این داستان در مورد یک نفر هستش که تو دبی زندگی میکنه و درسته یه کم داستانش از نظر شرعی مشکل داره که اونم شما بذارین پای حساب داستان بودنش و جدی نگیرین....
شب خیابون الرقته روی صندلی های بیرونی KFC نشسته بودم با ولع خاصی سیگارم رو میکشیدم و طبق معمول به جمعیت بی پایان خیره بودم. همیشه با دیدن این همه جمعیت که توی هم میلولیدن اولین سوالی که از خودم میپرسم اینه که هدف ما از زندگی چیه؟ (و هرگز هم به جواب نرسیدم) اخمام توی هم بود با هر کامی که از سیگارم میگرفتم لذت عجیبی میبردم سیگارم تموم شد با تخصص خاص و تحصیلات عالیه که در پرتاب ته سیگار دارم زدم تهش یه قوس قشنگ و چرخش خوشگلی گرفت افتاد دقیقا جایی که میخواستم بعد یه لبخند زدم آروم گفتم یه سیگار دیگه تموم شد پس یه قدم به مرگ نزدیک تر! همون موقع 3 تا پسر عرب اومدن نشستن میز بغلی جلوی دید من بودن صداشون رو هم واضح میشنیدم شاید حواسشون به من نبود شایدم فکر میکردن من اروپایی ام عربی حالیم نمیشه!.تو دلم گفتم FUCK پسر تو توی قبرم بری بازم آرامش نداری! همینطور که صحبت میکردن یکی از پسرا زد روی شونه بغلی به پشت سر من خیره شدن چند ثانیه بعد اون یکی هم همین کارو کرد به خودم گفتم پشت سر من چه خبر شده اینا نگاه میکنن؟ برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم دیدم بجز این 3 تا خیلی از پسرایی که اونجا بودن هم دارن نگاه میکنن سریع چشمم چرخید اونور تر دیدم بابا حق دارن! 2 تا دختر از یه مرسدس بنز S کلاس پیاده شدن داشتن میرفتن داخل رستوران با هر قدمی هم که میرفتن همه چشمها میچرخید البته بازم حق داشتن چون خودمم اونا رو دیدم یه جوری شدم یکی شون موهای براق و بلندی داشت تا نزدیک باسنش میرسید یه تاپ و دامن قرمز خوشرنگ تنش بود پوست خیلی برنزه شده با یه کفش پاشنه بلند مشکی که بندهاش رو دور صاق پاهاش بسته بود قدش نسبتا بلند بود بدنش فوق العاده بود فقط یکمی باسنش نسبت به بدنش فیت نبود یعنی شاید 1سایز بزرگ تر بود صورتش هم که نگم بهتره! واقعا جذاب و بی نظیر بود اما اون یکی که توی اون چند ثانیه نگاهم بیشتر روی اون چرخیده بود موهاش رو پشت سرش با ظرافت بسته بود یه دونه از این سیخ های سفید که زنا توی موهاشون میزنن و نمیدونم اسمش چیه توی موهاش بود یه لباس یکسره مشکی حریر تنش بود که روش گلهای مشکی مخمل داشت لباسش که تا یه وجب زیر زانوهاش بود یه چکمه مشکی هم پاش بود پوستش خیلی سفید بود (برای همینم ست مشکی زده بود) بدنش کاملا فیت بود انگار همین الان از بازار مانکنها اومده! سفیدی بدنش از زیر لباس حریرش معلوم بود و واقعا یه چیز عجیب و فوق العاده ای شده بود چهرش خیلی گیرا تر خوشگل تر از کناریش بود ولی چون توی اون چند ثانیه فقط محو بدنش بودم نتونستم به صورتش دقت کنم و ریزش رو ببینم. رفتن داخل رستوران ولی کله بیشتر پسرا همچنان به در بود! یه نیشخندی زدم و خودم رو جم و جور کردم برگشتم به صورت اون 3 تا نگاه کردم خندم گرفت! یکیشون گفت آی قلبم! یکم گذشت یهو یکیشون گفت بیاین شرط بندی اون 2 تا گفتن چه شرطی؟ پسره خندید گفت هرکی تونست با یکی از اون 2 تا سر صحبت رو باز کنه صمیمی شه شرط رو برده جایزه اش هم بازنده ها باید نفری 1000 درهم بزارن وسط اون 2تا یکمی فکر کردن خندیدن گفتن همه نفری 1000 درهم بزارین وسط شرط بندی شروع شد! خودم واسم قضیه جالب شده بود یه سیگار دیگه روشن کردم با دقت نگاه میکردم ببینم چیکار میکنن اون 2 تا دختر از در رستوران اومدن بیرون (شبا که گرمای هوا فروکش میکنه هوای بیرون هوا خیلی خوب میشه) رو یه میز نشستن مشغول صحبت شدن منم پاشدم صندلی رو چرخوندم سعی کردم جوری بشینم که توی دید اونا نباشم یه کام سینگین از سیگارم گرفتم چشام رو تنگ کردم با دقت نگاه میکردم یکی از اون 3 تا پسرا پاشد رفت سمتشون مشغول صحبت شدن پسره همچین یکم میخندید ولی دخترا اخم کرده بودن! 5 دقیقه بعد پسره پاشد با اشاره عذر خواهی کرد اومد نشست سر جاش! یه پوزخند زدم به خودم گفتم اینا چه دل خوشی دارن! همین مونده دخترا با اون همه کلاس و تشکیلات به همین سادگی جلوی 1000 نفر ملت به تو خیکی راه بدن! پسره که رفته بود اونجا گفت اینا عرب نبودن عربی هم صحبت نمیکردن! (تو دلم خندیدم گفتم این چقدر دلش خوشه) پسره ادامه داد باهاشون انگلیسی صحبت کردم فکر کنم ایرانی بودن هر جوری هم خواستم صحبت کنم نشد آخرش گفتم ببخشید شما شبیه یکی از دوست دخترهای قبلیم بودین اشتباه گرفتم بعدم عذر خواهی کردم اومدم.یه کام دیگه از سیگارم گرفتم بهش خیره شدم یه دشتاشه (همون لباس سفید و گشاد که عربها تن میکنن) تنش بود 2 تا موبایل از گردنش آویزون بود یکم هم فربه (چاق) بود سرم رو انداختم پایین به زمین خیره شدم.یکم گذشت نفر دوم هم رفت همین اتفاق افتاد برگشت زدم زیر خنده به خودم گفتم بابا من اگه این اعتماد به نفس رو داشتم الان حداقل با تارا رید رفیق بودم! یکمی به اون پسر اولی که بیشتر صحبت میکرد شرط هم اون گذاشته بود خیره شدم نگاش افتاد روی من چشام رو تنگ کردم بهش اشاره کردم بیا پاشد اومد سمتم به عربی بهش گفتم اگه من رفتم باهاشون صحبت کردم چی؟ از تعجب چشماش شد 6 تا یکم مکث کرد گفت داشتی گوش میکردی؟ خندیدم گفتم نه داشتم گوش میکردم! صندلی رو زد کنار نشست کنارم گفت خب اگه اینکارو کردی شرط رو تو بردی نفری 1000 درهم به تو میدیم مکثی کردم گفتم من پول نمیخوام شما ها چشمتون دنبال هم نژاد منه اگه من شرط رو بردم باید یه دختر عرب واسه من جور کنین. دختره باید عرب اصیل باشه (عربهای اصیل همه غیرتی هستن با غیر عرب دوست هم نمیشن!) .خندید زد رو دستم گفت با مزه بود! گفتم جدی میگم شرط من همینه یکم با تعجب نگام کرد گفت اینا هم نژاد تو هستن معلومه شانست از ما بیشتره یکمی نگاش کردم گفتم شرط من همونه اگه میتونی از پسش بر بیایی شرط بندی میکنیم اخمی کرد با تردید گفت اگه باختی چی؟ مکثی کردم گفتم نفری 1000 درهم بهتون میدم خندید گفت منم مثل تو پول لازم ندارم! اگه باختی باید یه دختر ایرانی واسمون بیاری یه لحظه اعصابم ریخت بهم اخمی کردم دیدم بحث حیثیتی و رو کم کنی شده گفتم قبول! گفت شروع کن یکمی نگاش کردم گفتم پاشو برو سر میز خودتون من حواسم رو جمع کنم خندید گفت باشه پاشد رفت.اول پشیمون شدم از کاری که کردم ولی باز به خودم گفتم به درک غلطیه که کردم حالا به فکر بعدش باش!...
با تردید یه نگاهی به دخترا انداختم متاسفانه جای صندلیم رو که عوض کردم از دید اونا اومدم بیرون دید خودم هم کور شده بود. نمیتونستم به چشماشون خیره شم ببینم چه غلطی باید بکنم!
آروم از جام پاشدم سینی غذا رو گرفتم رفتم سمتشون همه داشتن 6 چشمی بهم نگاه میکردن کنارشون واسادم به فارسی گفتم عذر میخوام میشه یه چند لحظه اینجا بشینم؟
دخترا دیدن فارسی صحبت کردم یکمی جا خوردن با تردید یه نگاهی از پایین تا بالام انداختن چیزی نگفتن منم با پر رویی بی نظیری که دارم سینی رو گذاشتم روی میز صندلی رو آروم زدم کنار نشستم یه نگاهی به دو رو برم کردم وای همه داشتن بهم نگاه میکردن یکی نبود بگه به شما ها چه؟!
تا نشستم روی صندلی یهو اون دختره که لباس مشکی تنش بود با لحن تندی گفت کی گفت شما بشین؟
(خدا رو 100 هزار بار شکر کردم که کنارمون چند تا خارجی بودن ایرانی نبود بفهمه چی میگیم) آروم گفتم من جسارت نکردم فقط دیدم سرپا عرضم رو خدمتتون بگم یکمی نادرسته
همه نگاه میکنن واسه همین نشستم ماشالله انقدر جلب توجه دارین که همه یه چشمشون پیش شماهاست لباس مشکیه اخمی کرد اون لباس قرمزه آروم خندید گفت ماشالله سرزبون!
سرم رو انداختم پایین گفتم اختیار دارین عارضم خدمتتون که راستش من یه غلطی کردم یه مشکلی پیش اومده که فقط به دست شما حل میشه!
بعد بهشون یکم خیره شدم خودم باورم نمیشد اینا دیگه چی بودن؟
لباس قرمزه پوست صورتش هم کاملا برنزه بود چشمای آبی تیره داشت موهاش کاملا مشکی براق ابروهای کمانی خشگلی داشت بینی خوش فرم و کوچیک لبای گوشتی خیلی قشنگ گونه هاش هم سرخ و برجسته بودن نگام رفت روی لباس مشکیه که از اولش هم چشمم رو گرفته بود
موهاش خرمایی بود که با همون سیخ سفیدها به ظرافت بسته بود ابروهای نازک و ناز موژه هاش بلند و جدا بودن چشمای مشکی و خمار داشت بینش رو یه جوری عمل کرده بود خیلی نوک تیز و خیلی سر بالا!
لبای کوچولوی قرمز خون, با برق لبی که زده بود یجورایی مثل لامپ 100 نور داشت! گونه هاش هم مثل اون یکی برجسته و سرخ بودن ولی این چون برنزه نبود خیلی سفید بود لب و گونه هاش بیشتر نشون میدادن یه لحظه ماتم برد بهشون!
لباس مشکیه با تندی نگام کرد گفت پاشو برو مزاحم نشو اینجا سیرک نیست اشتباه گرفتی یهو گفتم من توضیح میدم شما فرصت بدین اگه حرف بدی زدم خودم زودتر میرم.
لباس قرمزه که یکم مهربون تر و خندون تر بود گفت خب باشه بگو گوش میدیم.یه مکثی کردم گفتم ببینید بحث حیثیتی سر نژاد پرستیه! لباس قرمزه آروم خندید گفت ببخشیدا جنگ جهانی دوم تموم شد الان سومیش تو راهه نژاد پرستی چیه!؟
یکمی نگاش کردم گفتم بزارین از اول بگم ببینین.... بعد کل ماجرا رو براشون توضیح دادم اونا هاج و واج منو نگاه میکردن تموم که شد همچنان با تعجب نگام میکردن لباس مشکیه اخماش رو کشید گفت خودت با زبون خوش میری یا نه؟
یه لحظه تو دلم به خودم گفتم هر کاری میتونی بکن که فرصت آخره اینبار نشه شرط رو باختی! گفتم ببخشید حرف من هنوز تموم نشده بعد یکم نگاشون کردم ادامه دادم ببینین الان اگه من پاشم برم میفهمن شرط رو باختم از هم نژاد خودم دفاع که نکردم هیچ تازه باید یه دختر ایرانی هم به دامشون بندازم آخه این درسته؟
یه نگاه به اون خیکی بندازین؟ حق نداشتم بخاطر این شرطی که با دوستاش بسته بود سر هم نژاد من نارحت شم؟ (دروغ پشت دروغ میاد!) یکمی نگام کردن لباس قرمزه گفت خب الان ما باید چیکار کنیم؟ گفتم هیچی لباس مشکیه چشاش رو تنگ کرد گفت اگه دوست داری میتونیم بریم وسط برقصیم ها؟
آروم خندیدم گفتم ببخشید من رقص بلد نیستم بدتر ضایع میشیم! چشاش گرد شد گفت وای این دیگه کیه آروم گفتم شما هیچ کاری نمیخواد بکنین فقط همینجوری این 1 لقمه غذا رو با هم کوفت میکنیم یعنی کوفت میکنم بعد پاشیم بریم کافیه این خیکی ها شرط رو میبازن ما نژاد پرستیمون ثابت میشه!
لباس قرمزه آروم خندید گفت عجب سوژه ای هستی تو! لباس مشکیه یکمی چپ چپ نگام کرد گفت یه شب خواستیم بیاییم بیرون ببین چیکارش کرد منم یه نگاهی به اون 3 تا پسر عرب کردم گفتم تو قبرم برم بازم آرامش ندارم! یکمی همدیگه رو نگاه کردیم لبخندی زدم دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم
لباس قرمزه که مهربون و خنده رو تر بود دستش رو آورد جلو دست داد گفت الناز بعد دستم رو بردم طرف اون لباس مشکیه با اکراه دست داد اخمی کرد گفت سانیا گفتم خیلی خوش بختم
بعد به اون پسرا نگاه کردم دیدم چشاشون شده 6 تا خیره شدن به ما! یکم خندیدم به دخترا گفتم مرسی از اینکه برتری نژادمون رو جلوی این خیکی ها ثابت کردین! الناز خندید زد رو شونه سانیا باهم نگاهشون رو چرخوندن روی اون پسر عربه که ران مرغ رو گرفته بود بلا نصبت آقای گاو
با حرص داشت گاز میزد بعد به من نگاه کردن با سر تایید کردن آروم زدن زیر خنده!
همینطوری با الناز و سانیا مشغول صحبت بودیم دیگه یکمی صمیمی تر شده بودیم
منم باهاشون چند تا شوخی کردم خندوندمشون از غریبگی در اومده بودیم! هرچند سانیا همچنان با اخم و غیظ منو نگاه میکرد.الناز گفت یکم از خودت بگو گفتم ای بابا نگم بهتره آروم گفت چرا؟
یه آهی کشیدم گفتم ای روزگار بعد سرم رو انداختم پایین ادامه دادم شما فکر کردین من کی ام؟
من 1 سال پیش وام کم سود گرفتم این شلوار و پیرهن و کفش رو خریدم بعدم مشغول شدم به شغل شریف تکدی گری (گدایی) قبل از اینکه این وام رو بگیرم میدون ماهی و هتل کلاریج و بازار مرشد تکدی گری میکردم بعد که خدا لطف کرد اون وام رو گرفتم این لباس های گرون رو خریدم رفتم بالاشهر سمت هتل رویال میراج و جمیرا و از این حرفا الانم شکر خدا در آمدم بد نیست قسط وام لباسام رو در میارم یه چیزم میمونه تهش جمع میکنم ماهی 1 بار میام اینجا گوشت مرغ بخورم!
الناز هاج و واج نگام میکرد سانیا پوزخندی زد گفت راست میگی؟ سرم رو تکون دادم گفتم بله.همون موقع اون پسر عربه یکی از موبایل هاش رو از گردنش در آورد به دوربینش اشاره کرد 2 زاریم افتاد با سرم تایید کردم به الناز گفتم شما ازین موبایلها دارین عکس میگیره؟
خندید گفت آره چطور؟ گفتم میشه ببینمش؟ تا حالا از نزدیک ندیدم الناز و سانیا با وحشت منو نگام میکردن مونده بودن حرفام راسته یا دروغ!
ولی خودم کف کردم چطوری فیلم بازی میکردم تو دلم گفتم سینماهای هالیوود به اینجا نقل مکان کردن! الناز با تردید موبایلش رو از کیفش در آورد یه نوکیا 9500 بود با یه حالت خاصی گفتم از کجاش عکس میگیره؟
خندید لنزش رو نشون داد گفت اینجا ولی باورم نمیشه راست بگی یکم سرم رو تکون دادم گفتم مرسی بیشتر از این اعتماد به نفس ندین بهم جنبه ندارم باید با واقعیت های تلخ زندگی کنار بیام سانیا یه پوز خند دیگه زد گفت بهتم میاد
یه نگاش کردم (تو دلم گفتم حیف که کارم پیشت گیره بچه پر روی از خود راضی) بعد به الناز نگاه کردم گفتم ببخشید میشه یه عکس ازم بگیری؟ تا حالا با موبایل عکس نگرفتم! با تردید یکمی خندید گفت آخی گناه داری بزار با موبایل سانی (سانیا) بگیرم بهتر میندازه بعد از کنار کیف سانیا یه موبایل سونی اریکسون برداشت ازم یه عکس گرفت به دو رو برم نگاه کردم
دیدم همه دارن نگامون میکنن خندم گرفته بود سریع به اون پسر عربه نگاه کردم خندید یه بوس فرستاد. الناز و سانیا یکم بهم نگاه کردن سانیا با اخم سکوت کرده بود الناز گفت پس چرا بینیت این شکلیه؟
میخوایی بگی عمل نکردی؟ زدم زیر خنده گفتم شوخی میکنی؟ به جون خودم فابریکه عمل چیه؟ من اگه انقدر پول داشتم که الان اینجا نبودم الناز خندید گفت کجا بودی؟
یه آهی کشیدم گفتم ای بابا نگم بهتره ولش کن ولی اولین کاری که میکردم این بود که قسط وام لباس هام رو صفر میکردم که این همه تکدی گری میکنم پولش تو جیب بانک نره الناز زد زیر خنده خودم باورم نمیشد این همه دروغ از کجا در میومد!
واقعا که چوپان دروغ گو باید اصلاح بشه ارای دروغ گو! یکمی سرم رو
تکون دادم همون موقع یهو موبایلم زنگ خورد گفتم
این دیگه چیه! الناز با تعجب نگام کرد گفت صدای موبایل توئه؟ آروم گفتم آره یادم رفت بگم یکم از پولهایی که جمع کرده بودم رو باهاش به سیمکارت ارزون قیمت و یه گوشی دست 2 خریدم یه نگاهی کرد گفت آهان خب چرا جواب نمیدی؟ لبخندی زدم گفتم ولش کن حوصله شو ندارم با تردید نگام کرد
گفت میگم چرا صداش اینجوریه؟ یه جورایی پخشش مثل گوشی های مدل بالا میمونه؟ آروم خندیدم گفتم نه بابا فکر میکنی هزار تا مامبول در آوردم اینجوری شده! سانیا به حالت مسخره کردن خندید منم تو دلم حرص میخوردم!
الناز لبخندی زد گفت شمارت چنده؟ خندیدم گفتم ای بابا ازین ارزون هاست اونم با قسط از یه ایرانی گرفتم گفت حالا بگو چنده؟ میخوام ببینم شماره یه گدا چه جوریه! چشام گرد شد خنیدیدم گفتم شماره مگه گدا و پولدار داره؟
یه شماره معمولیه دیگه.خندید گفت راست میگیا ولی خب حالا که حرفش شد تو بگو؟ (تو دلم گفتم وای شمارم رو بگم نمیگه این شماره عجیب غریب و رند خدا تومن پولشه؟) یه مکثی کردم گفتم باشه آخر میگم الان روم نمیشه یه جوری نگام کرد گفت باشه! سانیا با اخم و غیظ بهم یه نگاهی کرد
گفت سیگار میکشی؟ گفتم آره میشه بهم بدین؟ با اکراه از کیفش یه سیگار در آورد یکمی چشام رو گرد کردم گفتم وای از این سیگار خوشگلا! همیشه پشت شیشه مغازه ها دیده بودم ولی باورم نمیشه یه سیگار گرون قیمت میکشم! الناز خندید سانیا یواش گفت ایش! الناز و سانیا هم یه سیگار گرفتن الناز گفت سانی فندکت رو بده؟ سانیا گفت ته کیفمه سختمه در بیارم خودت نداری؟
من احمق خل و چل هم جو گیر شدم گفتم من دارم! دست کردم تو جیبم یهو برق 3 فاز گرفت منو! (توی دلم گفتم ای وای زیپو با بدنه طلا سفید میخوایی در بیاری؟ خیلی خری خراب کردی رفت! زود جمش کن خاک بر سر)
یه خنده کردم گفتم ببخشید مثل اینکه جا گذاشتمش همرام نیست سانیا طبق معمول یه نگاه خشم ناک بهم کرد الناز گفت آخی عیبی نداره من دارم دست کرد از کیفش فندکش رو در آورد سیگارامون رو آتیش کرد.
موقع سیگار کشیدن یه نگاه به اون 3 تا پسر عرب کردم خندیدم ! سیگارمون تموم شد سانیا گفت الناز پاشو بریم دیر میشه الناز خندید بهم نگاهی کرد گفت خب ما باید بریم گفتم وای مرسی چقدر لطف کردین احساس غرور میکنم واقعا ممنون الناز خندید گفت خواهش سانیا هم به زور یه لبخندی زد از جاشون پاشدن که برن به الناز گفتم ببخشید میتونم شماره شما رو داشته باشم؟ گفت چطور؟ سرم رو انداختم پایین گفتم گاهی اوقات گیر بازار میشه تکدی گری نمیشه کرد گرسنه میمونم میشه یه کمکی بهم بکنید؟
خندید گفت باشه تو هم واسه ما دعا کن!!! (خودم باورم نمیشد چی میگفتم! فقط دروغ پشت دروغ میومد و میرفت) آروم گفتم چشم بعد شمارش رو نوشت داد بهم گفت هر موقع کمک خواستی به خودم زنگ بزن شماره رو گرفتم گفتم الهی خدا خیرتون بده الهی خوشبخت بشین ممنون از محبتتون
خندید گفت خواهش بعد دستش رو آورد جلو باهام دست داد سانیا هم باهام دست داد خداحافظی کردیم رفتن موقعی که میرفتن همه پسرا هاج و واج منو نگاه میکردن آخه دیدن شماره هم گرفتم ازشون دیگه آخرش بود! به اون 3تا پسر عرب نگاه کردم
یه چشمک زدم خندیدن آروم دست زدن برام نگام رفت اونور سانیا و الناز سوار همون مرسدس بنز
کلاس شدن رفتن منم سریع رفتم پیش این خیکیها گفتم اینم
از من حالا شرط رو باختین باید بدین! پسره که باهاش شرط بسته بودم پاشد زد رو شونم گفت فکر نمیکردم انقدر حرفه ای باشی خیلی خوب بود خندیدم گفتم بیخیال حالا شرط من رو کی میدین؟
خندید گفت عجله نکن فعلا باهمیم زدم رو شونش گفتم من اراهستم و تو؟
خندید گفت جاسم باهاش دست دادم گفتم جاسم من شام که نخوردم بشین یه شام هم با هم بخوریم حال کنیم خندید گفت 10 تا شام هم بخوایی میخوریم همش هم به حساب من خندیدم گفتم بابا منم این شکم رو داشتم تا صبح میخوردم...
موقع شام باهم کلی صحبت کردیم خندیدم.بعد از شام یه سیگار روشن کردم به خیابون خیره شدم جاسم آروم زد رو شونم گفت چته؟ عاشقی؟ خندیدم گفتم نه بابا خسته ام گفت از چی؟
گفتم از زندگی خندید گفت شما ایرانی ها واقعا عجیبین یه لبخندی زدم چیزی نگفتم یکم بعد جاسم گفت خیلی وقته چشمم دنبال یکیه میتونی کمکم کنی؟ با تعجب نگاش کردم گفتم من چیکار کنم؟
خندید گفت کمکم کن! یکمی نگاش کردم خندید گفت یه کمک برادرانه! فقط همین با خنده گفتم مثلا؟ گفت برو باهاش صحبت کن من روم نمیشه میترسم خراب کنم! هاج و واج نگاش کردم گفتم شما عربا 1000 تا کار میکنین خجالت نمیکشین حالا اینجا کم میاری؟
خندید گفت حالا که شده یکمی مکث کردم (تو دلم گفتم باز یکی چایی نخورده پسر خاله شد با ما!) بهش گفتم من اینکارو نمیکنم ولی یه کمک دیگه میتونم بهت بکنم با تعجب گفت چی؟
گفتم بهت میگم چیکار کن چی بگو عینه کاری که گفتم رو انجام میدی. یکم فکر کرد زد رو شونم گفت ایو حبیبی! (یه چیز شبیه ایول) یه چشمک زدم گفتم خب حالا کی شرطی که باختی رو میدی؟ خندید گفت کدوم شرط؟
یکمی چپ چپ نگاش کردم دوباره خندید گفت شوخی کردم برات درستش میکنم میدونی که خیلی سخته ولی بازم قبول سعی میکنم درستش کنم.بعد یکمی فکر کرد ( تو دلم گفتم مگه شما فکر هم دارین؟ ما که فقط شکم دیدیم!)
زد رو شونم گفت صبر کن بعد 2 تا دوستش رو گفت با من بیایین رفتن اونور تر صحبت کردن دوستاش اومدن جلو باهام خداحافظی کردن رفتن یکمی نگاش کردم گفتم چی شد؟ گفت باید بین خودمون بمونه فقط ما 2 تا!
خندیدم گفتم دقیقا! گفت پاشو بریم گفتم کجا؟ زد رو شونم گفت تو فقط گوش کن پاشدیم باهم رفتیم گفتم ماشین من اینجا پارکه گفت خب من جلو میرم تو پشت سرم بیا گفتم باشه موبایلم رو در آوردم گفتم شمارت رو بده؟
شمارش رو گفت تک زنگ زدم یکی از موبایل هاش زنگ خورد گفتم اون یکی هم بده خندید گفت 2 تا؟ گفتم آره اون یکی هم گفت تک زنگ زدم اونم زنگ خورد گفتم حالا بریم
.حرکت کردیم سمت ماشینا چند تا ماشین اونور تر یه بی ام دابلیو زد 4 سفید پارک بود درش رو باز کرد گفت پشت سرم بیا یه چشمک زدم حرکت کردیم.پشت سرش میرفتم نیم ساعت بعد جلو یه ویلا واساد پیاده شد اومد کنارم گفت برو عقب تر پارک کن خوب نگاه کن چیکار میکنم با تعجب گفتم باشه!
یکم عقب گرفتم پارک کردم 4 چشمی خیره شدم به جاسم.یکی از موبایل هاش رو در آورد زنگ زد بعد کنار ماشینش واساد یکم بعد یه تویوتا لند کروزر نقره ای از کنارم رد شد راهنما زد رفت جلو در ویلا واساد ولی ماشین رو نبرد تو زدم رو فرمون گفتم ای لعنتی.
لند کروز با اون هیکل غولش کاملا جلو دید منو گرفته بود اونورش رو اصلا نمیدیدم سریع پیاد شدم رفتم اونور خیابون یه سیگار روشن کردم
خیلی عادی راه افتادم رفتم جلو دیدم یه دختره عرب از لند کروز پیاده شد رفت پیش جاسم یه چیزی گفت شروع کرد به خندیدن منم اینور خیابون خیلی عادی سیگار میکشیدم
سعی میکردم تو دید نباشم به دختره خیره شدم یه لباس یکسره زرشکی تنش بود یقش باز بود روش یه لباس مشکی تن کرده بود با یه کفش پاشنه بلند مشکی همه تنش هم پوشیده بود فقط یقش باز بود و موهاش معلوم بود (عربهای اصیل خیلی مقیدن دوست ندارن زن و دختراشون زیاد اروپایی بگردن!)
مثل همه عربا یه قد کشیده و خیلی بلند داشت با هیکل ناز و خوش فرم موهاش رو رنگ مش کرده بود به پوست خیلی سفیدش هم میومد آرایشش هم معمولی بود در کل واقعا خوشگل و جذاب بود.
جاسم همچنان باهاش صحبت میکرد میخندیدن یکم بعد جاسم یه چیزی بهش گفت دختره یجوری نگاش کرد جاسم خندید بهش اشاره کرد برو تو بعد رفت
سمت ماشینش دختره یه دست براش تکون داد ریموت در رو زد در باز شد سوار لند کروز شد رفت تو ویلا در پشت سرش بسته شد.چند لحظه بعد جاسم بهم اشاره کرد منم رفتم پیشش شیشه رو داد پایین خندید گفت نظرت چیه؟
قشنگ بود؟ خوشت اومد؟ یکمی با تردید نگاش کردم گفتم شوخی میکنی؟ گفت نه! زدم رو شونش گفتم پسر واسه خودکشی راههای بهتر هم هست چرا فک و فامیلاتون فردا بیان با شمشیر گردنم رو بزنن هان؟
خودم واسه خودکشی راه بهتری دارم خندید گفت خودت خواستی! حالام نترس چیزیت نمیشه دختر خیلی خوبیه. خندیدم گفتم برو پسر جان فردا باباش و داداشش با شمشیر اومدن جلوم رو گرفتن چی بگم هان؟
تو که فامیلاتون رو میشناسی قرون وسطا و قرن 21 فرقی براشون نداره خیانت و ناموس رو مرگ میدونن اونم با شمشیر!!! خندید گفت نترس اون زمانها گذشته الان همه عوض شدن یکمی مکث کردم گفتم حالا که اتفاقی نیافتاده ولی اگه یه وقت تونستم باهاش رفیق شم خودت هوامو داشته باش!
ندید گفت باشه برو فردا بهت زنگ میزنم هم واسه این دختره هم واسه اونی که بهت گفتم خیلی وقت چشمم دنبالشه خندیدم گفتم باشه دستم رو بردم جلو گفتم خیلی خوش گذشت دست داد گفت به منم همینطور یه چشمک زدم گفتم انت بخیر! خندید گفت الی القاع!
جاسم رفت منم اومدم سمت ماشینم حرکت کردم رفتم خونه.شب رو تختم دراز کشیده بودم همش تو فکر اتفاقای اونشب بودم خودم خندم گرفته بود به خودم گفتم چقدر مسخره!
صبح ساعت 10 جاسم زنگ زد گفت کجایی من بیدار شدم دارم میام بیرون! یکمی جا خوردم مکثی کردم گفتم من تا ظهر 1000 تا بدبختی دارم باید انجام بدم وقت کم میارم ساعت 10 زنگ زدی میگی از خواب پاشدم دارم میام؟! خندید گفت کی ببینمت؟ گفتم ظهر بهت زنگ میزنم خواب که نیستی؟
خندید گفت نه زنگ بزن منتظرم.تلفن رو قطع کردم گفتم ای دل خوشی دارین شما ها! ظهر ساعت 3 به جاسم زنگ زدم گفتم کجایی؟
گفت هوا گرم بود پریدم تو استخر آب یخ! گفتم پس پاش تا بستنی بشی غروب بهت زنگ میزنم الان دارم میرم باشگاه دیرم شده خندید گفت باشه.ساعت 6 از زیر دوش در اومدم زنگ زدم جاسم گفتم خب کی و کجا ببینمت؟
گفت یک ساعت دیگه بیا هتل تاج پالاس. یک ساعت بعد اونجا بودم جاسم توی لابی نشسته بود منو دید نیشش باز شد یه چشمک زدم رفتم جلوش نشستم گفتم خب؟
خندید گفت عجله نکن. یه چایی باهم خوردیم پاشدیم رفتیم گفت تو ماشینت رو بزار همینجا باشه با ماشین من میریم گفتم هرجور راحتی با ماشین جاسم راه افتادیم رفتیم.
جلو یه برج تجاری واساد به ساعتش نگاه کرد بعد رفت تو پارکینگ مجتمع یه جا واساد گفت هروقت پیاده شدم تو هم پیاده شو.یکم بعد پیاده شد منم پشت سرش پیاده شدم کنار ماشین واسادیم یه سیگار روشن کردم به دو رو برم نگاهی کردم کسی نبود گفت این موقع ها میاد یکم صبر کن (تو دلم گفتم همین جاسوس بازیا کم بود!)
چند دقیقه بعد یه بی ام دابلیو 750 ال آی تو نزدیک ما شد من با وحشت نگاه میکردم! چند تا ماشین اونور تر پارک کرد برگشتم به جاسم یه چیزی بگم دیدم نیست! احمق پشت ماشین قایم شده بود سریع تکیه دادم به ماشین جاسم از سیگارم یه کام گرفتم دوباره به اون ماشین خیره شدم یه دختر عرب فوق العاده ناز
یعنی واقعا خوشگل بود خودم کف کردم! پیاده شد کیفش رو از عقب برداشت اخم سنگینی کرده بود قفل ماشین رو زد حرکت کرد سمت آسانسور حتی 1 لحظه هم به من نگاه نکرد یه لحظه از خودم نا امید شدم!!!
در آسانسور باز شد رفت توش نگاش افتاد به من منم چشام رو تنگ کرده بودم داشتم از سیگارم کام میگرفتم سرم رو یکم آوردم بالا بهش خیره شدم همون موقع در آسانسور بسته شد
یه نفس راحت کشیدم یه جاسم گفتم مرتیکه بیا بالا خجالت بکش! از پشت ماشین اومد بیرون گفت دیدیش؟ با تردید نگاش کردم گفتم خاطر خواه این شدی؟
خندید گفت آره چشام گرد شد گفتم خاک بر سرت حد اقل میرفتی دنبال نانسی و حیفا نازشون از این کمتر بود راحت تر تور میشدن! خندید گفت کمکم میکنی؟
یکم نگاش کردم گفتم هرکاری بتونم میکنم ولی قول نمیدم چون این دیگه آخرش بود! خندید گفت واسه همین ازش خوشم اومده یه نفس عمیق کشیدم گفتم خب اینجا چیکار میکنه؟
گفت شرکت باباش اینجاست گفتم خوبه! حالا رابطه ای که باهاش داری در چه حده؟ آروم گفت سلام علیک داریم بابام با باباش آشناست چند تا معامله بزرگ کردن!
هاج و واج نگاش کردم گفتم همین؟ گفت آره زدم رو پیشونیم گفتم باشه حالا بیا بریم از اینجا یه غلطی میکنیم بعدا.از اونجا اومدیم بیرون یه نگاهی به من کرد گفت روت حساب میکنم ببینم چه میکنی
زدم رو شونش گفتم ببین بهتره روی خودت حساب بازکنی چون من فقط میگم چیکار کن خودت باید انجامش بدی خندید گفت مرسی!
حالا بریم سمت رفیق تو! با تردید نگاش کردم گفتم جاسم پدر من اینجا آبرو داره با دم کلفتا شریکه منو بدبخت نکنی فردا شمشیر و خون ریزی راه بیافته؟
خندید گفت نترس بابا. زنگ زد به اون دختره یه جوری با حالت راحتی گفت من میرم هتل تاج پالاس همین الان بیا کار مهم دارم.تلفن رو قطع کرد نگاش کردم گفتم راستش رو بگو این کیه؟
گفت تو چیکار داری گفتم بگو میخوام بدونم؟ خندید گفت دختر عمومه بلند زدم زیر خنده گفتم خیلی باحالی ولی من جدی گفتم اخمی کرد گفت منم جدی گفتم چشام از جاش پرید بیرون گفتم بزن کنار میخوام پیاده شم گفت چرا؟
داد زدم بزن کنار میخوام پیاده شم با تعجب زد کنار پیاده شدم اونم سریع پشت سرم دوید گفت چته؟ چی شد؟
چپ چپ نگاش کردم گفتم خودت میفهمی چی میگی؟ میخوایی منو با دختر عموت دوست کنی؟
گفت آره مگه تو چته؟ گفتم غیرت میدونی چیه؟ خیلی جدی گفت آره مطمئن باش دست از پا خطا کنی خودم با شمشیر میکشمت! گفتم من عرب نیستم چطوری دختر عموت با غیر عرب دوست میشه؟
یکمی نگام کرد گفت بابا تو که از ما گیر تری انقدر جدی نگیر. مکثی کردم گفتم حالا چرا من؟ گفت از همون اول دیدمت ازت خوشم اومد بعدم خیلی خاکی بودی.
گفتم برو ول کن بزار برم پی زندگیم راه افتادم رفتم باز اومد دنبالم گفت ای بابا چرا اینجوری میکنی؟
گفتم بابا دنبال دردسر نمیگردم! خندید گفت حالا کسی هم با تو رفیق نشده من فقط کمکت کردم قرار بزاری اگه اونجا توی گوشتم زد من چیزی نمیگم
مسئولیتش با خودته یکمی نگاش کردم با تردید گفتم باشه.
نیم ساعت بعد هتل تاج پالاس بودیم جاسم ماشینش رو پارک کرد
دیدم یه لنکروزر نقره ای کنار ماشین من پارکه! تو دلم گفتم وای بعد رفتیم داخل. گوشه لابی هتل اون دختره نشسته بود دلم حوری ریخت
دفعه اولم بود با یه دختر عرب برخورد اینجوری داشتم جاسم رفت جلو سلام احوال کرد منم آروم پشت سرش رفتم سلام کردم یه نگاهی بهم کرد سلام کرد جاسم گفت این دوستمه ایرانیه چند تا کار داشتم اینم همرام بود
با هم اومدیم بعد بهم گفت ایشون مریم دختر عموم دختره یه لبخند زد منم با تردید گفتم خوشبختم جاسم نشست روبه روش منم کنار جاسم نشستم با تمام پر روییم بازم احساس میکردم دارم کم میارم!
مریم اخمی کرد به جاسم گفت چی شده؟ کاری داشتی گفتی بیام اینجا؟ جاسم مکثی کرد گفت آره یه کاری داشتم باید رو در رو میدیدمت...
من که سرم پایین بود خودم رو زده بودم به اون راه! جاسم گفت مریم یکی ازت خوشش اومده خوب هم میشناست ولی رودروایسیش نذاشت خودش بگه به من گفت نظرت رو بپرسم ببینم اصلا قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم یه اخمی کرد گفت از کجا میدونه من با کسی هستم یا نه؟
جاسم خندید گفت من بهش گفتم مدتیه با کسی نیستی! مریم با یجوری جاسم رو نگاه کرد گفت ای فضول! جاسم خندید گفت حالا بگو قصد داری با کسی باشی یا نه؟ مریم با تردید گفت نه!
من یه پوزخند یواش زدم جاسم یکمی مکث کرد گفت باشه! میل خودته بعد مریم گفت حالا کی بود طرف؟ جاسم گفت یه پسر خیلی خوب که تازه باهاش آشنا شدم مریم لبخندی زد گفت حالا من نمیشناسم؟
جاسم گفت نه بعد بهم نگاه کرد منم بهش چشمک زدم یه جوری اشاره کردم نه! مریم فنجون چایی رو برداشت حواسش به اون بود زدم به پای جاسم یواش بهش گفتم پاشیم بریم من جونم رو دوست دارم
جاسم زد رو پام یه چشم غره رفت منم خفه شدم! جاسم گفت با این دیشب آشنا شدم پسر خیلی خوبیه واقعا بی نظیره مریم بهم نگاهی کرد منم یه لبخند زدم سرم رو انداختم پایین
جاسم گفت دیشب نمیدونی چیکار کرد همه چشماشون در اومده بود خیلی تابلو زدم به پاش (تو دلم گفتم واقعا که شما عربا همه چیز دارین جز مغز!) جاسم خندید گفت همین ازت خوشش اومده!!!
یه لحظه به خودم لرزیدم برق 3فاز منو گرفت خشکم زد دیگه اصلا سرم رو بالا نیاوردم! مریم هم ساکت بود جاسم خندید گفت واسه من فیلم بازی نکن تو خجالت هم میکشی؟
آروم گفتم ببخشید من الان میام پاشدم رفتم سمت دستشویی جلو آینه واسادم رنگم شده بود گچ دیوار! تاحالا تو عمرم انقدر جا نخورده بودم یکم به صورتم آب زدم سرم رو تکون دادم نمیدونستم بخندم یا گریه کنم!
یه 5-6 دقیقه تو سالن دستشویی تکیه دادم به دیوار
همون موقع در واشد یکی اومد از حولم سریع دست صورتم رو آب زدم اومدم بیرون جاسم از دور منو دید خندید اشاره کردم من نمیام! خندید اشاره کرد بیا گفتم نه!
هی اون میگفت بیا من میگفتم نه! آخرش خودش پاشد اومد بهش گفتم مرتیکه این چه کاری بود آبرو واسه من نزاشتی خندید گفت حالا مگه چی شد؟
زدم رو پیشونیم گفتم تازه میگه چی شد! دستم رو گرفت آروم برد منو پیش مریم نشستم گفتم ببخشید یکم حالم بد بود دست صورتم رو آب زدم لبخندی زد گفت خواهش میکنم آروم فنجان چایی رو برداشتم به مریم خیره شدم جاسم خندید گفت یکم خجالت کشیده!!!
یکم نگاش کردم بعد به مریم نگاهی کردم گفتم ببخشید یکم جا خوردم از شوخیه جاسم مریم خندید گفت شوخی؟ گفتم آره دیگه شوخی بود جاسم گفت کجا شوخی بود؟ خودت بهم گفتی؟
بعد به مریم نگاه کرد گفت دیشب جلو در خونتون باهات صحبت میکردم یکی اون ور خیابون یه گوشه واساده بود همین بود! میخواست 2باره تورو ببینه بهم گفت بیام اونجا! دست و پام شل شد یواش گفتم آدم فروش بدبخت
بعد به مریم نگاه کردم گفتم سو تفاهم شده اصلا اینجوری نیست مریم اخمی کرد گفت جالبه یکی تون داره دروغ میگه! سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید من دروغ گفتم!
مریم و جاسم زدن زیره خنده جاسم گفت دیدی چقدر صادقه! (تو دلم گفتم آره اینو راست گفتی! اصلا دروغ بلد نیستم) مریم یکمی نگام کرد منم بهش نگاه کردم گفتم ببخشید جسارت کردم! (خودت رو زدی به موش مردگی! ای جانور) مریم خندید گفت برای چی؟
گفتم خب من عرب نیستم و میدونم شما اصیل هستین و مقید واسه همین عذر میخوام نباید بی احترامی میکردم خندید گفت مهم نیست دیگه این چیزا کم رنگ شده بین ما یه لبخندی زدم یه سیگار روشن کردم
مریم گفت ببین من قصد ندارم با کسی باشم آروم سرم رو تکون دادم گفتم بله میدونم واسه این موضوع هم عذر میخوام جاسم خندید زد به پام گفت میبینی چه دختره خوبیه؟ لبخندی زدم گفتم بله شکی نیست
ببخشید مزاحم شدیم سیگارم تموم شد میریم شما راحت باشین مریم آروم گفت خواهش میکنم.جاسم یکم نگام کرد آروم در گوشم گفت خاک بر سرت بی عرضه
یه اخمی کردم چیزی نگفتم مریم یکمی نگام کرد گفت حالا چی شده از یه دختر عرب مثل من خوشت اومد؟ (میخواستم بگم پسر عموی با غیرتت منو آورد اونجا! پشیمون شدم) مکثی کردم گفتم خیلی اتفاقی شد
مریم گفت ولی اگه قصد داشتم با کسی باشم مطمئن باش ارزش امتحان کردنو داشتی یه جورایی به دل دخترا مشینی آروم خندیدم گفتم مرسی حالا که نشد بعد سیگارم رو خاموش کردم گفتم بهتره ما بریم
زدم رو پای جاسم گفتم پاشو بعد همه باهم پاشدیم تا جلوی در رفتیم گفتم مریم خانم از دیدنتون خیلی خوش حال شدم بازم امیدوارم جسارت منو نادیده بگیرین مریم خندید گفت خواهش میکنم شما ببخشین انقدر رک و راست گفتم
لبخندی زدم اومدم سمت ماشینم جاسم گفت کجا؟ پس من چی؟ گفتم شما فعلا برو در مورد اون موضوع باید فکر کنم فردا غروب منتظر تلفن من باش
با سر تایید کرد گفت باشه مریم پشت سرم اومد ماشینش کنار ماشین من پارک بود یه لبخندی زد گفت خوش باشی گفتم همچنین سوار ماشینم شدم زدم رو فرمون گفتم
جاسم خیلی نامردی بعد به گاز حرکت کردم رفتم.
خیلی ضده حال خورده بودم نه واسه جواب مریم فقط از کار جاسم!
همش با خودم صحبت میکردم اگه خود جسیکا آلبا هم باشه خودم رو سبک نمیکنم واقعا که خری جاسم منم خر تر از تو که عقلم رو دادم دست توی بی عقل...
همینجوری با خودم صحبت میکردم یهو یاد الناز افتادم گفتم جاسم که زد تو پرمون بزار زنگ بزنم به الناز یکم بخندم شمارش رو در آوردم
تا رفتم زنگ بزنم یادم افتاد وای الان شماره منو ببینه تابلو میشه! گفتم ولش کن از تلفن کارتی زنگ میزنم رفتم یه جا کارت تلفن بخرم
گفتم خاک بر سرت! تو دیشب این لباسا تنت بود؟ این لباس گرون قیمت رو ببینه نمیگه از کجا آوردی؟ اون رو گفتی وام گرفتم اینو چی میگی؟ میگی دزدیدم؟ زدم رو پیشونیم گفتم ولش کن زنگ میزنم قرار میزارم میرم خونه لباسام رو عوض میکنم میرم سر قرار
.با تلفن کارتی زنگ زدم بهش چند تا زنگ خورد برداشت...
سلام احوال شما؟
- سلام ممنون ببخشید شما؟
روم سیاه ارا هستم همون مزاحم دیشبی
خندید آهان بله ببخشید به جا نیاوردم شمارت هم عجیب بود از کجا تماس میگیری؟
ببخشید کردیت (اعتبار) موبایلم تموم شده بود پول نداشتم بخرم یه کارت تلفن از کسی قرض گرفتم
خندید آهان خب چه خبر؟ چیزی شده آقا ارا؟
بازم روم سیاه میشه امشب شما رو ببینم؟
- امشب؟ نمیدونم یه لحظه صبر کن از سانی بپرسم...
خواهش میکنم راحت باشین.
چند لحظه بعد جواب داد راستش اگه یه قرار کوتاه باشه بله میتونم بیام
بله قول میدم کوتاه باشه روم سیاه دستم خیلی خالی شده خواستم یه کمکی بکنین
خندید گفت خب حالا کجا قرار بذاریم؟
راستش من قبلا پیش آقای .... مدیر داخلی آرمان کافه کارگری میکردم آشنان اگه میشه 1 ساعت دیگه بریم اونجا
- باشه میام فعلا خداحافظ
نه نه قطع نکنین
- جان بفرما؟
اگه میشه سانیا خانم هم بیان
- اون واسه چی؟
شما باهم بیایین بهتره دوست ندارم تنها باشیم!
(ارواح عمت خب بگو از سانیا خوشم اومده)
- باشه فعلا بای
تلفن رو قطع کرم مثله دیوونه ها بلند زدم زیر خنده اونایی که کنار تلفن بودن با تعجب نگام میکردن!
دستام رو زدم به هم گفتم آخ جون اینم سوژه ی خنده خیلی وقته نخندیدم حوصلم سر رفته.سریع سوار ماشین شدم حرکت کردم خونه نیم ساعت بعد خونه بودم فقط نیم ساعت وقت داشتم بدو بدو رفتم سر کمد لباسام یهو مشت زدم تو کمد
من دیشب چی تنم بود؟ (گاهی اوقات آدم حول میکنه حافظه کوتاش هنک میکنه چیزی یادش نمیاد اونجوری شده بودم) از حولم یادم رفته بود دیشب چی تنم بود رفتم جلو آینه زدم تو سرم گفتم خب شلوار همین بود کفشام هم همین بود پیرهن؟ پس پیرهن چی؟
ای بابا دوباره زدم تو سرم گفتم پیرهن چی بود؟ مارکش همین بود ولی
رنگش؟ خاک بر سرت دیشب پیرهنت چه رنگی بود؟ رفتم سر کمد لباسها با دقت نگاه کردم 3 تا پیرهن تیره در آوردم گفتم یکی از اینا بود!
خلاصه تا خودم رو جمع و جور کردم 10 دقیقه طول کشید آخرش هم با تردید یه پیرهن زغالی رو تنم کردم گفتم فکر کنم همین بود!
فوقش هم نبود حاشا میکنم میگم همین بوده شما اشتباه میکنین! زدم زیر خنده گفتم من اومدم! بدو بدو رفتم پایین برج سوار ماشینم شدم یه گاز رفتم سمت آرمان کافه ولی کمتر از 20 دقیقه وقت داشتم
چند تا فحش به خودم دادم گفتم بگو تاکسی گیرم نیومد ترافیک بود ازین اراجیفا که همه میگن...
خلاصه به هر بد بختی بود خودم رو رسوندم ماشین رو پارک کردم یکم سر و وضعم رو مرتب کردم رفتم داخل هتل کنکورد که برم آرمان کافه.اومدم نزدیک در آرمان کافه تازه یادم افتاد وای چرا جیبم رو خالی نکردم؟ بازآروم رفتم یه گوشه موبایلم رو گذاشتم روی سایلنت
بقیش هم گفتم بیخیال حواسم رو جمع میکنم حالا که تا اینجا اومدم! رفتم داخل الناز و سانیا ته سالن نشسته بودن یه دستی تکون دادم رفتم جلو باهاشون دست دادم نشستم رو به روشون یه لبخندی زدم سانیا با تندی گفت 10 دقیقه دیر کردی
سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید تاکسی گیر نمیومد بعدم ترافیک بود.الناز آروم خندید گفت مهم نیست نارحت نشو آروم گفتم نه این چه حرفیه لعنت به این زندگی که آدما رو محتاج میکنه!
الناز یه آهی کشید گفت آخی گناهی سانی اذیتش نکن دیگه سانیا یه اخمی کرد الناز بهم نگاه کرد گفت نارحت نباش درست میشه خب خودت چطوری؟ یه آهی کشیدم گفتم ای میگذره نفسی میاد بد نیستم یکمی نگام کرد
گفت گیر بازار شده از کاسبی افتادی؟ آروم گفتم آره یکم بلدیه (شهرداری) گیر شده امروزم رفته بودم هتل تاج پالاس ببینم کارگری چیزی نمیخوان گفتن نه رفتم چند تا رستوران ایرانی شماره تماس گرفتن گفتن بهت زنگ میزنیم
الانم اومدم اینجا روم سیاه یه کمکی بهم کنین این چند روز رو سر کنم تا یه کاری چیزی پیدا بشه! الناز یکمی سر تکون داد گفت عیبی نداره خودم کمکت میکنم حالا یکم بخند بابا چته غصه دار شدم
خنیدم گفتم اینجوری خوبه؟ خندید گفت مرسی چقدر خوشگل میشی میخندی گفتم نگو پس میافتم! سانیا همینجوری با اخم نگام میکرد منم براش ادا در آوردم الناز خندید سانیا آروم گفت بی تربیت!
الناز گفت یه سوال میکنم راستش رو بگو باشه؟ گفتم به جون خودم همیشه راست میگم (آره اواح عمت چوپان دروغ گو اول بوده...) یکمی نگام کرد گفت چند تا دوست دختر داشتی؟
چشام رو گرد کردم گفتم نه فقط خواهر یکی از دوستای همکارم اونم تکدی گری میکرد یه زمانی باهاش بودم که اونم بهم خورد! الناز یهو زد زیر خنده خودم از حرفام خندم گرفته بود سانیا هم یکم به زور خندید گفت واقعا که!
الناز یه اخم خوشگل کرد به شوخی گفت من جای تو بودم با این ظاهر الان با آنجلینا جولی رفیق بودم یهو یاد آنا افتادم خنده روی لبام خشک شد چشام رو بستم دستم رو گذاشتم روی صورتم اشک توی چشام جمع شده بود
الناز ترسید گفت چی شد؟ حالت خوبه؟ اشاره کردم آره اشکام رو پاک کردم گفتم چیزی نیست یکم ضعف کردم ببخشید یه لبخند زد گفت گرسنه ای؟ گفتم نه فقط گاهی حالم بد میشه دستم رو گرفت گفت چرا نبضت اینجوری میزنه؟
گفتم چیزی نیست خوب میشه. وقتی اون حرف رو زد یاد آنا افتادم یه لحظه خودم رو باختم انگار یکی با پتک کوبیده توی سرم!
یکم گذشت الناز گفت راستی یه چیزی؟ ورزشکاری؟ گفتم نه بابا چطور؟ گفت هیکلت یه چیز دیگه میگه؟
خندیدم گفتم نه بابا به جون خودم فابریک اینجوری بود با نون و ماست اینجوری شده!! سانیا یه اخمی کرد گفت تا جایی که من میدونم مردم
خداتومن خرج میکنن اینجوری بشن اونم برای قهرمانی و این حرفا بعد تو با نون و ماست فابریک اینجوری شدی؟
گفتم نه بابا یه روز خیلی ها بهم گفتن بدنت عالیه منم دوست داشتم قهرمان بدنسازی شم ولی پول باشگاه رفتنم نداشتم چه برسه به...
همینجوری گرم صحبت بودیم
از شانس بسیار عالی و نمونه من یهو مدیر کافه از پشتمون رد شد من از ترس سرم رو انداختم پایین گفتم ای بابا این سالی 1 بار میاد اینجا حالام که اومده عهد باید همین امشب بیاد؟
هی حرص میخوردم فحش میدادم به شانسم یکی زد رو شونم با وحشت برگشتم دیدم مدیر کافه بود با تردید نگاش کردم خندید گفت به به آقای ..... چه لطفی کردین قدم رنجه فرمودید قربان کم پیدا بودین؟
یه نگاهی به الناز و سانیا کردم دوباره برگشتم سمتش گفتم مخلصیم بعد سریع از جام پاشدم کشیدمش کنار باهاش احوال پرسی کردم الناز و سانیا با تعجب به من نگاه میکردن!
آخرش موقع رفتن خم شد دست داد گفت خیلی مخلصیم آقای ..... یه لبخندی زدم گفتم ما بیشتر سریع اومدم خراب کاری ها رو جمع کنم دیدم الناز و سانیا دارن چپ چپ نگام میکنن گفتم چیه؟ چی شده؟
الناز با غیظ گفت با کارگر قدیمی اینجوری برخورد میکنن؟ مثل یه آقازاده؟ خندیدم گفتم نه بابا بیچاره خیلی با تربیت و با ادبه با همه همینه من که کارگرش بودم یه زمانی... خلاصه 1 ساعت توضیح تفسیر دادم
که بابا اشتباه میکنین یارو با تربیت بود!!! هنوز حرفم تموم نشده بود سانیا یکم چپ چپ نگام کرد گفت یه لحظه صبر کن سریع موبایلش رو در آورد
گفت خدا کنه پاکش نکرده باشم. دلم حوری ریخت پایین فهمیدم پیرهن رو اشتباه پوشیدم بدبخت شدم... عکس رو آورد بهش دقت کرد به الناز گفت تو اینو چی میبینی؟ الناز با تعجب گفت مشکی خالص بعد گفت به پیرهن تنش نگاه کن ذغالیه الناز زد رو میز گفت یعنی چی؟
تو که گفتی همون یکی با قرض و قسط بوده پس این چیه؟ با وحشت نگاش کردم گفتم خب 2 تا خریده بودم چه حرفیه؟ الناز یکم نگام کرد گفت تو یه ریگی به کفشت هست سریع پام رو آوردم بالا گفتم بخدا نیست خودتون بگردین الناز به زور جلو خندش رو گرفت گفت مسخره نشو دیگه
خر نمیشم گفتم چشم سانیا یه لبخند حرص آمیز زد به الناز نگاه کرد همون موقع الناز گفت جیبت رو خالی کن خشکم زد گفتم واسه چی؟
گفت خالی کن گفتم ببینین احترام شما به جا ولی این بی احترامیه نصبت به من الناز زد رو میز گفت جیبت رو خالی کن!
حالا موندم چه خاکی تو سرم کنم خلاصه بعد از کلی بحث قرار شد جیبم رو خالی کنم!
دست کردم تو جیبم بسته سیگارم رو در آوردم گذاشتم رو میز تا رفتم بگم همینه بلند گفت بعدیش فندکم هم در آوردم دوباره داد زد بعدیش منم موبایلم رو در آوردم گفتم به خدا همینه خیلی عصبی گفت بعدی گفتم دیگه نیست
گفت پاشو پاشدم اونم پاشد دست کرد تو جیبم سوئیچ ماشینم رو در آورد آرم بی ام دابلیو رو که دید گفت ای پس فطرت بشین خودش هم نشست. یه پوز خند زد گفت خب آقای تکدی گر یکی یکی شروع میکنیم...
بسته سیگارم رو آورد بالا گفت خب سیگار به این مرغوبی و گرونی رو پشت شیشه ها دید میزدی آره؟ شرط میبندم این سیگار رو جز فروشگاههای بزرگ جایی ندارن گفتم بله درسته انداخت پایین فندک رو آورد بالا سانیا زد زیر خنده الناز گفت زیپو اونم بدنه کاملا طلا سفید!
سریع گفتم تقلبیه یه اخم کرد داد زد بابای من جواهر فروشه خر خودتی پس فطرت منم سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید اصله اصله!
دلم میخواست زمین دهن وا کنه برم توش برنگردم! موبایلم رو آورد بالا گفت به به نوکیا 9500 رو به بدبختی دست دوم خریدی آره؟
آروم گفتم ببخشید بازش کرد عکس بک گروندش رو دید یه جیغ کوتاه زد بعد به سانیا گفت سانی اینو ببین بعش سانیا به عکس خیره شد گفت این آنجلینا جولی نیست؟ تو بغل تو چیکار میکنه؟
آروم گفتم اون یه زمانی دوست دخترم بود اسمش هم آناست عمل کرده اینجوری شده الناز اخم کرد گفت پس واسه همین اسم آنجلینا جولی رو بردم نارحت شدی آره؟ بعد میگی ضعف کردم؟
هیچی نداشتم بگم با سر تایید کردم موبایل رو گذاشت کنار سوئیچ ماشین رو برداشت یه نگاهی کرد گفت سوئیچ بی ام دابلیو
حتما مدلش خیلی بالاست که با امواج کار میکنه نه؟
سرم پایین بود هیچی نگفتم! گفت کیفت رو بزار رو میز گفتم ای بابا با اون چیکار داری؟ گفت خفه شو تا داد نزدم درش بیار منم کیف جیبیم رو در آوردم هردوشون زدن زیر خنده الناز گفت نایک اصله نه؟
بعد با حرص برداشت بازش کرد پول های توش رو دید چشاش گرد شد گفت خیلی آشغالی این پول ها با گدایی در میاد؟
سریع جیبای بغلش رو گشت مستر کارتم رو در آورد گفت با مستر کارت تکدی گری میکنی؟ کیف رو پرت کرد سمتم گفت اینجا رو با سیرک اشتباه گرفتی نه؟ آروم گفتم ببخشید یه شوخی بود
الناز یه خنده ی عصبی کرد گفت شوخی؟ اینا شوخی بود؟ سانیا گفت خیلی بی شرفی پاشد رفت سمت در الناز هم دست منو گرفت گفت پاشو بیا اینجا نمیشه بیرون کارت دارم
وسایلم رو جمع کردم صورت حساب کافه رو دادم اومدم بیرون جلو در دستم رو گرفت گفت بیا بریم رفتیم بیرون گفت کجا پارکش کردی؟ گفتم چیو؟ گفت ماشینت رو گفتم نمیدونم زد رو سینم دستم رو کشید رفتیم سمت ماشینا گفت سوئیچ رو بده گفتم واسه چی؟
داد زد گفت بده منم سوئیچ ماشین رو دادم بهش دستش رو بالا گرفت هی دکمه روش رو میزد انقدر رفتیم جلو تا ماشینم چشمک زد همینجوری که دستم رو گرفته بود رفتیم کنار ماشین سانیا رو صدا زد اونم اومد تا ماشین رو دید با تعجب داد زد گفت بی ام دابلیو 545 ال آی!
الناز با عصبانیت زد روی شیشه ماشین گفت با این گدایی میکنی بی شرف؟ داد زد آره؟
سرم رو انداختم پایین گفتم ببخشید شوخی بود داد زد خفه شو بعد سوئیچ رو گذاشت روی کاپوت ماشین گفت واقعا که خوبی به هیچکس نیومده.دست سانیا رو گرفت داشتن میرفتن بلند گفتم صبر کنین
رفتم نزدیکشون گفتم اولش همش بخاطر شرط بندی بود که بهتون هم راستش رو گفتم ولی بعدش که تموم شد از سانیا خوشم اومده بود
نمیخواستم بهمین راحتی بزارین برین... حرفم تموم نشده بود سانیا برگشت نگام کرد بلند گفت یه دنیا دروغ سر هم کردی که اینو بگی؟
اومد نزدیکم گفت تو غلط کردی از من خوشت اومد آدم دروغ گوی بی شرف بعد سریع برگشت پیش الناز رفتن سمت همون مرسدس بنز
اس کلاس که دیشب باهاش اومده بودن با سرعت و خشم سوار شدن رفتن.
اعصابم خورد بود داشتم منفجر میشدم امروز اصلا روز من نبود
زدم تو سرم گفتم لعنت به تو با این مسخره بازیهات اینجوری خوب بود؟ آروم آروم راه افتادم سمت ماشینم سوئیچ رو از روی کاپوت برداشتم درش رو قفل کردم دلم میخواست یکم قدم بزنم آخر شب بود همه جا ساکت و آروم بود داشتم دیوونه میشدم یه سیگار روشن کردم قدم میزدم
تو فکر بودم همه خاطرات بدم مثل فیلم از جلوم رد میشد یه آهی کشیدم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم همینطور که تو فکر بودم آروم آروم قدم میزدم با خستگی اشکای صورتم رو پاک میکردم ولی انگار تمومی نداشتن با خودم زمزمه کردم...
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد - گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد
حالا اون دستا کجاست؟ اون 2 تا دستای خوب - چرا بی صدا شده لب قصه های خوب؟
من که باور ندارم اون همه خاطره مرد - عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد
آسمون سنگی شده خدا انگار خوابیده - انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده
یاد تو هرجا که هستم با منه...
فرداش همینجوری بی حال و یکم عصبی بودم تا ظهر که دنبال کارا و بدبختی های خودم بودم
بعدم رفتم باشگاه و برگشتم ساعت از 5 گذشته بود.زنگ زدم به جاسم گفتم من خونه ام تو کجایی؟ گفت آدرس خونتون رو بده میام دنبالت گفتم باشه بیا دبی مارینا برج...
ساعت از 6 گذاشته بود جاسم زنگ زد گفت بیا پایین برج خیلی کسل و بیحال بودم لباسام رو پوشیدم رفتم پایین منو دید زد زیر خنده گفت عاشق شدی؟
گفتم ساکت شو حوصله ندارم راه بیافت بریم.تو راه تو فکر این بودم که حالا چه بامبولی سر اون دختره که جاسم ازش خوشش اومده پیاده کنیم!
یکمی فکر کردم گفتم اسمش چیه؟ گفت حیفا یکمی نگاش کردم گفتم پس واسه همون انقدر ناز داره نه؟ چون هم اسمه حیفا وحبی هستش؟
خندید زد رو پام گفت ایو حبیبی! سرم رو چرخوندم به بیرون خیره شدم رفتم تو فکر یکم بعد جاسم زد رو پام گفت کجا برم؟ گفتم قبرستون با تعجب گفت واسه چی؟ کسی مرده؟ یکمی نگاش کردم گفتم آره عمم مرده گفت جدی میگی؟
گفتم آره الانم منتظر منه خندید گفت شوخی نکن گفتم نه به جون تو راست گفتم ولی چون مرام دارم اول کار تو رو راه میندازم بعد میرم قبرستون
خندید گفت ایو ایو انا محبک! یکم سرم رو تکون دادم دوباره به بیرون خیره شدم گفتم برو یه جای ساکت واسا چند لحظه بعد یه گوشه خلوت واسادیم
گفتم شمارش رو بگیر گفت چی؟ گفتم شماره دختره رو بگیر با تردید گفت ولی...
گفتم میگیری یا نه؟ گفت باشه چی بگم؟ گفتم واسه 2ساعت دیگه یه رستوران عربی قرار بزار بگو یه کاری دارم باید رو در رو بگم با تردید شماره دختره رو گرفت
یکم خبر احوال کرد از خودش و خانوادش بعد گفت ببخشید یه موضوعی هست باید ببینمت بهت بگم واسه 2 ساعت دیگه میتونی بیایی....
خلاصه با هر بدبختی بود قرار گذاشتن انجام شد 2ساعت دیگه باید میرفتیم یه رستوران عربی پیش دختره.یه دستی روی موهام کشیدم گفتم حرکت کن تا 2 ساعت دیگه خیلی مونده بدبخت دست و پاش میلرزید گفتم چته؟
ای خاک بر سرت تو از پس این بر نمیایی اون شب سر اون 2 تا دختر ایرانی شرط بستی؟ آروم گفت اون شوخی بود این جدیه خراب کنم دیگه بهش نمیرسم زدم رو شونش گفتم نترس حواسم بهت هست
خودم بهت میگم چیکار کنی فعلا حرکت کن برو یه جا بشینیم کلاس آموزشی شروع شه ببینم توی اون مغز گچی چیزی فرو میره...
******
ده دقیقه به قرار جاسم با حیفا مونده بود تو راه نزدیک اون رستوران بودیم رنگش شده بود مثل گچ تو دلم گفتم این احمق خراب میکنه میره! بهش گفتم پسر خراب نکنی؟ آروم گفت همه حرفات یادم رفت!!!
زدم رو پام به فارسی گفتم به خشکی شانس این تهی مغز از کجا اومده؟ بعد به عربی بهش گفتم اگه یادت رفت پس میخوایی چیکار کنی دستم رو گرفت گفت تو هم بیا! هاج و واج نگاش کردم گفتم تو میخوایی تور کنی من بیام؟
گفت آره هرکاری بخوایی برات میکنم فقط تو هم بیا گفتم نمیشه تابلو میشیم زد رو پام گفت هرکاری بخوایی میکنم بهت مدیونم
فقط تو بیا یکمی مکث کردم گفتم اگه من بیام واسه خودم تور کردم چی؟ خندید گفت تو خیلی با معرفتی که اسرارم رو بهت گفتم یه چشمک زدم گفتم باشه با هم میریم ولی تو حواست رو جمع کن خراب نکنی...
توی رستوران نشسته بودیم احمق با اون هیکل خیکی مثل بید میلرزید زدم رو پاش گفتم بی آبرومون نکن نترس بابا من اینجام تو که زبون منو میدونی چه جوریه
خندید گفت باشه یکم آروم تر شد یکمی بعد در رستوران واشد اون دختره اومد! یعنی اگه بگم حیفا باید پیشش تعظیم میکرد کم نگفتم!
خیلی ناز بود با اینکه قبلا دیده بودمش باز خودم دست و پام رو گم کرده بودم واقعا فوق العاده بود! آروم و با متانت قدم برمیداشت
جاسم یه اشاره کرد اونم یه لبخندی زد با همون آرامش و متانت خیلی آروم اومد سمت ما نشست رو به روی جاسم منو دید یکم تعجب کرده بود
جاسم سلام کرد باهاش دست داد منم دستم رو بردم جلو سلام کردم یه اخم ناز کرد گفت شما رو قبلا جایی ندیدم؟
(میخواستم دروغ بگم نه ولی یاد دروغهای دیشب افتادم که چطوری منو ضایع کرد پشیمون شدم!) لبخندی زدم گفتم درسته دیروز توی پارکینگ مجتمع دیدین
آروم گفت درسته.یکمی بهم خیره شد گفت شما عرب هستین؟ گفتم نه ایرانی هستم خندید گفت قیافت شبیه غربی هاست زبونت عربی خودت ایرانی! آروم خندیدم گفتم چند تا هنر دیگه هم دارم که خبر ندارین!
آروم گفت مثلا؟ گفتم بازیگر هم هستم تازه از هالیوود اومدم خندید گفت جدا؟ گفتم آره تام کروز شاگرد من بود شعبه دوم هالیوود هم قراره تو دبی زده بشه اونم فقط به خاطر من!
خندید به انگلیسی گفت یعنی اسطوره ای از ایران؟ منم به المانی گفتم ای یه همچین چیزی! حیفا خندید گفت آلمانی هم صحبت میکنی؟
گفتم ای همچین....
جاسم گفت بابا عربی صحبت کنین خندیدم گفتم چشم قربان حیفا هم گفت باشه. خوشبختانه حیفا از اون دخترایی بود که استایل یه آدم معروف رو داشتن با همون ناز و متانت ولی در عمل زود صمیمی میشن و خونگرم هستن بقول ایرانیا خاکی بود!
خیلی ازش خوشم اومد واقعا بی نظیر بود.یکم گذشت باهاش همینطور یک روند شوخی کردم که جو رو صمیمی کنم جاسم از زیر میز زد به پام منظورش رو فهمیدم آروم کنار گوشش گفتم خراب نکن
لعنتی بزار کارم رو بکنم دیگه خفه شد! 15 دقیقه میشد یه روند باهاش شوخی میکردم خیلی خندید آخرش دستم رو بردم جلو گفتم آرا هستم و شما؟
دست داد گفت حیفا لبخندی زدم گفتم به نظر من حیفا وحبی باید پیش شما تعظیم کنه خندید گفت جدی؟ گفتم به حرفای من شک نکنید شما بی نظیرین.یه خنده ناز کرد گفت مرسی.
یه چشمک زدم گفتم خب شام بخوریم مزاحم نمیشم تا برسیم به اصل موضوع که جاسم مزاحم شما شد آوردتون اینجا یه لبخندی زد گفت حتما.مشغول شام خوردن شدیم از قصد این کار رو کردم که ذهنیتش عوض شه و با انرژی مثبت بریم سر اصل موضوع
(تو دلم به خودم گفتم ای جانور! واقعا که...) موقع شام جاسم نمیتونست غذا بخوره واسه من جای تعجب بود! خلاصه هرجوری بود شام تموم شد بسته سیگارم رو در آوردم بهش تعارف کردم اونم یه سیگار برداشت
جاسم با تعجب نگاه میکرد! زدم به پاش خودش رو جمع و جور کرد فندکم رو در آوردم سیگار اون رو روشن کردم بعدم مال خودم رو گفتم خب هدف از مزاحمت...
گفت خواهش میکنم یه لبخندی زدم گفتم شما با کسی هستین؟ جاسم از زیر میز زد به پام یکمی اخم کردم دوباره خفه شد! حیفا گفت با کسی هستم؟
گفتم منظورم دوست پسره. شما دوست پسر داری؟ یه اخم خوشگل کرد گفت نه! گفتم خب اگه یکی از شما خوشش اومده باشه دلش بی تابی کنه باید چیکار کنه؟ گفت کی اینطوری شده؟
گفتم کی؟ شما لطفا یه بار برین جلو آینه به خودتون و رفتارتون نگاه کنید میبینین آینه هم دهنش وا میشه بعد میگی کی؟!
خندید گفت عجب توصیف های عجیبی میکنی آدم اعتماد به نفسش میره بالا! یه چشمک زدم گفتم حقیقته. خب حالا اون شخص باید چیکار کنه؟ یکمی فکر کرد گفت باید به خودم بگه گفتم خب حالا من بجای اون گفتم.
یه نگاهی به جاسم کرد بعد به من نگاه کرد آروم اشاره کرد این؟ منم یه چشمک زدم خندید گفت خودش زبون نداشت بگه تو گفتی؟
گفتم روش نمیشد خیلی وقته دلش واسه شما بی تابی میکنه حرمت و احترام شما اجازه نداده جسارت کنه یه لبخندی زد به جاسم نگاه کرد گفت راست میگه؟ جاسم مثل برق گرفته ها از جا پرید گفت چی؟
حیفا خندید گفت ارا درست گفت؟ جاسم سرش رو انداخت پایین گفت آره من به حیفا نگاه کردم گفتم البته جاسم زبونش بند اومده اجازه بده من چند تا چیز رو جای اون بگم حیفا گفت گوش میکنم.گفتم ببین اول اینکه جاسم فقط از شما خوشش امده واقعا هم دلش پیش شما گیره
ولی دلیل نمیشه حتما لیاقت شما رو داشته باشه دوم اینکه واقعا به جاسم حسودیم میشه که برای همچین کسی مثل شما تلاش میکنه سوم اینکه شما باید خوب فکر کنی و بدون هیچ عجله ای جواب جاسم رو بدی شاید واقعا لیاقت شما رو نداشته باشه
یا شما نتونی باهاش کنار بیایی پس باید خوب فکر کنی.جاسم با تعجب بهم خیره شده بود! شاید تو دلش داشت 1000 تا فحش بارم میکرد ولی سکوت حیفا نشون میداد واقعا از حرفام لذت برده.
البته حق داشت این روزا بیشتر پسرا سختشونه از زبونشون استفاده کنن یهو زرتی با غرور میرن میگن ازت خوشم اومده با من هستی یا نه! خب معلومه ننه قمر هم باشه میگه نه!
بابا دختره هم یه چیزی باید از تو ببینه که در موردت فکر کنه دیگه! حیفا همینجور با سکوت بهم نگاه میکرد گفتم الان نمیخواد جوابی بدی شما برو 2روز 3روز اصلا هرچی خواستی فکر کن بعد به جاسم زنگ بزن
رک و راست جواب بده نه تعارف کن نه رو در وایسی اگه احساس کردی میتونی قبولش کنی غرورت رو بشکن بگو آره.
حیفا لبخندی زد گفت مرسی تا حالا کسی بهم به این قشنگی پیشنهاد نداده بود خندیدم گفتم اینا حرفای جاسم بود حرفای من نبود فقط روش نمیشد بگه منه پر رو اومدم گفتم.جاسم خندید گفت راست میگه!!!
(تو دلم گفتم ای.... به موقعش پوستت رو میکنم) از جام پاشدم رفتم اونور میز دستم رو دراز کردم گفتم اجازه میدید تا جلوی در همراتون باشم؟
خندید دستم رو گرفت گفت حتما جاسم با حرص بهم نگاه میکرد!! به جاسم اشاره کردم بعد آروم با حیفا رفتیم بیرون یه چشمک زدم گفتم خیلی دوستت داره منو کچل کرده بود!
هواشو داشته باش زیاد سخت نگیر حد اقل یه فرصت بهش بده خندید گفت چشم حتما از لطف شما هم خیلی ممنون خندیدم گفتم خواهش میکنم امیدوارم همیشه پیروز باشی
خندید یه دونه بوسم کرد گفت خیلی خوش گذشت بعد باهم دست دادیم گفت به جاسم بگو خیلی زود بهش زنگ میزنم خبرش رو میدم یه چشمکی زدم براش دست تکون دادم آروم و با متانت رفت سمت همون بی ام دابلیو 750 ال ای یه دستی تکون داد رفت.
جاسم اومد بیرون زد رو شونم گفت چی شد؟ گفتم 99% موفق شدی اگه 1% نشد فکر کن دست زندگی بوده! یهو زد زیر خنده گفت مرسی رفیق
خدا پشت و پناهت باشه با این همه دل صافی که داری
چیزی نگفتم چند قدم رفتم جلو یه سیگار روشن کردم به آسمون خیره شدم چه شب قشنگی بود روی دیوار کوتاه سیمانی بین پیاد رو با پارک متر نشستم جاسم هم اومد کنارم یه کام عمیق از سیگارم گرفتم
بازم به آسمون خیره شدم با خودم میگفتم...
شبامون آخ که تاریک و چه سرده - دل هامون جای غمه لونه ی درده
تو رو بی من - من رو دور از تو گذاشته - چی بگم با من و تو دنیا چه کردی؟
آسمون با من و تو قهره دیگه - هرکدوم از ما تو یک شهر دیگه...
….
جاسم نمیفهمید چی میگم ولی فکر کنم احساس میکرد منظورم چیه زد رو شونم گفت پاشو بریم یکم بعد رفتیم سمت ماشین جاسم حرکت کردیم رفتیم.
تو راه جاسم گفت خیلی ممنون نمیدونم چطور ازت تشکر کنم یه چشمک زدم گفتن بیخیال تو خوش باش جای ما..
خندید گفت جبران میکنم زدم رو شونش گفتم حتما.به بیرون خیره شدم یاد الناز و سانیا افتادم به خودم گفتم باید از دلشون در بیارم اینجوری خودمم خیلی نارحتم...
به ساعت نگاهی انداختم نزدیک 9 شب بود.موبایلم رو در آوردم یه زنگ زدم به شماره الناز چند تا بوق زد گوشی رو برداشت...
سلام
- سلام
خوبین؟
- ممنون شما؟
حالا موندم چی بگم!) من ارا هستم)
(یهو داد زد) ای بیشعور حالا فهمیدم چرا اونشب شمارت رو نمیگفتی این شماره موبایلته آره؟ خدا تومن پول این شماره رو دادی بعد با پر رویی میایی...
تلفن رو قطع کرد! زدم رو پام گفتم شانس ما رو باش اه جاسم نگام کرد گفت عربی صحبت کن ببینم چی میگی؟ یه اخمی کردم گفتم بعدا بهت میگم.دوباره زنگ زدم به الناز...
یه لحظه میشه گوش کنی؟
- نه باز چه دروغی میخوایی سر هم کنی؟
ای بابا یه غلطی کردم همش شوخی بود حالا فرصت میدی حرف بزنم؟
- زودتر بگو
یکی به نفع شماها شده حالا من میخوام جبران کنم...
- جبران؟ بهتره بری یه سیرک پیدا کنی اونجا مشغول شی انقدر مزاحم من نشو
من مزاحم نشدم فقط خودم از شوخی خودم نارحت شدم نمیخوام شما هم نارحت باشین
- (صدای جیغ اومد)
ببخشید چیزی شد؟
- (جوابی نداد)
شما حالتون خوبه؟
- ای لعنت به تو چرا همش دردسر درست میکنی؟ حواسم رفت به تو تصادف کردم!
شما با موبایل پشت فرمون صحبت میکردی!؟ کجا؟
- بلند گفت آره آره همشم تقصیر تو بود به تو چه کجا
ای بابا خب شما بگو خودم میام ببینم چی شده خسارت شما هم با من
- داد زد نمیخواد بذر و بخشش کنی برو تکدی گری کن قسط وام لباسات رو بده!
خب شما بگو؟
- پشت خیابون مکتوم خیابون فرعی...
سریع آدرس رو گفت قطع کرد زدم رو شونه جاسم گفتم یه جا پیاده شو ماشینت رو بده دست من باید برم با تعجب گفت چی شده؟
گفتم هیچی یکی تصادف کرده باید زود برم زد کنار گفت بیا برو! گفتم تو چی؟ کجا میری؟ خندید گفت تاکسی میگیرم میرم چند جا کار دارم خودت بهم زنگ بزن زدم رو پاش گفتم برو تا بهت زنگ بزنم.
جاسم پیاده شد من با سرعت حرکت کردم سمت آدرسی که الناز داده بود...
ده دقیقه بعد اونجا بودم دیدم الناز کنار همون مرسدس بنزاس کلاس واساده جلوش یه موتور (پیک رستوران) افتاده بود!
قیافه الناز رو که دیدم داشتم از خنده میمردم ولی به روی خودم نیاوردم زدم کنار پیاده شدم رفتم کنارشون یه هندی دستش رو صورتش بود فکش رو چسبیده بود
کلاه ایمنییش جلو پاش بود زانوی شلوارش یکم پاره شده بود آروم ناله میکرد! الناز منو دید محل نداد رفتم پیش هندیه به هندی گفتم شرطه فون کراکه بایجان؟ (یعنی: به پلیس زنگ زدی؟)
الناز با غیظ نگام کرد آروم گفت از همون اول معلوم بود خیلی حرفه ای هستی! (منظورش این بود که حرفه ای بودی که ما رو خر کردی!) یارو دید هندی صحبت میکنم نالش بیشتر شد! گفت آره داره میاد!
خلاصه ازش پرسیدم چی شده؟ گفت داشتم میرفتم این خانم داشته با موبایل حرف میزده اصلا حواسش به من نبود از فرعی اومدم بیرون اینم با سرعت از روم رد شد! یه جوری ناله میکرد حرف میزد که داشتم از خنده میمردم به بدبختی جلو خودم رو گرفته بودم
گفتم خیلی خب کیفم رو در آوردم یه 200 درهمی گرفتم طرفش گفت این چیه؟ گفتم تو که از بیمه خسارت میگیری ولی شرطه(پلیس) اومد نمیگی خانم با موبایل صحبت میکرده آخه سنگین جریمش میکنه
یه قیافه حق به جانب گرفت قبل از اینکه حرف بزنه گفتم ببین 2تا راه داری یا میگیری یا باید بگیری بعد دستم رو گذاشتم رو فکش فشار دادم از درد بلند داد زد! گفتم پول رو میگیری جلو شرطه حرف بزنی از بیخ فکت رو میشکنم!
(واقعا که ایرانی هرجا بره ایرانی بازیش رو در میاره!) یارو یکم غرغر کرد یه چپ نگاش کردم 200 درهمی رو گذاشتم تو جیبش خفه شد!
الناز با تعجب به من نگاه میکرد گفتم چیه؟ تا حالا ندیدی دهن کسی رو ببندن؟ یه اخمی کرد گفت واقعا که در حد و شخصیت خودته این کارا
یکمی اخم کردم گفتم من فقط میخوام اشتباهی که کردم رو جبران کنم مطمئن باش واسه دل تو نیست یکمی خورد تو ذوقش روش رو اونور کرد همون موقع شرطه اومد هندیه تا شرطه رو دید شروع کرد به آه و ناله!! شرطه اومد جلو از الناز پرسید چی شده؟
اون توضیح داد رفت سمت هندیه خواست حرف بزنه یه چپ نگاش کردم دستم رو گذاشتم روی فکم! بعد توضیح داد چی شده ولی نگفت با موبایل حرف میزده! شرطه از یارو مدارکش رو گرفت گفت برو 1 ساعت دیگه بیا اداره مرکزی بعد اومد سمت الناز گفت
بطاقه (گواهینامه) رو بده الناز کارت ماشین رو داد گفت گواهینامه همرام نیست شرطه یکمی نگاش کرد گفت شما همراه من میایید شرطه
زنگ بزنین مدارک بیارن در ضمن همراه نداشتن گواهینامه جرم داره جریمه میشین! من دلم خنک شد یه پوزخندی زدم الناز یجوری با تنفر نگام کرد بعد به شرطه گفت من نمیتونم بیام
(خاک بر سر عربی هم بلد نبود انگلیسی غلیظ صحبت میکرد یارو یجوری شد) شرطه یکم نگاش کرد گفت شما بازداشت میشین!!!
(البته قیافش معلوم بود یکم کثافتم تشریف دارن) دوباره یه پوز خند زدم! الناز برق از چشاش پرید گفت بازداشت؟ شرطه گفت آره ماشین رو گوشه پارک کنید همراه من بیایید زنگ بزنین کفیلتون بیاد گواهینامه هم بیارین!
خداییش یه لحظه چشای نگران الناز رو دیدم دلم سوخت دیدم اوضاع خرابه دلم نیومد همینجوری نگاه کنم رفتم جلو عربی به شرطه گفتم یه لحظه بیا یارو رو کشیدم کنار از کیفم گواهینامم رو در آوردم
گفتم فعلا اینو ببرین به خودشم بگین زود بره گواهینامش رو بیاره اداره شرطه یارو گفت شما؟
گفتم دوست پسرش هستم گفت نمیشه مسئولیت داره یکمی نگاش کردم موبایلم رو در آوردم گفتم آقای ..... (اونموقع ها رئیس پلیس دبی بود)
رئیس کل شرطه کفیل پدره منه میتونم بهش زنگ بزنم مسئولیت حل بشه یکمی نگام کرد گفت نه مزاحمش نشو گواهینامه من رو گرفت رفت سمت الناز گفت من فعلا بطاقه دوست پسرت رو میبرم
شما برین بطاقه خودتون رو بیارین اداره مرکزی الناز با تردید به من نگاه کرد بعد گفت مرسی الان میرم میارم.شرطه اومد سمت من گفت شما هم باهاش بیاین برای خودش بهتره ممکنه یکم گیر بدن بهش
یه لبخندی زدم گفتم حتما بعد باهاش دست دادم گفت به آقای ..... سلام برسونین گفتم حتما. بعد به هندیه گفت جمع کن موتور رو بیا اداره مرکزی سوار ماشینش شد رفت.
رفتم جلوتر ماشین الناز چیز خاصی نشده بود فقط روی سپرش چند تا خط افتاده بود الناز گفت چرا اینکارو کردی؟ اخمی کردم گفتم بخاطر تو نبود یه اخمی کرد چیزی نگفت تو دلم گفتم خوبی بهت نیومده نه؟
دیدم هندیه واساده ما رو نگاه میکنه منم یکم قاطی کرده بودم رفتم پیشش به هندی گفتم برو تا نکشتمت! یارو ترسید یکم غر غر کرد منم یه لگد به موتورش زدم بد بخت سریع جمع کرد موتورش رو رفت
منم.به الناز گفتم ماشین رو کنار پارک کن بریم گفت تو کجا؟ خیلی جدی گفتم حیف که گواهینامم اونجاست وگرنه میزاشتم خودت هر غلطی خواستی بکنی در ضمن یارو گفت خودت بیا چون کار من قانونی نبود
ممکنه واسه دوست دخترت مشکل ایجاد شه.یه اخمی کرد داد زدم گفتم پارک کن من کار دارم نمیتونم تا نصفه شب معطل تو باشم!
الناز ترسید سریع سوار ماشینش شد پارک کنه من رفتم تو ماشین نشستم منتظرش موندم ولی خداییش عصبانی که میشم وحشتناک میشم خودم از خودم میترسم! تو آینه خودم رو نگاه کردم یاد حرف ویدا افتادم
که همیشه میگفت عصبانی میشی سگ از تو با شرف تر میشه! یه پوز خند زدم الناز بدو بدو اومد سمت ماشین نشست تو گفت بریم گفتم آدرس؟ آدرس رو گفت 20 دقیقه بعد جلو یه برج گفت همینجاست واسا
زدم کنار سریع رفت بالا... نیم ساعت بعد جلوی شرطه واسادم باهم رفتیم تو کارای مدارکش رو انجام داد اون یارو خودش هم بود منو دید خندید به الناز گفت قدر دوست پسرت رو بدون
خودم خندم گرفت از حرفش! 20 دقیقه بعدش مدارکش دستش بود آروم آروم اومدیم سمت ماشین تو راه سرش رو انداخت پایین گفت مرسی ممنون
آروم گفتم وظیفم بود اون شوخیه مسخره رو جبران کنم رسیدیم جلو ماشین یه نگاهی به ماشین کرد زد روی شونم گفت ای لعنتی با دوتا بی ام داولیو میری گدایی؟
خندیدم گفتم زندگی خرج داره قسط لباسام عقب مونده یه خنده خوشگل کرد سوار ماشین شدم شیشه رو دادم پایین
گفتم اگه میخوایی ناز کنی سوار نشو با تاکسی برو! یکمی نگام کرد گفت بی تربیت آدم با یه خانم اینجوری رفتار میکنه؟ گفتم از من هرچیزی بر میاد
خندید گفت معلومه تا اومد در ماشین رو باز کنه سریع در رو قفل کردم شیشه پایین بود گفتم یه شرط داره با تعجب گفت شرط؟
گفتم صبر کن بعد شاسی رو زدم سقف کروک ماشین خیلی آروم جمع شد رفت عقب با (بی ام داولیوی ضد 4کوپه 2نفرست و سقفش هم برقیه) الناز تعجب نگام کرد گفت خب؟
گفتم شرط اینه که من در رو باز نمیکنم باید از روی در بپری بیایی تو بشینی! یه نگاهی به دورو برمون انداخت خیابون شلوغ بود بعضی ها نگامون میکردن گفت دیوونه شدی؟
گفتم نه اصلا چون اون موقع بد رفتاری کردی الان تنبیه میشی! خندید گفت ارا شوخی نکن گفتم بجنب دیرم شده سوار میشی یا نه؟ با تردید گفت ارا تو رو خدا اذیت نکن جلو این همه آدم
گفتم مرغ من یک پا بیشتر نداره سوار میشی یا نه؟ یکمی نگام کرد دستش رو گذاشت روی در آروم پرید توی ماشین حالا من هرهر میخندیدم! بلند گفتم ملت ببینین من چطوری دختر سوار میکنم!
الناز زد روی پام گفت بی تربیتیت رو نمیشه به ملت اعلام نکنی؟ خندیدم گفتم نچ! حرکت کردم که الناز رو برسونم.
تو راه یکمی نگاش کردم گفتم راستی سانیا نصبتش با تو چیه؟ یه اخمی کرد گفت خیلی پر رویی باز اسم اونو میبری! یه مکثی کرد گفت دختر خالمه زدم تو سرم گفتم خاک بر سر من! گفت واسه چی؟
گفتم چرا من از این دختر خاله ها گیرم نیومد؟ اصلا دختر خاله ندارم! خندید گفت کی تو رو تحمل میکنه؟ گفتم به تو چه مگه قراره تو تحملم کنی؟ خندید گفت 100 سال سیاه! تا اینو گفت پام رو گذاشتم رو گاز
سرعتم زیاد شد ماشین سقف نداشت یه باد مخوف خورد تو صورتش موهاش رفت عقب دستش رو گذاشت جلو صورتش جیغ زد دیوونه روانی... منم هرهر میخندیدم! نیم ساعت بعد جلو همون برج پیادش کردم
گفت بفرمایین بالا؟ خندیدم گفتم مزاحم میشیم حالا فعلا کار دارم یه اخم ناز کرد گفت خاستگاری هم میایی؟
گفتم انشالله اگه قسمت بشه با شلوارک میام که شب هم بمونم بعدم 3 نقطه! بلند زد زیر خنده گفت پر رو اگه این زبون 6متری رو نداشتی باید یک راست میرفتی قبرستون!
خندیدم یه چشمک زدم بهش حرکت کردم ساعت رو نگاه کردم نزدیک 12 شب بود! زنگ زدم جاسم گفتم کجایی؟ گفت مک دونالدز شام میخورم!!! گفتم مرتیکه مگه با حیفا شام نخوردیم؟
خندید گفت اون وعده اول بود! گفتم باشه پس واسه منم سفارش بده الان حرکت میکنم میام خندید گفت ایو حبیبی!
تلفن رو قطع کردم تو راه حواسم پیش الناز بود. به خودم گفتم تو خودت تکلیف خودت رو میدونی؟ بالاخره از الناز خوشت اومده یا سانیا؟
یکم فکر کردم گفتم هر دوش! از حرف خودم خندم گرفت گفتم خیلی پر رویی حالا کی به تو پا داد؟ زدم تو سر خودم گفتم پا نداد هم پا میگیریم
به من شک داری؟ پشت چراغ قرمز تو آینه به خودم نگاه کردم دلم لرزید! ولی مثل همیشه شهوت زورش از همه بیشتر بود...
ادامه مطلب