X
تبلیغات
عاشق بی گناه - متن تکان دهنده انشای یک دختر ده ساله که در ایران طوفان به پا کرد...
دل نوشته
 متن تکان دهنده انشای یک دختر ده ساله که در ایران طوفان به پا کرد...

انشای تکان دهندۀ یک دختر 10 ساله: می خواهم فاحشه شوم

من یک معلم هستم. معلم ادبیات. من هم مثل تمام معلم های قدیمی به شاگردانم موضوع انشایی دادم با این موضوع که: می خواهید در آینده چه کاره شوید؟ با این هدف که بدانم با گذشت نسل موضوع های انشا چگونه فرق کرده است و شاگردان نسل جدید این انشا را چگونه می نویسند؟ و مثل گذشته با موضوع های مختلفی روبه رو شدم: معلم، مدیر، مهندس معدن، مهندس هوا و فضا و...

ولی تکان دهنده ترین موضوع انشا مربوط به یکی از شاگردانم بود با این تیتر که:

می خواهم در آینده فاحشه شوم. برای من خیلی جالب بود که یک دختر 10 ساله چرا چنین شغلی را برای آینده انتخاب کرده است و اصلا ً چه درکی از معنی آن دارد و از آنجایی که می دانم برای شما هم جالب است، تصمیم به نوشتن این انشا برا ی شما هم گرفتم. به این امید که عبرتی باشد برای خوانندۀ عزیز.

موضوع انشا این بود:

من تا چند سال گذشته می خواستم شغل مادرم را انتخاب کنم.

مادرم پرستار است ولی پدرم با شغل مادرم مخالف است.او

می گوید که این شغل مناسب نیست چون هم کارش سنگین

است و هم شب کاری دارد. ولی این نظر مربوط به چند سال

گذشته است و حالا نظرم عوض شده و حالا می خواهم فاحشه

شوم.نمی دانم فاحشه دقیقا ً چه شغلی دارد فقط می دانم

که شغل خوبی است.

زن همسایه مان فاحشه است.همۀ زن های محله پشت سرش

حرف می زنند و اصلا ً از او خوششان نمی آید و نمی گذارند

ما بچه ها و حتی شوهرانشان حتی به او نگاه کنیم. ولی من

نمی دانم که چرا این طور است. زن همسایه خیلی شغل خوبی

دارد.او همیشه شب ها با مردان زیادی جلسه دارد و همیشه هم

جلسات او تا نصف شب طول می کشد. خیلی برایم جالب است که

یک زن رئیس این همه مرد باشد و حتی بعضی روزها هم مردان

مختلف و ثروتمندی دنبال او می آیند و او را با خود می برندحتما ً

آن جایی هم که می روند باز هم جلسۀ مهم دیگری دارند.

 زن همسایه خیلی ثروتمند است. او هر چند مدت یک بار ماشینش

را عوض می کند و زود زود لباسهایش را هم و همه ش هم خیلی

گران قیمت است. او مرتب لاک می زند و آرایش. و خلاصه خیلی مرتب

است. دیگر نمی دانم چرا هیچ کس او را دوست ندارد.

چند روز پیش تولد زن همسایه بود. زن همسایه کادوهای زیادی از

کارمندان مردش گرفت. من به پدرم گفتم که امروز تولد زن همسایه

بود و او گفت که می داند. پدرم هیچ وقت تولد مادرم را به یاد نداشت.

 یک روز که از مدرسه برمی گشتم و مادرم هم سرکار بود پدرم را دیدم

که از خانۀ زن همسایه  بیرون آمد. من از پدرم پرسیدم که خانه زن همسایه

 چه کار می کردی ولی پدرم به جای جواب، یک سیلی به من زد. نمی دانم

پدرم چرا من را زد. من آن روز نفهمیدم پدرم آنجا چه کار می کرد.

 شاید پدرم هم جدیدا ًیکی از کارمندانِ زن همسایه شده باشد.

خلاصه با وجود همۀ این ها که هیچ کس از زن همسایه خوشش نمی آید

من می خواهم که شغل زن همسایه را انتخاب کنم. امیدوارم که پدرم

مثل شغل مادرم با شغل من مخالفت نکند.

 

|+| نوشته شده توسط امید در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388  |
 
 
بالا