه گدای پاپتی کرد

     با تو هر جهنمی ميشه بهشت

            با تو ميشه صد هزار قصه نوشت

                    با تو ميشه خونه کرد تو شهر عشق

                                   اما افسوس نمی زاره سرنوشت

                 با تو ميشه زنده شد عمر دوبارای گرفت 

     دل وامونده رو داد و جون تازه ای گرفت

                            بشنو از من اين نصيحت، شعر موندن ساز کن 

                 تا پر و بالم نسوخته تو با من پرواز کن

     با تو هر جهنمی ميشه بهشت

          با تو ميشه صد هزار قصه نوشت

                با تو ميشه خونه کرد تو شهر عشق

                              اما افسوس نمی زاره سرنوشت

*************************************************

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 اشعار عاشقانه....

 

مرا صد بار اگر از خود براني دوستت دارم

به زندان جفايت گر کشاني دوستت دارم

به پيش خلق گر نتوان حديث عشق را گفتن

درون سينهِ ي تنگم نهاني دوستت دارم

به جرم عشق تو صد زخم کاري برجگر دارم

جگر سهل است گر خونم فشاني دوستت دارم

چه حاصل از جفا کردن چه سود از مهر ورزيدن

مرا لايق بداني يا نداني دوستت دارم

به چشمان تو سوگند اي گل زيبا مرا هر چند

سزاوار حريم خود نداني دوستت دارم

*********************************

غم عشق...

من تا ابد کنار تو بودم ولی چه سود

خوشبخت آنکسی که دلت را ز من ربود

 

من خواستم که سهم تو باشم ولی نشد

بی تو سفید موی سیاهم دلم کبود


فردا به چشم باغچه ام سرد و خسته است

آخر چگونه بی تو بهارش ز غم زدود؟


دستان تو کنون به چه دستی گره شده؟

یادت که رفت گرمی دستان من چه زود


بال و پرم تویی تو بدان سوخت بال من

پرواز رفته از سر من غصه ره گشود


بی تو تمام شد شب شب بو بدون ماه

در وصف گریه ها دل من سالها سرود

 ******************************

دوست دارم...

من عشق را در تو ... تو را در دل ... دل را در موقع تپیدن ... و تپیدن را بخاطر تو دوست دارم ... من غم را در سکوت ... سکوت را در شب ... شب را در بستر ... و بستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم ... من بهار را بخاطر شکوفه هایش ... زندگی را بخاطر زیباییش ... و زیبایی را بخاطر تو دوست دارم ... من دنیا را به خاطر خدایش ... خدایی که تو را خلق کرد دوست دارم ... حرف آخر من :

 با تمام وجود دوستت دارم

*********************************

مسافر....

من مسافری هستم که روزی سفر آغاز کردم به امید هجرت از فصل بی عشقی و

رسیدن به شهر عشق...

عشقی فراتر از مرزها و اندیشه ها ، پس بی نشان سفر کردم ...

دیروز مرا شاعری مسافر می شناختی و امروز اسیری در زندان دلدادگی...

کاش هرگز سفر از پی نمیگرفتم تا محکوم به صبوری گردم ...

*************************************

زندگیه ساده...

هنگامی که:

تمام بهشت را با نگاهی بر اندام درخت

پنجره اتاقم تجربه می کنم

چرا ناراحت باشم؟

وقتی که بهترین موسیقی ها را در سکوت

اتاق کوچکم می شنوم

چرا غرق شادی نباشم؟

گاه یک لبخند ان قدر عمیق می شود که گریه می کنم.

گاه: یک نغمه ان قدر دست نیافتنی است که با ان

زندگی می کنم.

گاه: یک نگاه ان چنان سنگین است که

چشمانم رهایش نمی کند.

گاه: یک عشق ان قدر ماندگار است که

فراموشش نمی کنم...

******************************

دلم تو را میخواهد.....

نگاه تو

مرهم زخم های بی درمان دل من است

دلم نگاه تو را می خواهد

دلم دستان تو را می خواهد

دلم اغوش تو را می خواهد

دلم محبت تو را می خواهد

اصلا...

دلم

تو را

می خواهد !

خود خود تو را !!!

توی ان روزهای خوب

توی ان روزهای برفی زمستان

توی ان روزهای دور

.

.

.

دلم تو را می خواهد

 

پ ن : ما دو تن مغرور هر دو از هم دور

وای در من تاب دوری نیست...

 ****************************************

تو....

یه کاری کردی به قلبم که بدون تو سخته حتی مردن

سخته حتی خوبم لذت از زندگی بردن

یه کاری کردی که از یاد نمیری حتی یه لحظه

درد عشقت کرده پیرم اما باور کن می ارزه

دیدن تو گرچه از دور واسه من یه جور امیده 

یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده

این مهمه که میدونم واسه من چقدر عزیزی

من که جام عشق دادم چه بنوشی چه بریزی

پیشکشت همه نفس هام نازنین خوبه همیشه

نیمی از تنم شدی که ازم جدا نمیشه

دیدن تو  گرچه از دور  واسه من یه جور امیده .........

یه چیزی مثل یه جادو که بهم رهایی میده .............

****************************************

کیستی...

کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم 

کلید خانه ام را در دستت می گذارم

نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم

به کنارت می نشینم و بر زانوی تو

این چنین ارام به خواب می روم؟!

کیستی که من........این گونه

در رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟

******************************

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 دیشب...

 

 

خدایا خیلی دوست دارم می دونی!

دوستم داری، می دونم!

 

تا توانی هیچ درمانم مکن
هیچ گونه چاره‌ی جانم مکن

رنج من می‌بین و فریادم مرس
درد من می‌بین و درمانم مکن

جز به دشنام و جفا نامم مبر
جز به درد و غصه فرمانم مکن

گر نخواهی کشتنم از تیغ غم
مبتلای درد هجرانم مکن

ور بر آن عزمی که ریزی خون من
جز به تیغ خویش قربانم مکن

از من مسکین به هر جرمی مرنج
پس به هر جرمی مرنجانم، مکن

گر گناهی کردم از من عفو کن
ور خطایی رفت تاوانم مکن

تا امید ماند در درد فراق
درد با من گوی و درمانم مکن

 

دیشب هم نتونستم خوب بخوابم مثل خیلی از شبهای قبل...

تا خود صبح بیدار بودم...

از وقتی شنیدم چه اتفاقی افتاده حال و روزم همینه....

خواب به چشمهام نمیاد اگر هم خوابم ببره با یه کابوس وحشتناک

از خواب می پرم.

تا چشمهامو میذارم رو هم تک تک خاطرات گذشته مثل یه فیلم

سینمایی از جلوی چشمهام رد میشه.

تمام روزهای با هم بودنمون، تمام حرفهایی که به هم زدیم...

تمام قول هایی که به هم دادیم و عهدهایی که با هم بستیم...

یادته می گفتی بیا تمام قول هایی رو که به هم میدیم یه جا

بنویسیم؟

اما چه فایده وقتی نیستم تا به قول هایم  عمل کنم؟؟؟؟؟؟؟

کاش الان کنارت بودم  عزیزم خیلی دلم برات تنگ شده....

به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...

 

هرجا که میروی

 به یادمن باش

ان طرف دنیاکه میروی

 به یاد من باش!

کنارهرشقایقی

       هرکجادیدی عاشقی

 به یادمن باش!

  به یادمن باش!

هرجاصدایی خسته بود

                     هرجادلی شکسته بود

                                              هرجا لب جاده کسی

                                                                        به انتظارنشسته بود.

هرجاکسی نفس نداشت

قدرت پیش وپس نداشت

هرجا دیدی پرنده ای

خونه ای به جز قفس نداشت

                  به یاد من باش!    به یاد من باش!

به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...

  

شاگرد و استاد:

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور

اما........

در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم،

خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟

استاد به سخن آمد كه : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور

اما....

به ياد داشته باش كه باز هم نمي تواني به عقب برگردي...

شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت .

استاد پرسيد كه شاگرد را چه شد

و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه ديدم، انتخاب كردم.

ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم .

 استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...!

و این است فرق عشق و ازدواج ...

  

به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...به یادتم همیشه...

  

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 سر خاک تو میمیرم...
 

من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم

از دشت شقایقها با عشق گذر کردیم...

گفتی وقتی پاییزه همه دنیا غم انگیزه

با اون برگا که میریزه گل عشقت نمی ریزه

گقتم گل عشق من خزون رو دیده گل داده

تموم دل خوشیش اینه زیر پای تو افتاده...

گفتی اگه من مردم چقدر به من وفاداری؟

عشق و به فراموشی چند روزه تو میسپاری؟

گفتم تو که می دونی سر خاک تو می میرم

ولی تا لحظه مردن دل از تو نمی گیرم...

 

دستای تو...

 توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها یکی شون تو یکی شون من

دیوار از سنگ سیاهه سنگ سرد سخت خارا
زده قفل بی صدائی به لبای خسته ما

نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
همه عشق من و تو قصه هست قصه دیدار...

همیشه فاصله بوده بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته شب و روزای من و تو

راه دوری بین ما نیست اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو دست مهربون باده

ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهائی مرگه تا رها بشیم می میریم

کاشکی این دیوار خراب شه من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه دستای همو بگیریرم...

شاید اونجا توی دلها درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه... ... 
 
 
 
 
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینك ، اما آیا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می كردیم
آرزو می كردم
دشت سرشار ز سرسبزی رویا ها را
من گمان می كردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر كس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
كه تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
كه به آسانی یك رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی كه نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
كه قناریها را پر بستند
و كبوترها را
آه كبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید ...

 
خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست
            فقط می ‏خواست هم رو فهمیده باشیم
                                 بدونیم نیمه ی ما ، مال ما نیست
                                      فقط خواست نیمه ‏مون رو دیده باشیم
      تموم لحظه‏ های این تب تلخ
                 خدا از حسرت ما با خبر بود
                               خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست
                                                 خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود

              چه سخته مال هم باشیم و بی هم
                            می ‏بینم می ری و می ‏بینی می رم
                                             تو وقتی هستی اما دوری از من
                                                      نه می شه زنده باشم ، نه بمیرم
             نمی گم دلخور از تقدیرم اما
                           تو می دونی چقدر دلگیره این عشق
                                            فقط چون دیر باید می ‏رسیدیم
                                                 داره رو دست ما می ‏میره این عشق

 


       

بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست...

کوه غصه از دلم رفتنی نیست.........

درد عشق تو رو من با کی بگم......

همه حرفا که آخه گفتنی نیست...

 

 

دیگر خسته شده ام ...

دیگر زندگی کردن برای من سخت شده

دیگر زنده ماندن معنایی در وجود من نداره

و دیگر نمیخواهم ......

دیگر نمیخواهم کسی رو ببینم که داره میخنده

دیگه نمیتونم کسی رو ببینم که در غم و سوگ به سر می برد

ولی من .........

تحمل خودم سخت ترین چیز است ..

دیگر نمیتوانم ...

دیگر طاقت سخت است ...

خدایا کمک کن...

deborah.mihanblog.com

deborah.mihanblog.com

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بی کسیم

                          قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

تورا گم كرده ام

                   و حالا لحظه هاي من

                                      گرفتار سكوتي سرد و سنگينند

                                                                         و چشمانم كه تا ديروز

به عشقت مي درخشيدند

                             نمي داني چه غمگينند

                                                    چراغ روشن شب بود

                                                                         برايم چشم هاي تو

نمي دانم چه خواهد شد

                        پر از دلشوره ام بيتاب و دلگيرم

                                                   كجا ماندي كه من بي تو

                                                                        هزاران بار در هر لحظه مي ميرم...

 

یکی میپرسد اندوه تو از چیست؟سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟

برایش صادقانه مینویسم:"آنکه باید باشد و نیست...."

آرزو دارم بیایی مژده ی سبز بهارم

ای تمام آرزویم ای همه دار و ندارم

آرزو دارم بیایی در دل تاریك غم ها

ای جمالت روشنای خلوت شب های تارم

بی تو ای آرام جانم، پرپرِ دست خزانم

بی تو كو درمان دردم ، بی تو كو صبر و قرارم

مانده ام در حسرت و غم ز انتظار دیر پایت

آرزو دارم بیایی تا سرآید انتظارم

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 با تو زیر بارون...

  

 

 زیر بارون، به اون چه که گذشته خوب  فکر کردم... 

   زیر بارون، از اینکه چه قدر به مرگ نزدیک شدم، بغض کردم...

   زیر بارون، صدای قلبم رُ گوش کردم..

   زیر بارون، با صدای بلند اسمت رُ فریاد  کردم...

   زیر بارون، فهمیدم که تا حالا چه قدر اشتباه، زندگی کردم...

   زیر بارون، با شنیدن طنین گیتار پسرک، خدا رُ طلب کردم...

   زیر بارون، جای خالی بوسۀ گرمت رُ با تموم وجود، حس کردم...

   زیر بارون،اشک های  لحظۀ  خداحافظی رُ تو ذهنم، تداعی کردم...

   زیر بارون، این دنیای بی وفا رُ تا دلت بخواد، نفرین کردم...

   زیر بارون، از عشقی که تو قلبم حک کردی، یادی کردم...

   زیر بارون، به پشت سرم نگاه کردم  زندگی رُ باور کردم...

   زیر بارون، به تموم بهونه هامون تبسم تلخی کردم...

   زیر بارون، به حکمت خدااز ته دل شک کردم... 

   زیر بارون به فرار ثانیه ها ا عتقاد پیدا کردم...

  زیر بارون به معنی وا قعی زیستن اندیشه کردم...

   زیر بارون شعار:« آینده ای روشن» رُ مسخره کردم...

   زیر بارون، نمی دونی که، چه قدر خودم رُ سرزنش کردم...

  زیر بارون، یه عالمه اشک، با قطره های بارون قسمت کردم...

   زیر بارون به هیچ یک از سؤالام جوابی پیدا نکردم...

 

 

ای کاش می دانستی چقدر سخت است. چقدر دشوار است،

هر شب بی آنکه تو در

 کنارم باشی با یادت بنشینم و ترا زمزمه کنم و برایت بنویسم.

ای کاش بودی تا ببینی. چقدر در التهابم. نیستی در کنارم تا

حرفهای دلم را رو در رو برایت بازگو کنم و من بایست هر شب، خسته از

 گذشت روز، خمیده از خستگی ها،

بی تاب از خمودگی ها و رنجور از بی تابی ها و رنجیده از غریبه ها

 بنشینم و برایت سخنان شیرین بنویسم.

هیچ کس نیست که بداند در دلم چه می گذرد...

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 بدون تو نمیخندم....

 

چرا دستام می لرزن ... مگه تو روی دستامی؟!

چشامو رو تو می بندم... بازم تو توی رویامی!

*

از اون وقتی که رفتی من...چشامو شب نمی بندم

ببین تو اوج شادی هم ... بدون تو نمی خندم

*

خیابونا پرن از تو ... برات تندیس می سازن !

در و دیوار این شهرم ... به عکسای تو می نازن

*

تویی سهمم ازین دنیا ... نه این سهمیه های ننگ!

دلم نازک تر از شیشه اس ... میون لشگری از سنگ

*

ببین این تیشه رو فرهاد! ... که روزی بیستون می ساخت

بلای جون شیرین شد ... کسی که توی بازی باخت

*

همین ترکش که می بینی ... همینه تیشه تو دستم

بدون با یادگاری هات ... همیشه با تو پیوستم

 *

دلم ، دستم ، چه می لرزن ! ... آره تو روی دستامی !

بهت زل می زنم این بار ... آخه تو اوج رویامی

در محفل عزای ایینه ها... ...

چگونه می شود به آن

کسی که میرود اینسان

      صبور...

         سنگین...

             سرگردان...

فرمان ایست داد............

چگونه میشودگفت که او

زنده نیست؟؟؟!!!... ...

...هنوز خاک مزارش

تازه استمزار آن ... ...

دو دست سبز جوان را

می گویم.........

دوستت دارم...

        

ای مسافر ...

ای جدا نشدنی...

گامت را آرام تر بردار

از برم آرام تر بگذر... ...

تا به کام دل ببینمت ...

بگذار از اشک سرخ گذرگاهت

را چراغان کنم... ... ...     

آه... که نمیدانی سفرت روح مرا به

دو نیم  می کند و شگفت که زیستن با

نیمی از روح تن را می فر ساید ... ... ...  

 

 

     امشب دوباره عطر تو را بو کردم

            خاطراتت دوباره زنده شد

               و به یادت اشک ریخت...

            چقدر جایت کنارم خالی شد

                           و من

          در حسرت نگاه عاشقت ماندم

                  یادم امد با من بودی

                 دوباره با غم خو کردم

                       کاش بودی

                          و من

             از شوق به اسمان می رفتم

                        و من

                       ...می نوازم یادت را

                  رد پای توهنوز مانده روی غروب

                        لحظه ها

                      ... تو نرفتی زینجا

                       ...یاد تو پر شده در خاطره ها...

 

 

|+| نوشته شده توسط امید در سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389  |
 چه زیباست...

 

http://sa7ral7rf.jeeran.com/am-hm-a-2-1-1.jpg 

چه زيباست به خاطر تو زيستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

و چه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن برای تو گريستن

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ایکاش میدانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست،بدون تووبه دورازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست ایکاش میدانستی مرزخواستن کجاست؛

 

دنیا را بد ساختند،

کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد

کسی که تو را دوست دارد ، تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد،

به رسم وائین زندگانی به هم نمی رسند.

                     و این رنج است

                       زندگی یعنی این...

                             دکتر علی شریعتی

 

|+| نوشته شده توسط امید در دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389  |
 
 
بالا